دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۲
از هواداشتن آقا مرتضی معلوم بود که این هوا داشتن، با آن هوا داشتن ها فرق دارد. گرای حرفش راگرفتم. با چند تا از فرماندهان گردان و گروهان به استقبال استاندار وقت- مرتضی حاجی- و همراهان او رفتیم.
خاطرات پرتقالی (11)؛ قول مساعدت از استاندار !

سال 1365 بود. در فاو منتظر بودیم. فرمانده ی لشکر- آقا مرتضی قربانی- به بنده که آن وقت فرمانده ی محور 2 بودم، بی سیم زد و گفت:

- صحرایی! استاندار مازندران به همراه چند مدیر کل، امروز مهمان ما هستند. هواشان را داشته باش!

از هواداشتن آقا مرتضی معلوم بود که این هوا داشتن، با آن هوا داشتن ها فرق دارد. گرای حرفش راگرفتم. با چند تا از فرماندهان گردان و گروهان به استقبال استاندار وقت- مرتضی حاجی- و همراهان او رفتیم. درست ساحل اروند کنار، بایستی مهمان هامان را سوار قایق می کردیم و از این طرف ساحل به آن طرف می آوردیم و از آن جا هم به فاو. بعد از چاق سلامتی و خوش آمدگویی، باخودم گفتم، فرصت خوبی است تا گزارش مختصری از کمبود امکانات بچه هایی که ماه ها توی فاو هستند، به استاندار و مدیران کل بدهم.

انگشت دست هام را به لب هام زدم و گفتم:

- بچه های ما آن جلوها تشنه اند، مشکل آب دارند. مشکل غذا دارند و .....

آقای نادری 1- جانشین وقت فرمانده منطقه ی مقاومت سپاه مازندران هم راه استاندار به منطقه آمده بود. از قرار معلوم، حرف رک و بی پرده ام، به آقای نادری برخورد؛ چون ماموریت تامین بخش زیادی از مایحتاج تدارکاتی بچه های رزمنده با سپاه منطقه ی مقاومت بود.

گزارش دادنم که تمام شد، آقای نادری در حالی که گرهی از خم به ابروهاش داد، گفت:

- آقای صحرایی، چرا بنده را زیر سوال می برید؟

با عصبانیت گفتم:

- آقای نادری! چی دارید می گویید؟ زیر سوال بردن یعنی چی؟ این که می گویم بچه ها احتیاج به امکانات دارند، یعنی زیرسوال بردن؟ از کی تا حالا؟ بیان واقعیت، اسمش شده، زیر سوال بردن؟

آقای نادری دیگر چیزی نگفت.

حالا وقتش بود تا هوای آقای استاندار و همراهاش را داشته باشیم و رسم میزبانی، از نوع جنگی اش را به جا بیاوریم. یواشکی، دور از چشم مهمان های تازه رسیده، با آقا مرتضی ارتباط بی سیمی برقرار کردم تا از کم و کیف هواداشتن آگاه شوم.

مهمان ها با قایق موتوری حرکت داده شدند به آن طرف ساحل. آقا مرتضی بی صبرانه انتظار مهمان ها را می کشید.

فرمانده لشکر هم که توی جنگ، استاندار و غیراستاندار برایش فرقی نمی کرد، آنها را با خودش تا نزدیکی عراقی ها برد.

طبق نقشه ی قبلی، آقا مرتضی پشت بی سیم، مدام با من در تماس بود و طوری وانمود می کرد که یکی دو تا از یگان های ما بنا دارند، از یک جهت به عراقی ها نزدیک شده و تکی را انجام دهند. عراقی ها هم پشت بی سیم، هدایت عملیات فرضی آقا مرتضی را شنود می کردند؛ برای همین مطمئن شدند، راستی راستی بنای تکی در پیش است.

عراقی ها که دست پاچه شدند، برای این که خیالشان را از هر تکی راحت کنند، بی محابا آتش زیادی را نزدیکی های موقعیت آقای استاندار و همراهاش ریختند. تا چشم کار می کرد، آتش بود و رد گلوله ها و خمپاره ها. منطقه شد عین جهنم. استاندار و مدیرانش که تا آن موقع، حجم به این بزرگی از آتش را در عمرشان ندیده بودند، حسابی جا خوردند. خدا می دانست که توی دلشان چه غوغایی به پا بود. چند دقیقه از آتش بازی که عراقی ها راه انداختند، گذشت. عراقی ها که دیدند، خبری از حمله نیست، از آتش بازیشان کم کردند. حالا دیگر وقتش بود که فرمانده لشکر 25 کربلا تقاضاهای خود را به استاندار و مدیران کل بگوید و از کمبود بچه ها و یگان ها بگوید.

بعد از این که زیر آتش، قول مساعدت لازم را از آن ها گرفت، مهمان ها را به عقبه ی فاو هدایت کرد.

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده