حاج منصور ایمان و عمل را در خود جمع کرده، برای ما شده بود الگو. همان روز ششم مرداد 67 که نمایندگان صلیب سرخ که به اردوگاه الرمادیه 13 آمدند، برای ثبت نام اسرا و صدور کارت شناسایی، حال حاج منصور خیلی خراب بود.
غریبانه های شهدای آزاده (20)؛ حب الوطن!

علی محرابی از بچه های استان همدان بخش فامنین بود. او مرد صبور و با استقامتی بود و به تمام بچه های اسیر دلداری می داد و می گفت: خداوند بزرگ ما را در برابر سختی زیاد اسارت امتحان می کند و همیشه بچه ها را به خواندن نماز قرآن راهنمایی می کرد. یک روز عراقی ها دستور دادند که همه اسرا در قفس شماره دو جمع شودند.

در اردوگاه شماره 18 در حدود شش هزار نفر اسیر در ساعت 9 در قفس شماره 2 جمع شدیم، 3 نفر از افسران بلند پایه عراقی جهت سخنرانی به آنجا آمده بودند و صحبت از صدام و مردم عراق در حال جنگ می کردند و ما باید هر وقت که اسم صدام می آمد دست می زدیم. در طول سخنرانی بیش از 20 بار به اجبار دست زدیم، بعد از آن صحبت از ایران شد و صحبت از ریاست جمهور اسلامی آقای رفسنجانی به میان آمد در همین هنگام  من به برادر علی محرابی گفتم: علی آقا وقتی اسم صدام حسین می آید عراقی ها به ما می گویند دست بزنید و بچه ها هم باید به خاطر اسم ریس جمهورمان دست بزنند و به عراقی ها بفهمانیم که ما هم از صمیم قلب رئیس جمهورمان را دوست داریم.

علی آقا گفت میترسم اذیتمان بکنند گفتم توکل به خدا، نا گهان اسم رییس جمهورمان آمد من و علی محرابی شروع به دست زدن کردیم، در حدود یک سوم از اردوگاه شروع به دست زدن کردند در این هنگام نگهبان های عراقی سر و صدای زیادی به راه انداختند اما افسران بلند پایه به نگهبان ها گفتند کاری نداشته باشید همهمه زیادی میان بچه ها افتاده بود من و علی محرابی در صف سوم بودیم و یکی از نگهبان های عراقی که به نام جبار بود ما را دید و به یکی از افسران اردوگاه به نام ملازم حسن اشاره کرد که بانی این کار من هستم.

بعد از چند دقیقه ملازم حسن با دست اشاره کرد که من به طرف او بروم و من پیش او رفتم او گفت: چرا نظم اردوگاه را به هم زدی، من در جواب گفتم وقتی اسم صدام می آید شما می گویید که ما دست بزنیم و ما نیز وقتی که اسم رئیس جمهورمان آمد دست زدیم، من با ملازم حسن مشغول صحبت بودم که یکی از افسران گفت چی شده واو گفت بانی این بی نظمی ایشان است. از من پرسید چرا این کار را کردی. گفتم ما رئیس جمهورمان را بیشتر از شما می خواهیم او گفت: پس شما رئیس جمهورتان را دوست دارید گفتم بله بعد دستی به سرم کشید و گفت برو بشین صحبت افسران به پایان رسید و رفتند صبح روز بعد جهت آمارگیری یکی از افسران که یک چشم داشت و یک انگشت او نیز قطع شده بود، آمد و آمارگیری کرد، بعد از آن صدا زد عباس حاجی رضا حسن پوره من بلند شدم و به طرف آن رفتم.

بعد از اندکی علی هم از جا بلند شد و به افسر عراقی گفت: او را کجا می بری نگهبان عراقی با سیلی به صورت او زد و علی گفت دست زدن دیروز کار من بود نه او، او را رها کنید بعد از اینکه سر وصدای زیاد به میان بچه ها افتاد علی محرابی و من را از داخل قفس بیرون آوردند و چشم ما را بستند و به طرف اردوگاه شماره 17 كه قلعه نام داشت بردند هر کسی که خطائی می کرد به سلول های انفرادی آنجا می بردند وقتی به قلعه رسیدیم تمام برادرانی که در حیاط اردوگاه بودند را به داخل فرستادند بعد از آن به زبانی عربی به یکی از نگهبان ها دستور دادند کابل بیاورند و با سه نفر عراقی با کابل تا توانستند ما را کتک زدند بعد از آن ما را به داخل سلول انداختند داخل سلول بوی خیلی بدی می داد و پر از شپش بود بعد از چند ساعت یک نفراز برادران به نام پیراینده آمد و از ما پرسید چرا شما را به اینجا آورده اند و ما همه ماجرا را برای او تعریف کردیم او از سوراخی که زیر درب بود 5 نخ سیگار و مقداری نان به ما داد و گفت به شما در اینجا چیزی نمی دهند و بیرونتان نمی آورند و ا گر چیزی احتیاج داشتید به من یا به برادران دیگر بگویید دو عدد قوطی به ما داد و گفت شما را نمی گذارند که به دستشویی بروید و ما قوطی ها را بیرون می دادیم و برادران او را می گرفتند و تمیز می شستند و به ما می دادند و ما همیشه شرمنده برادران قلعه به خصوص برادر شهید حسین پیراینده بودیم.

هر شب که افسران می آمدند نگهبان های عراقی می آمدند و شروع به کتک زدن ما می کردند و می گفتند کدامیک از شما اول دست زدید شهید محرابی می گفت من بودم و من قسم می خوردم که بانی این کار من بودم او را رها کنید بعد از آن یکی از نگهبان ها سیگاری روشن کرد و به من گفت بیا جلو من جلو رفتم لباس هم نداشتم آتش سیگار را به بازوی من فشار داد و به من گفت: این سیگار را می کشم و به بازوی تومی زنم تا بگویی چرا این کار را کردی.

 آتش اول سیگار خیلی درد ناک بود اما بعد از آن دیگر هیچ دردی را احساس نکردم تا سیگار تمام شد و به من گفت: پوستت خیلی کلفت است و من گفتم ما از این شکنج ههایی که می کنید شکست نمی خوریم ا گر هم به شهادت برسیم.پس از آن نگهبان های دیگر عراقی می آمدند و شروع به کتک زدن ما می کردند آنچنان ما راشکنجه دادند که از سر و روی من و علی محرابی خون جاری شد ما تا 5 روز شکنجه های عراقی ها را تحمل کردیم بعد از 5 روز از ما تعهد گرفتند ا گر مسئله دیگری از ما سربزند ما را به شدیدترین وضع شکنجه کنند وقتی به داخل آسایشگاه خودمان بازگشتیم و همه برادران به دیدار ما م یآمدند و به ما این پیروزی را تبریک می گفتند بعد از چند روز من به علت عفونت دست و پا و حنجره مدت یک سال بیمار شدم هر چند باری که حالم خراب می شد به بیمارستان بعقوبه اعزام می شدم و در آنجا بستری می شدم یک بار قرار شد که حنجره ام را عمل کنند که از طرف مقامات عراقی جلوگیری کردند ومن از نگهبان پرسیدم چرا مرا عمل نکردند گفت چون شما به عنوان اسیر ثبت نشده اید به خاطر همین مرا دوباره به اردوگاه فرستادند بعداز یک سال از تلویزیون عراق خبر آزادی اسرا اعلام شد علی محرابی از شادی پر می کشید و به من گفت: دیدی گفتم خدا بزرگ است ما بر می گردیم.

در روز اول ورود آزادگان به میهن حسین پیراینده را عراقی ها به شهادت رساندند 18 روز از اولین سری آزادی اسرا می گذشت که علی محرابی دچار تب شدید شد نیمه شب بود من تمام بچه ها را بیدار کردم تا شاید قرص تب بر پیدا کنم صبح شد علی را بیرون آوردیم و دست و پاهایش را شستیم حالش بدتر شد صبح روز بعد در آمارگیری بلند شدم و به عراقی ها گفتم آیا حقیقت دارد که ما یک هفته دیگر به ایران برمی گردیم گفت بله و من گفتم علی محرابی 3 روز است که از تب شدید رنج می برد و او دو بچه نیز دارد از عراقی ها خواهش کردم و نامه گرفتم که او را به بهداری ببرم.

او را به بهداری بردم و او را بستری کردند صبح روز بعد مقداری غذا و لباس تمیز بردم. و علی تا مرا دید چشما نش پر از اشک شد و به من گفت عباس آقا چرا به اینجا انداختی از دیشب تا حالا آب نخورده ام از تشنگی دارم میمرم من به سراغ دکتر رفتم گفتم مریض ما از دیشب آب نخورده است جامی به من نشان داد و گفت برو آب بده جام را پر از آب کردم و برای علی بردم آب را مینوشید و به چشمانم نگاه می کرد بعد از یك ساعت دوباره به قفس خودم برگشتم فردا صبح دوباره به بهداری رفتم اما علی را ندیدم از نگهبان های بهداری سوال كردم گفتند ما کسی را به نام علی سراغ نداریم پیش دکتر رفتم و به او گفتم سیدی مریض ما کجاست اول گفت من نمی شناسم به او گفتم همان مریضی که تشنه بود دیروز و به او آب دادم گفت بله شناختم او حالش خوب نبود و او را امشب با هواپیما به ایران می فرستند من ازناراحتی گریه می کردم ونگهبان عراقی قسم می خورد که او را به ایران می فرستند نا گفته نماند که در طول اسارت همیشه من مریض بودم ولی علی سابقه بیماری نداشت بعد از دو روز در تاریخ 69/6/23 به آغوش میهن اسلامی بازگشتیم.

 مدتی بعد به سراغ علی در شهر فامنین رفتم وقتی به کوچه آنها رسیدم پرچمی را دیدم که روی آن نوشته شده بود «شهید آزاده شهادتت مبارک » خودم را به مزار او رساندم تا توانستم اشک ریختم!

راوی: عباس پور های

منبع: غریبانه ها/ کنگره ملی تجلیل از شهدای غریب آزاده/ علی رستمی/ 1393
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده