کد خبر: ۴۲۱۶۴۳
تاریخ انتشار: ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۱:۱۸
چند دقيقه اى نگذشته بود كه چشم يكى از بچه ها به هندوانه بزرگى در نهر آب افتاد. اول فكر كرديم پوست هندوانه است. اما وقتى با تكه چوب آن را از نهر بيرون آورديم، ديديم هندوانه اى به وزن هفت هشت كيلو است. به محض اينكه علی آقا هندوانه را ديد، با دست به سرش كوبيد و فرار كرد على در آن لحظه و در بين بچه ها شرمنده و سر به پايين نشسته بود...

کرامات شهیدان؛(36)مستجاب الدعوه

نوید شاهد، به همراه برادر مصطفى موحدى براى كنترل سنگرها و مسير مى رفتيم كه ديديم على آقا هشت نفر از بچه ها را دور خود جمع كرده و برايشان قرآن می خواند. تا برادر موحدى رفت كه تيربار را كار بگذارد، پيش خودم گفتم: به جمع صميمى بچه ها عرض ادبى بكنم.

نرسيده به بچه ها پوست هندوانه بزرگى به زمين افتاده بود. تعجب كردم. چون آن زمان تداركات به اين سادگى ها نبود كه بتواند هندوانه به جزيره مجنون بياورد . سلامى كردم و گفتم: خير است هندوانه از كجا رسيده است؟ گفتند: از دعاى على آقا به ما رسيده! سؤال كردم : يعنى چه؟ تعريف كردند: كلاس قرآن على آقا كه تمام شد، هر كس چيزى هوس كرد. على آقا گفت در اين گرما اگر خدا برساند، فقط يك هندوانه خنك می چسبد .

چند دقيقه اى نگذشته بود كه چشم يكى از بچه ها به هندوانه بزرگى در نهر آب افتاد. اول فكر كرديم پوست هندوانه است. اما وقتى با تكه چوب آن را از نهر بيرون آورديم، ديديم هندوانه اى به وزن هفت هشت كيلو است. به محض اينكه علی آقا هندوانه را ديد، با دست به سرش كوبيد و فرار كرد على در آن لحظه و در بين بچه ها شرمنده و سر به پايين نشسته بود.

انگار خجالت می کشید به چشم كسى نگاه كند . من آنجا با روح بلند او آشنا شدم و دانستم كه روزگارى يكى از مردان نمونه جنگ خواهد شد. شهيد على ماهانى بعدها به لقاء معبودش رسيد روزى ديدم على آقا كنار منبع آب مشغول وضو گرفتن است . يادم افتاد يك انگشترى عقيق را كه از مشهد مقدس برايش آورده ام هنوز به او نداده ام. همين طور كه مشغول وضو بود، انگشترى را تقديمش كردم .

يكباره رنگ از رويش پريد. تعجب كردم و پرسيدم : على آقا مثل اينكه ناراحت شديد؟ سوغات مشهدى آقا امام رضا را قبول نمی کنید؟ وقتى حالش جا آمد گفت: نه ناراحت نشدم. درست همان لحظه كه شما انگشترى را پيش آورديد با خود گفتم: كاش من هم يك انگشترى عقيق داشتم تا از ثواب آن بی بهره نمانم. هر وقت فشارهاى روحى عذابم می داد مى رفتم سراغ على آقا. وقتى می گفتم به چه دليل آمده ام، فقط نگاه می کرد. همان نگاه و آرامش و اطمينانى كه در حركات او بود، دلم را آرام می کرد. چه رسد به اينكه دو آيه از قرآن هم بخواند و قسمتى از آن را تفسير كند.

راوى: حميد شفيعى، همرزم شهيد على ماهانى، همرزم شهيد صادقى، سردار سرتيپ پاسدار قاسم سليمانى )فرمانده سابق لشكر ثارالله كرمان(

منبع: لحظه های آسمانی کرامات شهیدان(جلد اول)، غلامعلی رجائی1389

نشر: شاهد

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید