برج 6 سال 1365 گردان ما- صاحب الزمان (عج) – در منطقه «شط علی» مستقر بود. واژه ی «شهردار»، آشنای بر و بچه های جبهه است. شهردار چادر ما پیرمردی بود به اسم «سیدمحمد حسینی» شصت سالی سن داشت.
خاطرات پرتقالی (26)؛ نقشه برای خوراکی های رنگ و وارنگ

برج 6 سال 1365 گردان ما- صاحب الزمان (عج) در منطقه «شط علی» مستقر بود. واژه ی «شهردار»، آشنای بر و بچه های جبهه است. شهردار چادر ما پیرمردی بود به اسم «سیدمحمد حسینی» شصت سالی سن داشت. اهل روستای «میانکاله» ی نکا بود. برخلاف چادرهای دیگر که شهردارشان هر یک دو روز عوض می شد، سیدمحمدف شهردار ثابت ما بود. بنده خدا خیلی زحمت می کشید، اما وقتی پای غذا به میان می آمد، سخت گیری اش گل می کرد.

به خاطر شرایط منطقه و کمبودها، آن طور که دلمان می خواست، نمی توانستیم دل سیرغذا بخوریم؛ برای همین بیشتر وقت ها حسرت غذای با کیفیت و میوه ه ای تر و تازه، توی دل ما باقی می ماند.

من در مخابرات گردان مشغول خدمت بودم و ارتباط گردان صاحب (عج) را با گردان های دیگر برقرار می کردم. به خاطر موقعیت کاری و دادن گزارش شنود عراقی ها، هر چند روز یک بار، فرمانده گردان و بچه های واحد اطلاعات عملیاتف مهمان چادر ما بودند. سیدمحمد، شهردار پیر چادر ما هم به احترام حضور عناصر گردان و بچه های واحد اطلاعات لشکر و گردان، حسابی سنگ تمام می گذاشت و هر بار که آفتابی می شدند، خوراکی های خوب و خوشمزه را برای مهمان های «از ما بهتران» می آورد. چشم ما که به آنها می افتادف حسرت خوردن آن همه شربت و میوه و خوراکی، بدجوری عذابمان می داد. پیش خودمان می گفتیم:

- چی می شد سیدمحمد، نصف این جوری که این ها را تحویل می گیرد به ما هم روی خوش نشان می داد.

هر چی هم به سیدمحمد التماس می کردیم:

- سید! جان مادرت! یک خرده هم به ما توجه کن!

گوشش بدهکار نبود.

پی نقشه ای بودیم تا کمی از آن خوراکی های خوب، سهم ما هم بشود، بالاخره نقشه ی شیطانی ای در ذهنم نقش بست. یکی دو تا تلفن «قورباغه ای» توی چادر داشتیم. تلفن های قورباغه ای با ضربه ای انگشت کار می کرد؛ یعنی شماره ها را با ضربه زدن انگشت ها می گرفتیم. به سید گفتم:

- آقا سید! دلت برای پسرت تنگ نشد؟ این همه تعرفش را می کنی، لابد الان دلت براش یک ذره شده.

به زبان محلی، حرفم را تایید کرد. گفتم:

- سید! می خواهی از همین جا با پسرت تلفنی صحبت کنی؟

تعجب کرد.

- جدی؟! .... می توانی از این جا بهش زنگ بزنی؟

- چرا نشود؟ بیا این جا

چند ضربه به تلفن قورباغه ای زدم و یکی آن طرف خط توی اتاق بغلی، شروع کرد به صحبت کردن. از قبل به سیدمحمد گفتم که زیاد نمی تواند صحبت کند و باید زود مکالمه اش را تمام کند.

با نقشه ی قبلی، یکی از پشت تلفن، ادای پسربچه ها در می آورد و با زبان محلی با سید صحبت می کرد. یک دقیقه نگذشته، گوشی را گذاشت سرجاش و ارتباط را قطع کرد.

شهردار چادر ما آن شب از این که توانست نصف نیمه با پسرش صحبت کند، ذوق زده بود و کلی از من و دوست مخابراتی ام تشکر کرد.

گفتم:

- آقا سید! حالا نمی خواهی عوض کاری که برایت کردم، شیرینی بدهی؟

- هر چی دلت می خواهد بهت می دهم. کافیست لب تر کنی پسرم! چی می خواهی حالا؟

- آقایی کن و یک کم از آن غذاها و خوراکی ها و یکی دو لیوان شربت خنک به ما بده!

معطل نکرد؛ رفت و با خوراکی های جور واجور برگشت چادر. آن روز دلی از عزا درآوردم.

چند روز دیگر باز هوس خوراکی های آن روز فراموش نشدنی افتاد به جان من و دوستم. شیطان یک بار دیگر رفت توی جلد ما و ول کن نبود. به سید محمد پیشنهاد دادم که اگر می خواهد، می تواند دوباره تلفنی با پسرش صحبت کند. خلاصه یکی دوروز بعد هم این داستان تکرار شد و سهم ما هم از آن نقشه، خوراکی های رنگ و وارنگ بود.

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده