آخرین اخبار:
کد خبر : ۴۷۱۹۰۰
۱۳:۲۷

۱۳۹۸/۱۰/۲۸

ساعت به وقت بمباران !!

توبگی الآن داداشم کجاست چرا خبری ازش نیست! نکنه خدای نخواسته ... اما ناگهان از این فکر بر خود لرزید و هوار زد: «خدایا نه نه ! دیگه طاقتشو ندارم ، هنوز زخم‌های دلم تازه‎س.» آنچه خواندید گزیده ای از دلنوشته دکتر "بهروز خیریه" است که متن کامل آن تقدیم حضورتان می شود.
نویسنده :
دکتر بهروز خیریه


هر کاری می‌کرد خوابش نمی‌برد. خیلی ناراحت بود، در رختخوابش جا به جا شد، سرش را میان نرمی بالش جا داد و دوباره در دریای خیالات غرق شد:

توبگی الآن داداشم کجاست چرا خبری ازش نیست! نکنه خدای نخواسته ... اما ناگهان از این فکر بر خود لرزید و هوار زد:

«خدایا نه نه ! دیگه طاقتشو ندارم ، هنوز زخم‌های دلم تازه‎س.»

سه ماه از ماجرای بمباران سنگین شهر سنندج به وسیله‌ی هواپیماهای عراقی گذشته بود. در آن بمباران بیش از هزار نفر از مردم غیرنظامی در خانه‌ها یا محل کارشان زخمی و شهید شده بودند.

یاد آن روز افتاد. ساعت چهار عصر بود. تازه از اداره برگشته بود. ناهار خورده بودند و قرار بود همراه زن و فرزندش به خانه‎ی خواهرش بروند. خواهرش در بیمارستان توحید ماما بود. چند سالی بود با یک تکنسین فرستنده رادیو ازدواج کرده بود و زندگی خیلی خوبی داشتند. خدا به آن‌ها دو بچه عطا کرده بود. پسر اولشان هیمن 5 سال و نیم بود و تازه 17 روز بود خدا پسر دیگری به آن‌ها داده بود.

مشغول لباس پوشیدن بود که ناگهان شیشه‎های خانه شروع به لرزیدن کرد. قبلاً هم این صدا را شنیده بود امّا این‎بار صدای انفجار که در دوردست شنیده می‎شد، ادامه داشت. گروپ گروپ... نه یکی و دوتا نبود. زن و دخترش را دنبال خودش کشید و زیر پله‌ها برد. لرزش‌ها و صدای انفجار انگار تمامی نداشت. پس از چند دقیقه صدای انفجارها قطع شد و صدای موتور هواپیماهای جنگی از سمت غرب شهر شنیده شد که دور می‌شدند.

زن و تنها دخترش را به خانه‎ی پدر خانمش که آن طرف کوچه قرار داشت برد. دلش بد جوری بی‌قرار بود. احساس می‌کرد این صداهای انفجار از طرف خانه‎ی پدرش است، خانه‎ی پدر در شرق شهر سنندج و انتهای خیابان انقلاب قرار داشت.

از خانه‎ی پدرزنش زد بیرون و با گام‎های بلند خود را به خیابان رساند. در خیابان وضعیت عادی نبود. عده‎ای با خودرو در حال فرار بودند. عده‎ای هاج و واج این طرف و آن طرف را نگاه می‌کردند. از خیابان آبیدر به طرف میدان آزادی راه افتاد. یک دفعه با یکی از دوستانش سینه به سینه شد. دوستش هم حال آشفته‎ای داشت.

از دوستش پرسید: «چه خبر کجارو زده؟»

دوستش هیجان‌زده گفت: «بیچاره شدیم.همه جارو؟! اکباتان، پیر محمد، انتهای خیابان فلسطین، آپارتمانیهای ادب و...»

تا اسم خیابان فلسطین را شنید، انگار کاسه‎ای آب سرد روی سرش ریخته‎اند. از دوستش جدا شد و شروع به دویدن کرد. از تاکسی‎هایی که همیشه در خیابان رنگ قرمز و نارنجیشان تو چشم می‌زد خبری نبود. تمام طول خیابان را دوید. به انتهای خیابان که رسید متوجّه شد تمام سیم‌های برق قطع‌شده. در انتهای خیابان آنجا که خیابان فلسطین به بزرگراه کردستان می‎پیوست، پیکان سفیدی داغان شده بود و قطعاتی از اعضا و احشای بدن انسان روی زمین پخش شده بود. او ابتدا گمان می‌کرد این‌ها قطعات ضایعات کشتارگاه است که در اثر سهل‌انگاری راننده‎ی ماشین حمل گوشت کف خیابان ریخته است، امّا نزدیک‌تر که رفت متوجه شد، این‎ها اعضای بدن انسان است که کف خیابان پخش شده است. حتی جرئت نگاه کردن هم نداشت. به سرعت داخل کوچه‎ای که خانه‎ی خواهرش در آن قرار داشت پیچید، هرچه بالا و پایین را نگاه کرد از دروازه‎ی خانه خبری نبود. مستأصل شده بود. نمی‌دانست چکار کند. ناگهان با علی‌محمد همسایه‎ی خواهرش روبه رو شد، علی‌محمد دو دستی بر سرش کوفت و او تازه فهمید چه اتفاقی افتاده است. امّا نمی‌خواست باور کند. این ویژگی انسان است که بعضی وقت‌ها نمی‎خواهد حقایق را باور کند، حقایقی که تلخ و ناگوار هستند و باب میلش نیستند.

حالا دیگر هوا تاریک شده بود. جمعیت زیادی جلو خانه‎ای که الآن دیگر به تلی از آجر و خاک تبدیل شده بود جمع شده بودند. پس از تلاش فراوان جنازه‎ی پنج نفر را از زیر آوار بیرون آوردند. مادر، خواهر و خواهرزاده‌ها و دامادِ بهروز در این حادثه جان به جان‌آفرین تسلیم کرده بودند. با صدای ناله‎ی دختر بچه‎اش از دنیای خیال بیرون آمد. در رختخوابش نشسته بود. حالا او مانده بود و تنها برادری که روزهای آخر خدمت سربازی را می‌گذراند و در منطقه‎ی عملیاتی دزفول در جنوب ایران خدمت می‌کرد. طبق قانون می‌توانست معافی بگیرد، امّا خودش گفته بود تا تقاضایم به مرکز برسد یک ماه باقی‌مانده‌ی خدمتم تمام می‌شود. امّا با توجّه به حمله‎های تازه‎ی عراقی‌ها دستور رسیده بود سربازان این دوره‌ها باید چهار ماه اضافی خدمت کنند!

فکر برادر کوچک‌ترش یک لحظه رهایش نمی‌کرد. هیچ وسیله‎ای هم برای دسترسی به او نداشت. بهزاد حداقل دو ماه یک بار به مرخصی می‎آمد و گاهی هم که به شهر دزفول می‌رفت به سنندج زنگ می‌زد. امّا حالا دو ماه بیشتر بود از او خبری نبود. اوضاع جبهه‎ها هم خوب نبود. در چند محور عراقی‌ها پیشروی کرده بودند و تعداد زیادی از نیروهای ایرانی را به اسارت گرفته بودند.

این خیالات نمی‌گذاشت بخوابد، هزار جور فکرهای ناجور از ذهنش می‌گذشت. امّا ته دلش احساس خوبی داشت. این اواخر هر وقت مشکلی داشت مادرش به کمکش می‌آمد و راهنمایی‌اش می‌کرد. شب گذشته هم خواب مادرش را دیده بود. در خواب دیده بود مادرش در باغ بزرگی روی یک صندلی چوبی دسته‎دار نشسته و به او لبخند می زند. مادر در خواب به او گفته بود: «نگران نباش داداشت میاد پیشت، حالش خوبه!» بعد هم سفارش کرده بود که: «باید مواظبش باشی.» بهزاد کوچک‌ترین فرزند خانواده بود. او پس از ازدواج بهروز و خواهرش همراه پدر و مادر زندگی می‌کرد. لذا مادر دل‌بستگی عجیبی به او داشت.

با این افکار یک بار دیگر به ساعت نگاه کرد 3 بامداد بود. با خود گفت: «خدایا چرا خوابم نمی بره؟ صبح باید برم سرِ کار!» خوابش نمی‎برد. حتی قرصی هم که خورده بود، نتوانسته بود به خوابیدنش کمک کند. چند بار ذکر گفت و نام خدا را بر زبان آورد و چشمانش را بست. پس از چند دقیقه خواب بر او مستولی شد. اندکی بعد از خواب پرید، نیم‌خیز شد و در رختخواب نشست. به ساعت نگاه کرد 3 و 30دقیقه بود. احساس عطش می‌کرد. بلند شد به طرف آشپزخانه رفت.

آشپزخانه در راهرو بیرونی بود. در واقع زیر پله‎ای بود که به آشپزخانه تبدیل شده بود. داخل آشپزخانه شد، لیوانی را از آب پر کرد و سرکشید. وقتی برگشت مادرش را دید که روی صندلی آشپزخانه نشسته بود و به او لبخند می‌زد. در جا خشکش زد، مادر رو به او کرد و گفت: «نگفتم برادرت میاد برو برو درو براش باز کن.»

خشکش زده بود، صدای زنگ در به گوشش رسید. یک دفعه به خود آمد: «خدایا در این ساعت شب کیه که زنگ می زنه؟» اول فکر کرد اشتباه می‌کند، داخل راهرو شد به حیاط نگاه کرد و گوش به زنگ ایستاد.

- «نصف شبی کیه زنگ می زنه؟»

ناگهان یکه‌ای خورد، صدای زنش بود. حتی زنش هم صدای زنگ را شنیده بود و از خواب بیدار شده بود. آهسته وارد حیاط شد.

- «کجا می‎ری؟ نکنه کسی باشه؟»

- «چکار کنم؟ باید ببینیم کیه در می زنه؟» و با تردید به طرف درب حیاط راه افتاد. صدای زنش از پشت سر می‌آمد: «چن دفه به این علی آقا صابخونه گفتیم یه در بازکن واسه این خونه بخر، جواب نداد که نداد...»

یک‌بار دیگر صدای زنگ در بلند شد. در میان بهت و ترس و دو دلی با صدایی که انگار از ته چاه در می‎آمد گفت: «کیه؟» و از پشت درب حیاط صدای بهزاد را شنید: «منم داداش درو باز کن!»

جلو رفت. آهسته در حیاط را باز کرد. بهزاد با لباس سربازی درحالی‌که ساک کوچکی بر دوش داشت پشت در ایستاده بود.

بدون کلامی گفت و گو یکدیگر را در آغوش کشیدند.

نویسنده: دکتر بهروز خیریه 


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه