حاج اسحاق فاضل بَجِستاني (پدر معظم شهيدان؛ «مهدي»؛ «حميد» و «مجيد» فاضل بَجِستاني)

دوست داشتني و صبور
سنگ تو را به سينه ميزنم؛ چون فقط جنازهي تو به دستم رسيد... وقتي كه تابوتت را بر دوشم گذاشتند، صداي شكستنم را فقط تو شنيدي! و خم شدن كمرم را فقط تو ديدي! اجازه ندادم كسي با هقهق گريههايم آشنا شود و غم را در چهرهام بخواند! از وقتي كه همرزمانت برايم گفتند: كه عاشق بودي و عاشقانه شتافتي! لبخند را براي هميشه ميهمان لبهايم كردم... ببخش اگر امشب بيتابي ميكنم، در اين مدّت نالههاي دلم را پنهان بركشيدم ولي امشب دلم به تنگ آمده است و فرياد ميكند؛ ميداني چرا؛ چون از نزديكانت رنجيده است!! ميخواهم حرفهايي كه سالهاست دلم ميخواست بگويم، حالا برايت بگويم؛ شايد غرور پدرانه اجازه نداد تا به تو بگويم: هرگاه قد و قامتت را ميديدم افتخار ميكردم و هرگاه راه ميرفتي لذّت ميبردم؛ دلم ميخواست تنگ در آغوشت ميكشيدم و پيشانيات را كه جاي سجدههاي طولاني بود ميبوسيدم.
ديروز وقتي آلبوم عكسهاي كودكيت را نگاه ميكردم؛ صداي شاديات از آن برميخاست و وقتي عكسهاي نوجوانيات را ميديدم، مردانگي را احساس ميكردم؛ هيچگاه يادم نميرود كه ميگفتي پدر...! بايد بروم تا فردا بماند! و از طرفي بايد شهيد شوم تا نسلهاي آينده تنها نشوند! و من امروز معناي گفتههايت را ميفهمم!
باوركن! سخت بود [كه بپذيرم] تركش خمپاره و موج انفجار، سينهات را كه سالها دست عزاي حسيني(ع) بر آن كوفته ميشد فشرده بود! باور كن! كه برايم سخت بود حاصل عمرم را به خاك بسپارم!
بگذار رازي را برايت فاش كنم؛ وقتي كه آخرين بار گفتي كه ميروي، در چشمهايت خواندم كه ديگر برنميگردي... عجيب است امشب بغض گلويم را ميفشارد و اشك برچشمانم مشت ميكوبد؛ ميخواهم اجازه دهم ببارد... امشب كه كسي نيست تا هقهق گريههايم را بشنود؛ ميخواهم دور از چشم همه برايت مويه كنم... چون ممكن است... فرصتي نباشد. اينها را پدر، پس از سالها خطاب به شهيدش، بر صفحهي كاغذ نگاشته است.
73 سال پيش در روستاي «بَجِستان» ديده به جهان گشود؛ بَجِستاني از آن جهت است كه در آنجا بهدنيا آمده، امّا «فاضل» شايد بيارتباط با شرايط خانوادگياش نباشد؛ پدرش«محمد» پيش از بلوغ، وارد حوزهي علميهي مشهد شد و تا 28 سالگي به تحصيل و آموزش علوم ديني و اسلامي پرداخت تا به درجهي استادي نائل گشت. آن زمان، مدرسهي علميهي كاشمر، به وجود استادي چون او، سخت نيازمند بود؛ به همين سبب راهي كاشمر شد و در آنجا بر كرسي تدريس نشست.
اهالي روستاي بجستان كه سالها چشم انتظار بازگشت روحاني خودشان به روستا بودند، با شنيدن اين خبر و از آنجا كه علاقمندي محمد به پدر و مادر را خوب ميدانستند، دست به دامن پدر و مادرش شدند، تا از او بخواهند به بَجِستان باز گردد.
محمّد نه روي و نه طاقت مخالفت با پدر و مادر را داشت؛ پس چارهاي جز تسليم نداشت؛ بار سفر بست و به زادگاهش بازگشت.
مدّتي در آنجا ماند، او را زن دادند و صاحب دو دختر و يك پسر شد؛ امّا روح بلندش ياراي ماندن در بجستان را نداشت؛ محمّد خود را پرندهاي ميديد كه آسمان روستا، وسعت كافي براي پروازش نداشت؛ پدر و مادر و اهالي را به هجرت مجدد به كاشمر راضي كرده، دست زن و بچهاش را گرفت و عازم كاشمر گرديد.
در كاشمر جايي براي زندگي او باقينماندهبود، از رفتن به بجستان پشيمان بود و حالا بايد جاي ديگري را برميگزيد؛ ناچار به روستاي «سعدالدين» ـ كه به شهر كاشمر نزديكتر بود و امكان بهرهگيري و بهرهدهي علي را برايش فراهم ميساخت ـ مهاجرت كرد و در آنجا رحل اقامت افكند.
«اسحاق»تنها پسرش، آن زمان ششسال بيشتر نداشت، شش كلاس نيز بيشتر درس نخواند. محمّد 15 سال در سعدالدين ماندگار شد. او به كار تبليغ و تدريس مشغول بود و اسحاق زمان همچنان قد ميكشيد. 14 ساله شده بود كه زندگي در روستا دل او را زد. 2ـ3 سال بيكاري كلافهاش كرده بود؛ يكي از خوهرانش در 25 سالگي بعلّت بيماري فوت كرد، حالا ديگر محمد و «ربابه» يك دختر و يك پسر بيشتر نداشتند كه هواي تهران رفتن بر سراسحاق افتاد؛ تك پسر خانواده بود و ديگران ميگفتند:
ـ عصاي دست پدر و مادر ميشه...!!
امّا اسحاق هوائي شده بود، بيشتر به دنبال كار اداري ميگشت و يافتن اين آرزو را در تهران جستجو ميكرد. 5ـ6 ماهي خيّاطي كرد ولي رونقي در اين كار نديد؛ از آنجا كه مخالفت پدر و مادر برايش محرز بود، بياطلّاع و اجازهي آنان عازم تهران شد.
توسط يكي از آشنايان، وارد نانوايي شد و كارش را با ترازوداري آغاز كرد. پنجسال در نانوايي مشغول بود تا آنكه مغازه را بهكلّي اجاره كرد و نانواي كامل شد. در اين ميان، واسطهاي يافت و در تأميناجتماعي كار دلخواهش را يافت و به استخدام درآمد. از طرف اداره، ابتدا او را به قم فرستادند؛ ده سال در قم ماند و خدمت كرد تا توانست بعدها به تهران انتقال يابد.
به دليل تك پسر بودن، از خدمت سربازي معاف شد. او ديگر وارد 25 سالگي شده بود. بر مبناي فرهنگ ديني و سنّت نبوي، بايد ازدواج ميكرد. خدا بيامرزد خالهاش را، واسطهي خير شد و نوهي عمّهاش «نرجس» را در سال 1339 برايش خواستگاري كرد؛ پدر و مادر و بزرگترها، در مجلس خواستگاري حضور داشتند، با توجّه به وضعيّت خانوادگي و شغل مناسبي كه داشت، بيهيچ قيد و شرطي، ازدواج سرگرفت و با500تومان مهريّه، قرار عقد و عروسي گذاشته شد.
اسحاق با خنده از جريان ازدواج ياد ميكند:
ـ قرار بود عروسي را در بَجِستان بگيريم؛ امّا سر خانوادهي عروس كلاه گذاشتيم و نگرفتيم؛ آمديم كاشمر، عروسي مختصري برپاكرديم و چون من در قم خدمت ميكردم، دست همسرم را گرفتم و راهي قم شديم.
اسحاق با حقوق اوّليّه 450 تومان در ماه، خانهاي با اجارهي ماهيانه 50ـ 60 تومان، در نزديكيهاي حرم حضرت معصومه(ع) پيدا كرد و زندگي مشتركشان را آغاز كردند.
او رحلت حضرت آيتالله العظمي بروجردي را، به خوبي در خاطر دارد، در آن زمان به جمعآوري اشعاري مربوط به امام زمان(عج) از شعراي مختلف پرداخت و فعّاليّتهاي مذهبي و سياسياش شروع شد.
خانوادهي پدري از نظر مالي به او نيازي نداشتند؛ چرا كه پدرش، بعلاوهي منبر و تعليم و تعلّم؛ داراي ملك و املاك كشاورزي بود و در بجستان مقداري آب و زمين و كارگر نيز داشتند. به همين دليل اسحاق فارغالبال به زندگي خود پرداخته بود. مردم در اعتراض به بازداشت جمعيّت براي آزادي سال 42 كه امامخميني(ره) را شبانه بازداشت كردند و از قم خارج ساختند امام(ره) پياده عازم تهران شدند، چند كاميون سرباز با تيربار آمدند و هر چه اخطار دادند، جمعيّت توجّهي نكردند و به راهشان ادامه دادند، و دستور تير صادر شد و تير بارها شروع به تيراندازي كردند.
اسحاق در ميان جمعيّتي بود كه به مردم به خيابانها ريختند. تعداد زيادي را شهيد كردند تا مردم ناچار به فرار شدند.
ـ مردم به يه كوچه پناه بردند، ولي تمام دربها بسته بود؛ يه جيپ اومد و مردم را به رگبار بست و جوي خون راه انداخت...
اسحاق و همسرش دو سال پس از ازدواج صاحب فرزند شدند؛ ظرف مدت پنج سال در قم خداوند «جواد»(1341)؛ «مهدي»(1342) و«حميد»(1345) را به آنان عطا فرمود و پس از انتقال به تهران نيز «مجيد»(1347)؛ «محمدرضا»(1352) و«هادي»كه اكنون7ـ8 سال است در قم مشغول تحصيل علوم ديني است در سال 1359 ديده به جهان گشودند.
او بقيّه خدمتش را در بيمارستان شهيد «معيّري» سپري كرد، عصرها به منظور اضافه كار به نانوائي ميرفت و كار ميكرد.
با تشكيل بسيج، مهدي وارد بسيج شد، موتوري خريده بود كه بچّهها با آن گشت بدهند و كارهاي پايگاه را انجام دهند. روزي مادرش سخت بيمار شد و به دكتر احتياج پيدا كرد، به مهدي گفت:
مادر! با اين موتور منو تا همين خيابون خاوران ببر دكتر...!
ـ نه مادرم! اين موتور مال بيتالماله نميشه!
ـ مهديجان! تو كه پول بنزين را از خودت ميدي مادر!
ـ باشه! موتورش كه مال بيتالماله...!
با اينكه بسيج جا نداشت و او موتور را به داخل حياط خانه ميآورد و بعنوان پاركينگ هم استفاده ميكرد حاضر نشد مادرش را ببرد!
زماني كه مهدي جبهه بود، شهيدي را براي تشييع آورده بودند و اسحاق در تشييع شركت داشت. او پيش خود فكر كرد:
ـ اگه پسرم شهيد بشه چي بكنم؟!
پرسيد: پدر اين شهيد كيه؟! نشانش دادند!
نگاه كرد و ديد اصلاً گريه نميكند، لحظهاي ديگر فكر كرد و خود پاسخش را يافت؛
قطعاً خدا صبرش را ميده وگرنه خيلي مشكله كه جواني رو 19سال بزرگ كني، بعد مثل گل پرپر بشه.
بيهوده به اين موضوع فكر نكرده بود، مهدي 19 ساله كه مجرد بود و تا دوّم دبيرستان تحصيل كرد. در 22/2/62 حين عمليّات «والفجر1» مفقودالاثر شد و هرگز جنازهاش را نياوردند، تا حالت آن پدر را تجربه كند. مهدي آنقدر خوش خلق بود كه پس از شهادت، اقوام و نزديكان به آنها گفتند: چراغ خانهتان خاموش شد!!
هنوز كمتر از 10 ماه از شهادت اوّلين شهيدش نگذشته بود كه «حميد» در حال تحصيلات سوم راهنمايي، عازم جبهه شد و در 16/12/62 در عمليّات«خيبر» و در سرزمين «جزيرهي مجنون» همچون برادر بزرگوارش مفقودالاثر گرديد و او نيز تاكنون خانواده را چشم به راه گذاشته است.
«مجيد» كه اوّلين مولود تهران اوست، عجيب به كسب علمودانش، علاقمند بود، مادر روزي براي او غذا گذاشت و مجيد گفت:
ـ مادر! اين غذا براي پزشك خوبه!
چيزي نگذشت كه بعد از پايان چهارم متوسّطه، در كنكور پزشكي شركت كرد،امّا پيش از آنكه پاسخي بگيرد، راهي جبهه شد تا سنگر برادرانش خالي نماند، او نيز در 22/2/65 سهسال پس از مهدي، در عمليّات «والفجر5» و محلّ «فكّه» به خيل شهيدان پيوست. پس از شهادتش، پاسخ كنكور اعلام شد و مجيد جزء قبوليها اعلام گرديد!!
بيخبري پدر و مادر از فعّاليّتهاي مجيد، تنها اين نبود. بلكه آنان پس از شهادت مجيد فهميدند كه او آنچه از حرفهاي امام(ره) خطاطي شده و به در و ديوار ميزدند، توسط خود او خطاطي شده و اينها پيش زمينهاي براي اجازه گرفتن جبهه است!!
حكايت ميكند:
ـ مجيد هم مثل برادراش اصلاً قرار نداشت. تمام فكرش اين بود كه به جبهه بره... و براي اينكه منو راضي كنه ميگفت:
ـ مادر! مطمئن باش ما را خط مقدّم نميفرستن؛ ما بايد پشت جبهه براي رزمندهها پياز پوست بكنيم!
او در مسجد محل به بچّهها درس ميداد و خانواده از اين خدمت او نيز خبر نداشتند!!
اسحاق خوشخلق و خندهرو حالا در غمي سنگين، يادآور ميشود:
ـ چند ماه بعد از رفتن مجيد به جبهه، يه شب خوابي ديدم كه درآن خواب از شهادت سوّمين فرزندم آگاه شدم، فرداي آن شب به دنبالم آمدند تا به مسجد برم، خودم را براي شنيدن خبر شهادت آماده كرده بودم!
به من گفتند:
مجيد مجروح شده...!
امّا او به آرامي گفت: ديگر چه؟! و بالاخره خبرشهادت را به او دادند! پهناي صورت اين پيرمرد، خيس اشك ميشود، آن هنگام كه بر مزار تنها شهيد مدفون شدهاش حاضر ميشوند و ميبيند كه شاگردان مجيد با سنّ كم، خود را برخاك مياندازند و فرياد ميكشند:
مجيد...! مجيد...! مجيد...!
شب مراسم مجيد، بقدري شلوغ بود كه توي خيابان فرش انداخته بودند، جواد جبهه بود، به او خبر داده بودند و او آمد، همه دورش را گرفتند!! خيلي بيتابي ميكردند!! سخنران گفت:
ـ چه شده؟ چه خبر است؟ گفتند: فرزند چهارم از جبهه آمده...!!حاج آقا گفت: ببينيد اينها چه كساني هستند؟! سه فرزندشان شهيد شده!! باز پسرشان را راهي جبهه ميكنند؟!كه شور و حال خاصي به مجلس دست داد!!
حاج اسحاق وقتي خاطرات مهدي به ذهنش ميآيد اضافه ميكند:
ـ مدتي رفت تريكوبافي كار كرد. يه مقدار پول جمع كرده بود؛ وقتي جنگ شروع شد همهي پساندازش رو به جبهه كمك كرد؛ يادمه 80 تومان پول توي جيبم بود، گفت:
ـ اين پول رو بده جبهه...
ـ من همش همين 80 تومان رو دارم.
ـ نصفش رو كمك كن!!
حاج اسحاق در نظر دارد نامههاي فرزندان شهيدش را به همراه زندگينامهي آنان به چاپ برساند. و به صورت كتابي به جامعهي جوان ارائه دهد.
پدر شهدا به وجود آنها دل خوش كرده است و دوست دارد براي رفع مخاطراتش از آنان كمك بگيرد...
ـ انشاءالله شهدامون از ما راضي و خشنود باشند، اگه شهدامون رو ببينيم ميپرسيم جاي ما كجاست؟ براي ما جايي در نظر گرفته شده؟! ما خوب وظيفهمون رو انجام داديم؟! و خداوند از ما راضيه يا نه؟
اسحاق و نرجس، به مكه و سوريه سفر كردند... بيتالاحزان هم رفتيم...
و او در پايان نامهاي كه براي مجيدش نوشته و بخشي از آن در ابتدا آمد، آورده است:
«دوران هجر را گذرانديم و زندهايم
ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود»