سه‌شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۰۰:۲۲
عملیات رمضان در مجور عملیاتی شلمچه شروع شده بود. نیروهای عمل کننده از صفر مرزی عبور کردند و چند کیلومتر هم وارد خاک عراقی ها شدند. بچه ها هم از فرصت استفاده کردند و چند کیلومتر جلوتر از مرز، خاکریز زدند.
زوزه ی خمپاره های عراقی ها

عملیات رمضان در مجور عملیاتی شلمچه شروع شده بود. نیروهای عمل کننده از صفر مرزی عبور کردند و چند کیلومتر هم وارد خاک عراقی ها شدند. بچه ها هم از فرصت استفاده کردند و چند کیلومتر جلوتر از مرز، خاکریز زدند. با یکی دو تا از بچه ها، شب اول تا کانال «پرورش ماهی» پیش رفتیم تا سر به سر عراقی بگذاریم. عراقی ه ا هم وقتی دیدند نزدیک شدیم، معطل نکردند و هر چه آتش بود روی سرما ریختند.چاره ای نداشتیم، مجبور شدیم به مواضع قبلی خودمان یعنی نزدیک خاکریزها عقب نشینی کنیم.

من آن موقع جانشین واحد اطلاعات عملیات تیپ 25 کربلا بودم. هنوز لشکر نشده بودیم. همان موقع بود که مسوول واحدمان، آقای حسینی رفته بود و حاج کمیل کهنسال به جاش معرفی شد. مسوول واحد جدید، درخواست چند نیروی کمکی کرد. بایستی می رفتیم عقبه ی خط، یعنی خط دوم و چند نیروی تازه نفس می آوردیم جلو. به عقبه رسیدیم. چند نیرو را که از قبل مشخص کرده بودیم، سوار «تویوتا لندکروز» کردیم و راه افتادیم به طرف خط اول.

عراقی ها روز اول عملیات با تانک، خمپاره موشک، تیر مستقیم و خلاصه با هر چی که دستشان بود، آن قدر آتش توی مسیر حرکت نیروهای عمل کننده ریختند که مسیر حرکت ماشین، مثل زمین شخم زده، پر شد از چاله چوله ه ای زیاد، زمان حرکت ما شب بود. تویوتا را به خاطر رعایت مسایل امنیتی، گل مالی کردیم، به جز شیشه جلوی راننده را که بتواند روبرویش را ببیند.

من بغل دست راننده نشسته بودم، ماشین با چراغ خاموش، آهسته حرکت می کرد. هوا آن قدر تاریک بود که چند متر جلوتر از خودمان را هم نمی توانستیم ببینیم. به قول بچه های رزمنده، الله توکلی حرکت می کردیم. هر چند دقیقه یک بار گلوله های سبک و سرگردان عراقی به این طرف و آن طرف تویوتا می خورد و گرد و خاک بلند می کرد.

در همین موقع، جنگنده های عراقی هم وارد صحنه شدند. منورهای دشمن، آسمان را مثل روز و روشن کرد. به محض روشن شدن منورها می توانستیم جلوی رویمان را ببینیم. راننده هم از آن فرصت استفاده می کردو روی پدال گاز فشار می آورد و با سرعت جاده را طی می کرد تا زودتر به مقر برسد. از شانس بد ما وقتی منورها خاموش می شدند، ماشین از مسیر منحرف می شد و می افتاد توی چاله هایی که خمپاره های عراقی آن را به وجود آورده بودند.

در بین این خوف و رجاها یکی از بچه ها که پشت ماشین نشسته بود، محکم با ضربه ی دست، روی اتاق ماشین می کوبید و ول کنه هم نبود. ترسیدیم. هزار فکر و خیال به سراغمان آمد. با خودم گفتم.

- لابد یکی از گلوله ها یا خمپاره ها افتاده عقب ماشین و بچه ها پشت زخمی و شهید شدند، یا شهید یکی از بچه های رزمنده از ماشین پرت شد و ولو شد زمین.

از اضطراب، تمام بدنم شل شد. تویوتا ایستاد. رزمنده ای که آن پشت به اتاق ماشین می کوبید، سرش را داخل ماشین آورد و گفت:

با دست پاچگی به عقب برگشتیم، یک هو همان برادر رزمنده که در هیاهوی سرعت گرفتن ماشین به عقب و بلند شدن زوزه ی خمپاره های عراقی ها، صداش از ته چاه بیرون می آمد، گفت:

- آقای موسوی! چند تا چاله آن طرف تر را جا گذاشتید. بی زحمت به آقای راننده بگو، از روی آن ها هم رد بشود.

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده