خاطره خودنوشت شهید ماه مبارک رمضان؛ قسمت دهم

بازگشت به مقر

شهيد «حمزه قربان» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: «صبحگاه از خواب بلند شديم نماز،دعا خوانديم پس از آن بيکار بودم تا اين که ساعت 11:20 دقيقه راحت نشسته بوديم که ناگهان گفتند سوار شويد، برای برگشتن به مقر تيپ...» متن کامل خاطره دهم این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

خاطره خودنوشت شهید «حمزه قربان» قسمت 10/ برگشت به مقر تيپ

به گزارش نوید شاهد فارس، شهيد «حمزه قربان» یکم خرداد سال 1344 در دهرم شهرستان فراشبند ديده به جهان گشود. او کودکی تیزهوش بود از این رو در سن 5 سالگی به مدرسه رفت و در تمام دوران ابتدایی رتبه اول را کسب کرد. وی برای ادامه تحصيل به فيروزآباد رفت. حمزه با اوج گرفتن انقلاب اسلامی فعاليت‌های چشم گيری در به ثمر رسيدن انقلاب انجام داد. سال 1358 در دبيرستان قاموس فيروزآباد در رشته اقتصاد مشغول تحصيل شد. در ایام جنگ تحمیلی به جبهه رفت. وی سرانجام 23 تیر سال 1361 برابر با 22 ماه مبارک رمضان و در عمليات رمضان در شلمچه به شهادت رسيد. پیکر پاکش در گلزار شهدای دهرم به خاک سپرده شد.

خاطره خودنوشت شهید حمزه قربان «قسمت دهم»:

روز هشتم تیرماه 1361 قرار شد اول صبح به اهواز برويم تا يک گروه جديد جهت آشنا شدن با خط جای ما بيايند؛ خلاصه خودمان را آماده کرديم برای ترک خط؛ ظهر شد و خبری از رفتن نشد، بالاخره آن روز نرفتيم اهواز.

شب استراحت بودم؛ صبحگاه از خواب بلند شديم نماز، دعا خوانديم پس از آن بيکار بودم تا اين که ساعت 11:20 دقيقه راحت نشسته بوديم که ناگهان گفتند سوار شويد، برای برگشتن به مقر تيپ و در آخر اهواز دست و پامون داغون شد.

4 الی 5 هندونه بزرگ تو يخچال داشتيم، دل به دريا زديم و برای اين که خيلی ناراحت نشده باشيم يک هندوانه شکانديم و در آن فرصت هولکی خورديم، سوار شديم و به مقر آمديم و از مقر با سرويس به اهواز آمديم ساعت 1:20 دقيقه به پادگان شهيد باهنر رسيديم؛ انگار همه مردم جمع شده بودند آنجا و همه نوع بودند بزرگ، کوچک و سالم و مجروح.

ساعت 2 ناهار خورديم؛ شب با قاسم پايين در حياط خوابيديم. ساعت 3:30 برپا دادند. نماز خوانديم بعد رفتيم صبحگاه پس از سخنرانی برادر جوادی، روحانی و برادر فلاح مسئول پايگاه برای ورزش و دو به بيرون از پايگاه رفتيم و فرمان دوم از طرف برادر وثوق و برادر خدابنده فرمانده گروهان و معاون فرمانده دويدن صادر شد.

بيشترين دو را امروز زديم، برادر فلاح نيز همراه ما بود؛ پس از دو نرمش کرديم و بعد از نرمش به پادگان برگشتيم. اکنون صبحانه خورده و لباس شسته و مشغول نوشتن اين مطالب شده ام. قصد دارم که به شهر بروم.

انتهای متن/

برچسب ها
استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
پرطرفدارها