چهارشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۵۹
فروردین سال 1362 بود. روی خاکریز نشسته بودم. شهید شدن حمیدرضا رنجبر- همشهری و دوست صمیمی برادرم اصغر بدجوری حالم را گرفته بود. گریه می کردم. حال و روز خوبی نداشتم.
خاطرات پرتقالی (8)؛ دردسر فرار

فروردین سال 1362 بود. روی خاکریز نشسته بودم. شهید شدن حمیدرضا رنجبر- همشهری و دوست صمیمی برادرم اصغر بدجوری حالم را گرفته بود. گریه می کردم. حال و روز خوبی نداشتم. در همین اوضاع و احوال، سردرد شدیدی افتاد به جانم و ول کن هم نبود. هیچ چی به اندازه ی مرخصی گرفتن و شرکت در تشییع جنازه ی حمیدرضا و دورشدن از آن اوضاع غم بار، نمی توانست حالم را عوض کند.

تصمیم گرفتم، هر طور شده برگردم قائم شهر و بروم محله مان کلاگر محله.

گیر اساسی، آقا بزرگ نوروزیان جانشین گردان امام محمدباقر (ع) بود.

شک نداشتم با مرخصی ام موافقت نمی کند.

جمع سه نفره ای که همیشه با هم بودیم، یعنی من، یدالله طالبی و علی اکبر خان قلی افتادیم به دنده ی لج و لجبازی که به هر قیمتی شده برگردیم.

شهرستان، اما حدسم درست بود. مانع سر راه ما آقا بزرگ با کلی خواهش، فقط با مرخصی من موافقت کرد. عهده کردیم یا هر سه با هم برگردیم قائم شهر یا هیچ کداممان.

فکرهامان را برای فرار از معرکه روی هم ریختیم. آن وقت به خاطر کمبود اسلحه، من و یدالله سهمیه ی اسلحه نداشتیم و فقط خان قلی بود که اسلحه کلکی که سوار کردیم، خان قلی اسلحه اش را تحویل واحد داد. حالا هر سه نفر بدون اسلحه، آماده ی فرار بودیم.

صبح خیلی زود، حوالی ساعت 5 نقشه مان را ا جرا کردیم و پا به فرار گذاشتیم.

ساعت 5 را برای این انتخاب کردیم که پیش خودمان گفتیم، آقا بزرگ، آن وقت صبح دارد «هفت پادشاه را خواب می بیند» و متوجه فرار ما نمی شود. با کلی ترس و دلهره، خودمان را به دژبانی «جفیر» رساندیم. با رسیدن به جفیر، دیگر خیال هر سه ی ما راحت شد که از خط دور شدیم و دیگر به این راحتی ها دست آقا بزرگ و همراهانش به ما نمی رسد. حالا هی چشم بدوز که ماشینی جلو رویت سبز بشود و با التماس، یک کم ما را آن طرف تر ببرد.

ناامیدی از آمدن ماشین و ترس از این که آقا بزرگ و بچه های گردان پیداشان نشوند، مجبورمان کرد پای پیاده، راه جاده را پیش بگیریم. هر چند وقت یک بار، سر و صدای موتور تیلر که به گوش می رسید، بی معطلی می رفتیم پشت تپه های آن جا و خودمان را مخفی می کردیم.

خلاصه بعد از کلی پیاده روی، تویوتایی آمد و سوارش شدیم.

نزدیک دژبانی شدیم. باید برگه ی خروج را به آنها نشان میدادیم، وگرنه امکان نداشت اجازه بدهند حتی یک قدم از دژبانی، آن طرف تر برویم. فقط یک نفرمان برگه ی مرخصی داشت. پانصد متر مانده به دژبانی از تویوتا پیاده شدیم و زدیم به دل راه فرعی کنار جاده.

بعد از کمی پیاده روی در مسیر میان بر، دوباره افتادیم توی جاده ی اصلی، جلوتر از دژبانی. در طول راه، باز هم سر و صدای موتورها مجبورمان می کرد که دور از چشم موتورسوارها یک جایی مخفی بشویم. به هر ان کندنی که بود سوار یک ماشین تو راهی شدیم و به ایستگاه معروف «حسینیه» رسیدیم، بعد از آن هم به اهواز. دیگر خیال همه ی ما از آقا بزرگ و دار و دسته اش راحت شد.

بی هیچ فوت وقتی، رفتیم به ایستگاه قطار اهواز تا بلیت تهران تهیه کنیم. نداشتن برگه ی «امریه» این جا هم کار دست ما داد و بلیتی به ما ندادند. با کلی دردسر و البته کلک، با هم دستی یدالله و خان قلی، یواشکی خودمان را چپاندیم داخل قطار. به خاطر نداشتن بلیت، نمی شد به همین راحتی توی کوپه ی قطار رفت. بهترین جا همان راهروی قطار بود. هر وقت سر و کله ی مامور قطار پیدا می شد، طبق نقشه ی قبلی، داخل دست شویی مخفی شدیم. یکی دو مرتبه ای این کار را کردیم، اما بالاخره زرنگی مامور قطار به ما چربید و دست ما پیشش رو شد. خان قلی که برگه داشت، مشکلی برایش پیش نیامد، اما من و یدالله هر کدام، نفری نود تومان جریمه شدیم. آن وقت ها نود تومان کلی پول بود برای خودش.

جیبمان که خالی شد هیچی، تازه مجبور بودیم سرپا تا تهران، توی سالن قطار بایستیم.

از بس که ایستادیم، زانوهامان درد گرفت.

اولین بار بود که سوار قطار می شدم. برای همین هیجان سوار شدن قطار، در زانوهایم را کم کرده بود.

گرمای خوزستان بیداد می کرد و توی راهروی قطار هم، مثل حمام عمومی ها گرم بود. مجبور شدیم پنجره ی قطار را پایین بکشیم تا باد خنک به سرمان بخورد.

نصف خودمان را از قطار دادیم بیرون تا خنکی بیش تری را حس کنیم، هر چند وقت یک بار چیزی مثل قطره های آب از پایین به سر و صورتمان می چکید. تعجب کردیم. نشانه ای از باران در آن هوای داغ نبود. سعی می کردیم به خودمان تلقین کنیم، آن قدرها هم مسئله ی بزرگی نیست که بخواهد ما را اذیت کند؛ مهم این است که داریم می رویم تهران و از آن جا هم به قائم شهر.

حدسمان این بود که آب رادیاتور است. رو به رفیقم کردم و گفتم:

- خدا به دادمان رسید، لااقل توی هوای به این داغی، آب رادیاتور حسابی خنکمان کرد.

رفیقم زد توی سرم و گفت:

- آب رادیاتور کیلویی چند بندهی ی مومن! آب لوله ی ترک خورده ی دست شویی قطار است.

تا آب دست شویی را شنیدیم، حال هر سه بهم خورد . تازه فهمیدیم، توی این دو دقیقه چی داشت خنکمان می کردو هیچ جایی هم بهتر از سر و صورت ما پیدا نکرده بود.

یدالله گفت:

- آه آقا بزرگ ما را گرفت!

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده