چهارشنبه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۲۵
داخل چادر تاريك بود. از صداى نفسهاى آرام گلخانم و شوهرم محمد، مى شد فهميد هنوز نيمه شب است. شوقى در خودم احساس می کردم كه نمى توانستم تا صبح صبر كنم. خواستم بيدارشان كنم و تا يادم نرفته خوابم را بگويم ولى اين كار را نكردم و به انتظار صبح ماندم. برادرم ملاّى ايل بود.

کرامات شهیدان؛(35) هديه عالم غيب

نوید شاهد، شبى در خواب ديدم در باغ بزرگى زير درخت انارى نشسته ام و زنى به سويم مى آيد. لباسش مانند لباس ما زنان عشاير نبود، چادر عربى سر كرده بود و سينى بزرگى هم در دستش ديده مى شد. قبل از اينكه به من برسد از جا برخاستم و سلام كرد. پرسيد: صغرى تويى؟ گفتم: بله. سينى را به طرفم دراز كرد و با خوشرويى گفت: بگير! اين هديه براى توست. در كف سينى بر روى پارچه قرمزى كيف كوچكى به رنگ دانه هاى سرخ انار بود. وقتى به طرف خانه راه افتادم، دختران عشايرى كه آنها را نمى شناختم، سر راهم را گرفته و شادى می كردند. شنيدم می گفتند: داخل اين كيف يك مهره قيمتى است كه هديه امام حسين)ع( مى باشد. از خواب كه برخاستم، هنوز صدايشان در گوشم بود: مهره قيمتى.... هديه امام حسين)ع(...! عرق سردى بر پيشانيم نشسته بود.

داخل چادر تاريك بود. از صداى نفسهاى آرام گلخانم و شوهرم محمد، مى شد فهميد هنوز نيمه شب است. شوقى در خودم احساس می کردم كه نمى توانستم تا صبح صبر كنم. خواستم بيدارشان كنم و تا يادم نرفته خوابم را بگويم ولى اين كار را نكردم و به انتظار صبح ماندم. برادرم ملاّى ايل بود. خوابم را كه شنيد به فكر فرو رفت. پرسيد: حامله هستى؟ سرم را پايين انداختم و نتوانستم چيزى بگويم. گفت: ان شاالله بچه ات پسر است. راستى گفتى رنگ هديه آن زن سرخ بود؟ گفتم: بله. باز به فكر فرو رفت.

خواست چيزى بگويد، اما ناگهان حرفش را خورد و ساكت شد. نگران شدم، گفت: نگران نباش صغرى. ان شاالله اين بچه در خط امام حسين)ع( خواهد بود. می دانستم اين همه حرفهاى او نبود. انگار چيز ديگرى هم می دانست اما نمى خواست به من بگويد. پنج ماه بعد كه ايل از ييلاق برگشته بود و ما در زمينهاى روستايى قنات ملك اتراق كرده بوديم، هنگام آمدن آن مهره قيمتى رسيد و فرزندم احمد به دنيا آمد. حالا بخش اول آن خواب تعبير شده بود و من در انتظار تعبير بخش دوم بودم. همان كه برادرم نخواسته بود بگويد، آن چه بود؟ به دلم برات شده بود كه وقت تعبير آن خواب رسيده. خوابى كه بيست و هفت سال پيش ديده بودم. احمد گفت: مادر، اين وقت صبح چرا زحمت كشيده اى، من كه شب با شما خداحافظى كردم؟ او را بوسيدم، او هم دست مرا بوسيد. گفت: اگر اولاد نااهلى بودم، مرا حلال كن مادر! چيزى نگفتم. اما همين كه چند قدمى برداشت، دلم آرام نگرفت. آخر من براى كار ديگرى آمده بودم. تمام شب را به همين فكر كرده بودم. اگر اين كار را نمی کردم، تا زنده بودم حسرت بر دلم مى ماند. گفتم: احمد، يواشتر! ايستاد. گفتم: سرت را بالا بگير مى خواهم زير گلويت را ببوسم، و زير گلويش را بوسيدم. احمد رفت و به شهادت رسيد و نيمه ديگر خوابى كه ديده بودم تعبير شد.

راوی: فاطمه كريمى )مادر شهید احمد سلیمانی (

منبع: لحظه های آسمانی کرامات شهیدان(جلد اول)، غلامعلی رجائی

نشر: شاهد


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار