حسین برات شهادت را از امام رضا(ع) گرفت
به گزارش نوید شاهد اصفهان، مادر شهید حسین خیراللهی در گفتگو با نوید شاهد گفت: پنج دختر و سه پسر دارم و حسین فرزند سوم من است که در عملیات چزابه تنگه در ۲۲ بهمنماه سال ۱۳۶۰ به شهادت رسید.
مادر شهید حسین خیراللهی بیان کرد: ۴۰ روز از رفتنش گذشته بود که رفتند مشهد و به دوستش گفته بود من از امام رضا (ع) شهادت خواستم و از امام رضا (ع) برات شهادتم را گرفتم و با تمام بچهها وداع کردند و به من مادر توصیه کرد و گفت: مادر نماز شب بخوان، من رفتنی هستم و من در پاسخ به او گفتم که بلد نیستم و بعد از آن شهید شد.
وی ادامه داد: ۳۰ هزارتومان پول داشت و آن را به من داد و گفت: دعای امام زمان (عج) بگیرید و بعد از شهادتش من و
پدرش به نیت او این کار را انجام دادیم تا خواستهاش را برآورده کرده باشیم و من نیز نماز شب را یاد گرفتم و از آن زمان تاکنون هرگز نماز شبم ترک نشده است.
مادر شهید خیراللهی از لحظاتی که برای آخرین بار حسین به جبهه میرفت یادکرد و گفت: به او گفتم مادر نرو اسیر میشوی گفت: نترس من شهید میشوم و اگر نروم، من نمیتوانم به روی حضرت زهرا نگاه کنم.
وی ادامه داد: هنگامی که میرفت، صدایش کردم و برگشت و گفت: املیلا، علی اکبرش را صدا کرد و توهم همین کار را کردی و سپس گفت: گریه نکن مادر عزم سفر دارم!!
این مادر شهید اضافه کرد: همرزمش گفت: شب رفته بود درون سنگر و صبح به بچهها گفت: من را حلال کنید و من شهید میشوم و گفت: که هر چیز کم دارم پدر و مادرم جبران میکنند و من دیدم امام رضا آمد و گفت: تو در چزابه شهید میشوی.
وی گفت: بعد از سه شبانهروز درگیری جنازه پسرم را آوردند و همان شد که نه اسیر شد و نه جانباز.
این مادر شهید در ادامه از نحوه شهادت فرزندش یادکرد و گفت: بهمحض اینکه از سنگر بیرون میآید خمپارهای جلوی او به زمین میخورد و ترکش تمام بدنش را میگیرد و شهید میشود.
وی در پاسخ به اینکه چگونه خبر شهادت او را به شما دادند؟ اظهار کرد: در راه مسجد بودم دیدم خانمها با یکدیگر زمزمههایی دارند همان لحظه گفتم نکند حسین شهید شده؟ بلافاصله به خانهیکی از همسایگان رفته و گریه کردم و دوباره پرسیدم و گفت: بله شهید شده و جنازه او را به مشهد میبرند.
این مادر شهید در ادامه از خوابی که در مورد این شهید دیده بود یادکرد و گفت: یک شب خیلی گریه کردم و خواب دیدم دم در خانه ایستاده بود و گفت: چرا گریه میکنی گفتم زن نگرفتی و گفت من دارم میروم دختر سید محمد را بگیرم و دیدم یک حوری بود اینقدر زیبا بود که حدوحساب نداشت و گفتم نگذاشتند ببینمت دیدم سر قبرش هستم و او را دیدم و به او بوسه زدم و بعد دیدم دو نفر گفتند دیگر کافی است و بعد دیدم توی اتاق نشسته و از او سؤال کردم مادر از من راضی هستی و به او گفتم مادر آیا روز قیامت شفاعت مرا میکنی؟ گفت: بله مادر خیالت راحت باشد.
وی در ادامه از دیگر خصوصیات شهید یادکرد و گفت: نه اهل ایراد گرفتن بود و نه حرف بد میزد و اینکه بسیار خوشاخلاق و مهربان بود.
این مادر شهید در پاسخ به این سؤال که باتوجهبه این وضعیت حجاب در جامعه آیا پشیمان نیستید؟ با قاطعیت گفت: نه هرگز اگرچه به دو نفر گفتم چرا اینگونه بدون حجاب هستید؟ گفتند: مگه فضولی به توچه!!
در ادامه زهرا خیراللهی خواهر این شهید گفت: پنج ۶ ماه با هم بودیم و وقتی میخواست برود گفتم نرو ما با هم بودیم و دوری از تو برایم سخت است گفت: خواهر من جلو نمیروم و دانشگاه جندیشاپور اهواز بود و بعد از دو ماه که او را دیدم، آن حسین قبلی نبود و گفت: میخواهم شامی درست کنی و دوستانی که با هم بودیم و مهمان کرد و همان شب خیلی عکس آورد و گفت: تو یادگار نگهدار هستی و من در فکر فرورفتم و بعد از یک هفته گفت: خواهر جنگ است و باید بسازیم و حضرت زینب (س) وقتی برادرش رفت چه کرد؟ و گفت: اگر حضرت زهرا (س) فرمود: چرا اجازه ندادید برادرتان به جبهه برود چه خواهی گفت؟
این خواهر شهید ادامه داد: من مریض شدم و سه روز بعد داماد ما به مغازه زنگ زد و گفت: حسین شهید شده!!
صبح آن روز به خانه مادر رفتم و گفتم چرا اینقدر زود که یکباره خبردار شدم حسین شهید شده است.
انتهای پیام/