پس از انقلاب، بیآنکه پدر و مادر بفهمند، قدم به بسیج گذاشت. به پدر که میگفت: «هنوز وقتِ تو نیست»، پاسخ میداد: «علاقهای به درس خواندن ندارم.» درسِ او، اکنون در مدرسهای به نام جبهه بود.
در عملیات مسلمبنعقیل، آنگاه که ترکشِ دشمن بر پیکر نحیفش نشست، نوجوانی چهاردهساله نه تنها شهید شد، که گواهیِ پایانِ دوره «عشقِ بیقید» را گرفت. او در وصیتنامهاش نوشته بود: «هدفی که دارم اول الله است و دوم خدمت به انقلاب. از برادرانم میخواهم پشت به نبرد نکنند.»
مزارش در گلزار شهدای کلوانِ کرج، امروز نه تنها قبرِ یک نوجوان، که طاقنصرتی است بر ورودیِ شهرِ شهادت؛ شهری که محمدحسین، فرماندهِ خیابانِ چهاردهسالگیهایش است.
روحش شاد و یادش در هر کلاسِ خالی، معلمِ ایستادگی باد.
انتهای پیام/