
در فراغ سه يوسف
هفتاد ساله است و در نجف آباد به دنيا آمده. پدرش «ابراهيم» كشاورزي بود كه در زمين و باغ خود، زراعت مي كرد.
ـ اينجا قبلاً باغ بود. بعدها پدرم توي آن خانه ساخت. مادرم با كرباس بافي و پارچه بافي اوقات خالي روزش را پر مي كرد. براي هر متر يك ريال مي گرفت. او سه دختر داشت و من تك پسر او بودم كه از همان كودكي تو باغ پابه پاي پدرم كار مي كردم.
«حسين» نوزده ساله بود كه «شهربانو» را همراه برادرش ديد. دخترك دوازده سال بيشتر نداشت كه به خواستگاري اش رفتند. پدر يك دانگ از خانه خود را مهر يكدانه عروسش كرد كه خيلي زود هم آن را پرداخت. پانصد متر از زمين باغ را به اسم «شهربانو» كرد. او را به عقد حسين درآوردند. مدتي بعد، جشن مختصري با حضور خانواده داماد در خانه حاج ابراهيم و مراسمي هم با حضور خانواده عروس در منزل پدر او برگزار شد. شهربانو پا به خانه اي گذاشت كه سه اتاقه بود، تو يكي پدر و مادر حسين، يكي مادربزرگ و در اتاق آخر، جهيزيه شهربانو را چيده بودند.
شهربانو تا ششم ابتدايي درس خوانده بود. او از معلم قرآن، روخواني و تجويد را آموخته بود. يك سال بعد از ازدواج، حسين براي گذراندن خدمت سربازي به تبريز رفت.
شهربانو مانده بود و يك دنيا دلتنگي براي مردي كه از او بي خبر بود و از اين بي خبري رنج مي كشيد. به خانه پدري بازگشت تا همان جا انتظار تمام شدن دوره خدمت مردش را بكشد. از آن سو، حسين كه دلتنگ و بي قرار بود، بعد از بيست ماه با التماس و زاري توانست مرخصي چند روزه اي بگيرد و به خانه برگردد. همسرش را در خانه نيافت و كه او ماه هاست در منزل پدري به سر مي برد. سراغ او رفت و او را كه حال زن چهارده ساله اي شده بود، به خانه اش برگرداند. چهارماه بيشتر به پايان خدمتش نمانده بود. قول داد كه به پلك برهم زدني تمام شود. دوباره راهي تبريز شد. در اين مدت، «فاطمه نساء» خلق و خوي عروس جوانش را شناخته بود. براي او دار قالي عَلَم كرد و نيز فرستاد تا خياطي بياموزد و سرگرم شود. «شهربانو» از اينكه همه وقت خود را به شكل مفيد پر مي كرد، رضايت داشت. كسالت از زندگي اش رخت بربسته و تحمل دوري حسين برايش آسان تر شده بود.
وقتي مرد از خدمت برگشت، دوباره پيشه قبلي را از سر گرفت و به زراعت پرداخت. شهربانو نان مي پخت. قدري را براي استفاده برمي داشت و بقيه را مي فروخت. تابستان ها خياطي مي كرد و قالي مي بافت و زمستان را با گرفتن سفارش لباس بافتني براي ديگران مي گذراند. گاه توي باغ با حسين به كشت و كار مشغول مي شد. چند سال از زندگي مشتركشان مي گذشت و هنوز صداي خنده كودكي زير سقف خانه نپيچيده بود. شهربانو با مادر به همه بيمارستان ها مي رفت، آزمايش مي داد. دارو مي خورد و افاقه نمي كرد. هرجا پزشك حاذقي را معرفي مي كردند، خود را به آن جا مي رساند، اما باز هم بي فايده بود. آن روز توي باغ نشسته بودند؛ تن خسته و در خلوت. گفت: «مادرت به من طعنه مي زند. به من مي گويد: نازا.»
حسين يكه خورد. او را نگريست و از او نگاه برگرفت.
ـ نه. اين درست نيست. من از زندگي مان راضي ام.
بغض راه گلويش را بست و نتوانست ادامه بدهد. اشك شهربانو از رو گونه اش چكيد.
ـ همه همين را مي گويند. من غصه دارم. ناراحتم. چرا خدا به ما بچه نمي دهد!
مرد دندان بر لب گذاشت و دوباره صداي زن تو گوشش پيچيد.
ـ در «ايام البيض» رجب روزه گرفتم. نيت كرده بودم كه...
بقيه حرفش را نگفت. نتوانست بگويد. دوباره گريست و «حسين» مي دانست كه همسرش به نيت فرزنددار شدن، روزه گرفته است.
ـ مي رويم دست به دامن امام هشتم مي شويم. حتماً افاقه مي كند.
به مشهد رفتند. در حرم، از خدا خواست فرزندي به او ببخشد. امام رضا(ع) را واسطه كرد تا نيت او را از خدا بخواهد. وقتي برگشتند، شهربانو باردار شد. «محمدرضا» سال 43 به دنيا آمد و بعد از سه سال زهره، در سال بعدش محمدعلي به دنيا آمد و محسن، فرشته، رضوان، ابراهيم، رسول، علي رضا و فاطمه هم با فاصله 2 يا سه سال از هم دنيا آمدند و چراغ محفل حسين و شهربانو را به دعاي امام رضا(ع) نوراني كردند.
شهربانو كه تاكنون از بي فرزندي و سكوت و خلوت خانه رنج مي كشيد، هر سو مي رفت، كاري سرش ريخته بود. هميشه در انديشه درس، كار، زندگي و مشكلات فرزندانش بود. محمدرضا گواهي نامه پايان دوره راهنمايي تحصيلي را كه گرفت، ديگر به مدرسه نرفت.
ـ مي خواهم كار ياد بگيرم.
شده بود شاگرد نجار. كار مي كرد و سر ماه هرچه پول داشت، به مادر مي داد. مادر كه از كودكي او را طور ديگري دوست داشت و بيش از ديگر فرزندانش به او دلبسته بود، نگاه به قد و بالاي او مي كرد و صلوات مي فرستاد. وقتي مي خواست به جبهه برود، ايستاد مقابل او.
ـ راضي نيستم. از اينكه جلو چشمم نباشي و هر لحظه فكر كنم كه اتفاقي برايت افتاده، تنم مي لرزد.
محمدرضا به ياد كودكي هايش افتاد. سال هايي كه با مادر به هيئت عزاداران امام حسين(ع) مي رفت و مادر هميشه گفته بود: «اگر زمان امام حسين(ع) بودم، حتماً در ركاب ايشان به جنگ با يزيد مي رفتم.»
گفت: «مادر خودت نبودي كه اينها را به من ياد دادي. حالا حسين زمان به مبارز احتياج دارد.»
پدر كه حرف هاي او را مي شنيد، سكوت كرد. پس از آن بود كه شهربانو هر وقت كسي سراغ محمدرضا را مي گرفت، مي گفت: «رفته در ركاب امام حسين بجنگد.»
مي خواست برود منطقه. زيرپيراهنش كهنه بود. شهربانو برايش زيرپيراهن نو آورد. نخواست.
ـ چه فرقي مي كند؟ نو و كهنه ندارد!
رفت و دهم ارديبهشت 60 در طريق القدس ـ محور بستان ـ به شهادت رسيد. شهربانو به دلش آگاه شده بود. از بنياد كه براي دادن خبر آمدند، در را باز كرد. مرد خواست لب باز كند. گفت: «آمده اي خبر شهادت رضاي من را بدهي؟»
مرد بهت زده نگاهش كرد.
ـ مي دانم پسرم شهيد شده. برو.
در را بست. كمر را به ديوار تكيه داد و سريد كف زمين. صداي فريادش تو فضاي خانه پيچيد و ساعتي بعد كه مردش از راه رسيد، از حال و هواي او و حضور همسايه ها دانست كه محمدرضا براي هميشه از بين آنها پر كشيده است.
«محمدعلي» خواسته بود ثبت نام كند براي جبهه. گفته بودند: «سن شما كم است.»
شناسنامه زهره را برداشت. جاي اسم او نام خودش را با جوهر نوشت. با اين تمهيد، راهي جبهه شد. او كه تا پيش از آن عضو جهاد بود، پنج هزار توماني را كه پس انداز كرده بود، به شهربانو داد.
ـ خمسش را بده به آقا شيخ عباس ايزدي. بقيه را نگه دار و استفاده كن كه بي پول نماني.
كليد موتورش را هم از جيب درآورد.
ـ خواستي جايي بروي، بگو محسن شما را برساند.
محسن كه دوازده سال بيشتر نداشت، گوشه اتاق نشسته بود و مشق مي نوشت. آمد جلو.
ـ من هم مي خواهم بيايم جبهه.
محمدعلي كه رفت، مدتي بعد محسن هم مدرسه را رها كرد و عازم جنوب شد.
حسين به ياد او بغض فروخفته در گلو را باز مي كند.
ـ بچه ام محسن خيلي زرنگ بود. كمك حالم مي شد. تو باغ هميشه دم دستم بود. وقتي رفت، خيلي براش بي تابي مي كردم. او با برادرش به مرخصي مي آمد، اما نمي توانست از جبهه دور بماند.
محمدعلي آمد مرخصي. نگاه كرد به مادر كه ماه آخر بارداري را مي گذراند و بعد از رفتن محمدرضا قرار از كف داده بود. هر چيزي او را ناراحت مي كرد. محمدعلي را بوسيد.
ـ زود برگرد عزيز مادر.
«محمدعلي» سر فرو افكند.
ـ اگر برنگشتم و پسر به دنيا آورديد، اسمش را بگذاريد مهدي. اگر دختر شد، بگذاريد فاطمه.
چيزي از سر دل شهربانو كنده شد. گريست و پسر را به آغوش فشرد. محمدعلي رفت و محسن كه پدر سخت به او وابسته بود نيز از پي او راهي شد.
بيست ويكمين روز سال 67 محمدعلي در والفجر10 ـ منطقه خرمال ـ مفقودالاثر شد. شهربانو دخترش را به دنيا آورد و او را «فاطمه» ناميد. هنوز چند روز از تولد نوزاد نمي گذشت كه خبر محمدعلي را آوردند.
ـ شهيد شده، اما جنازه اش مفقود است.
حسين براي رعايت حال شهربانو كسي را خبر نكرد. روز بعد نيز خبر مفقودي محسن را آوردند و حسين در بهت از دست دادن هر دو پسر مانده بود. گم كرده اي داشت و هيچ چيز دلش را آرام نمي كرد. او بعدها شهربانو را در جريان شهادت دو پسرش گذاشت و مادر مدت ها قادر به نگهداري فاطمه كوچكش نبود. قرار نداشت و توي خانه راه مي رفت و گم شده هايش را مي جست. هنوز هم پيكر محمدعلي و محسن به خانواده تحويل نشده است.
ـ براي آنكه دلمان آرام بگيرد، مدتي بعد دو قبر نمادين كنار قبر پسرم «محمدرضا» درست كردم و شب هاي جمعه كه مي رويم، براي هر سه شان فاتحه مي خوانيم.