روایت مادر از آخرین روزهای دانشآموزی آرشام
به گزارش نوید شاهد گیلان؛ سمیه دانشور، مادر شهید آرشام آقایینژاد، اهل صومعهسراست. زندگی مشترکش را از سال ۱۳۸۵ آغاز کرد و یک سال بعد، نخستین فرزندش، اشکان، به دنیا آمد. چند سال بعد، پس از یک بارداری ناموفق، آرشام به دنیا آمد؛ پسری که به گفته مادرش، آمدنش با سختیهای زیادی همراه بود، اما شیرینی حضورش همه آن سختیها را برای خانواده قابل تحمل میکرد.
«بارداری آرشام برای ما خیلی سخت بود. دیابت گرفته بودم و هر دکتری نمیتوانست قبول کند که من در کدام بیمارستان باشم و اینها. ولی به هر صورت شیرین بود.»
آرشام ۱۵ فروردین ۱۳۹۵ به دنیا آمد؛ کودکی که به روایت مادر، شیطنتهای خودش را داشت، اما مهربان، خوشزبان و همیشه خندان بود. او خیلی زود تبدیل به فرزند محبوب خانواده شد و در میان اعضای خانواده، علاقه ویژهای به پدربزرگش داشت. پشت خانه، همراه بچههای همسایه بازی میکرد و بچهها دور هم جمع میشدند.

«چه هوای عیدیه!»
روزهای منتهی به سال جدید برای خانواده آرشام حالوهوای دیگری داشت. چند هفته پیش از آغاز جنگ، بعد از مدرسه همراه مادرش به پارک نزدیک خانه میرفت و با دوستانش بازی میکرد. هوا بهاری شده بود و آرشام بارها این جمله را تکرار میکرد:
«مامان، چه هوای عیدیه! چه هوای عیدیه! خیلی هواش خوبه. خدا کنه شمال هم هواش اینجوری باشه، آفتاب باشه.»
خانهتکانی هم شروع شده بود و آرشام در کارهای خانه به مادرش کمک میکرد. مادر میگوید همیشه به شوخی میگفته دختر ندارد، اما آرشام مثل دختر خانه در کارها کمکش میکرد؛ سفره را میشست و در تمیز کردن خانه همراه مادر بود.
لباس عیدش را هم برایش خریده بودند. آرشام همیشه برای لباس عید ذوق میکرد، اما آن روزها حالوهوایش کمی متفاوت شده بود. مادر میخواست لباس را تنش کند تا ببیند اندازهاش هست یا نه، اما آرشام مثل همیشه برای پوشیدن لباس تازه ذوق نشان نمیداد.
صبحی که آرشام از مدرسه برگشت
یک روز صبح، مثل روزهای معمول، آرشام راهی مدرسه شد؛ بیآنکه مادر بداند قرار است آن روز، مدرسه و جنگ، آخرین خاطرات مشترکشان را رقم بزند.
نزدیک ساعت ۹ صبح، یکی از دوستان مادر با او تماس گرفت و گفت: «بدو بیا، بچهتو ببر.»
مادر با عجله خودش را به مدرسه رساند. بچهها مرخص شده بودند و اولیا برای بردن آنها آمده بودند. آرشام هم کنار چند نفر از دوستانش ایستاده بود.
مادر که از شنیدن خبر جنگ و شرایط پیشآمده بهشدت مضطرب شده بود، حال خوبی نداشت. آرشام متوجه نگرانی مادر شد. کولهپشتیاش را باز کرد، بطری آبش را بیرون آورد و به مادر داد.
«مامان، تو بطریام آب هست، یه کوچولو آب هست.»
مادر آب را خورد و آرشام دوباره پرسید: «مامان، بهتری؟ حالت خوب شد؟»
بعد هم برای اینکه مادر کمتر در معرض خطر باشد، پیشنهاد کرد از مسیر دیگری به خانه بروند:
«مامان، دیگه از خیابون نریم، بیا از پشت کوچه بریم.»
آرشام خودش نترسیده بود؛ دستکم آنطور که مادر روایت میکند، ترس در چهرهاش دیده نمیشد. حتی در همان شرایط، بیشتر حواسش به اطرافیان و مادرش بود. مادر میگوید آرشام از معلمش هم حرف میزد و میگفت خانم معلم خیلی ترسیده بود، اما برای اینکه بچهها نترسند، به آنها گفته بود حادثهای در انبار لوله رخ داده و باید از حیاط مدرسه بیرون بیایند.
«اگر رفتیم شمال، آنجا درس بخوانیم»
خانواده تصمیم گرفته بودند برای دور شدن از شرایط جنگی، راهی شمال شوند. وسایل را آماده میکردند و آرشام هم در جمع کردن ساکها به برادرش کمک میکرد.
کولهپشتی مدرسهاش را هم کنار وسایل گذاشته بود؛ اما فقط با وسایل معمول مدرسه نه. چند دفتر اضافه داخل کیف گذاشته بود.
مادر میگوید آرشام گفته بود:
«مامان، اگه بخوایم بریم شمال، اونجا درس بخونیم، دفتر داشته باشه.»
همین جمله ساده، امروز برای مادر تبدیل به یکی از ماندگارترین خاطرات آخرین روزهای زندگی پسرش شده است.
آرشام هنگام جابهجا کردن ساکها خسته شده بود. لپهایش قرمز شده بود و مادر از او خواست کمی استراحت کند، اما جوابش این بود:
«نه مامان، میبرم.»
بعد نشست، آب خواست و کمی استراحت کرد.
آن شب هم آرشام به فکر امنیت خانواده بود. به مادرش گفت همه در پذیرایی بخوابند و حتی پیشنهاد کرد با لباس بیرون بخوابند تا اگر لازم شد از خانه خارج شوند، آماده باشند.
بعد به لوستر نگاه کرد و به مادر گفت تشکش را جابهجا کند:
«مامان، تشکتو بیار اینور، زیر لوستر نما، خطرناکه.»
شب گذشت. آرشام کمی تلویزیون تماشا کرد و خوابید؛ در حالی که صلواتشمار همیشگیاش در دستش بود. مادر میگوید آرشام همیشه با صلواتشمار میخوابید، «انیکاد» میخواند و بعد میخوابید. حتی شبها، پیش از خواب، حتماً به مادرش شببخیر میگفت و اگر جواب نمیشنید، دوباره صدایش میکرد.
دانشآموزی که قرار بود زود برگردد
صبح روز بعد، آرشام همراه پسرعمهاش برای انجام کاری از خانه خارج شد. پیش از رفتن، از برادرش اشکان خواست او را هم با خودش ببرد، اما اشکان قبول نکرد.
مادر دید بغض آرشام گرفته است. پسرک اشکهایش را پاک میکرد تا مادر متوجه گریهاش نشود. مادر دلش سوخت و از پسرعمهاش خواست آرشام را همراه خودش ببرد. او هم پذیرفت.
آرشام لباسش را پوشید و با مادر خداحافظی کرد.
مادر هنوز نمیدانست این آخرین خداحافظی است.
ساعت حدود ۲:۳۰ بعدازظهر، مادر خانه را مرتب کرده بود و منتظر بود اعضای خانواده برگردند تا راهی شمال شوند. با آنها تماس گرفت، اما کسی پاسخ نداد. چند دقیقه بعد، همسرش همراه چند نفر وارد خانه شد.
از همان لحظه، دل مادر فرو ریخت.
همسرش حال خوبی نداشت. مادر مدام میپرسید چه اتفاقی افتاده، اما کسی چیزی به او نمیگفت. از او خواستند لباس بپوشد و به خانه خواهرش برود.
در خانه خواهرشوهر، باز هم کسی حقیقت را به او نمیگفت. به مادر گفته بودند آرشام تصادف کرده و در بیمارستان است. اما برای او این سؤال وجود داشت که اگر آرشام در بیمارستان است، چرا همه اینجا هستند؟
سرانجام، حقیقت گفته شد.
آرشام شهید شده بود.
مادر میگوید:
«باورم نمیشد. فکرشو نمیکردم. گفتم بریم ببینیم. گفتن نمیتونی بریم. گفتم چرا؟»
او فقط یک چیز را میخواست؛ اینکه خودش فرزندش را ببیند و مطمئن شود چه اتفاقی افتاده است.
«من بچهمو سالم فرستادم. بچه ۹ سالهمو... سالم فرستادم. بچه من نه نیروی نظامیه، دانشآموزه.»
دانشآموزی که قرار بود زود برگردد
آرشام برای کاری همراه برادرش از خانه خارج شده بود. قرار بود برود، کارش را انجام بدهد و برگردد. مقصدشان پمپبنزین در تهرانسر بود.
به گفته مادر، در نزدیکی آن محل، یک پایگاه مورد حمله قرار گرفته بود و ترکش به خودرویی که آرشام در آن حضور داشت اصابت کرده بود. ترکش به پشت سر آرشام برخورد کرده بود.
مادر هیچوقت نتوانست پسرش را در آن لحظه ببیند. پیکر آرشام از همانجا به بهشت زهرا منتقل شد و روز بعد برای خاکسپاری به شمال آورده شد.
او هنوز همان تصویر را در ذهن دارد: کودکی که صبح سالم راهی مدرسه شده بود و قرار بود دوباره به خانه برگردد.

«مامان، ظهر میای دنبالم؟»
آرشام، مثل بسیاری از بچهها، از مدرسه رفتن در سالهای نخست کمی میترسید. مادر به او میگفت دیگر بزرگ شده و باید کمکم خودش به مدرسه برود.
«آرشام مامان، تو دیگه کلاس چهارمی، کلاس پنجمی میخوای بری. دیگه خودت برو مامان.»
اما دل مادر نمیآمد او را تنها بفرستد. از پلهها پایین میرفت تا بدرقهاش کند. مسیر خانه تا مدرسه زیاد نبود؛ حدود پنج تا ۱۰ دقیقه فاصله داشت. مادر نگاهش میکرد، برایش آیتالکرسی میخواند، آرشام خداحافظی میکرد و میرفت.
گاهی از مادر میپرسید:
«مامان، ظهر میای دنبالم؟»
و مادر جواب میداد:
«باشه، صبحها تو برو، ظهر من میام دنبالت.»
بعدها آرشام حتی نگران درد پای مادر هم بود. به او میگفت:
«مامان، دیگه از پلهها نیای بیرون ها! پایین نیای! پات درد میگیره، برو از بالکن نگاه کن.»
و مادر از بالکن نگاهش میکرد.
آرشام در مسیر مدرسه گاهی برمیگشت، مادر را نگاه میکرد و برایش دست تکان میداد. بعد با دست اشاره میکرد که مادر به داخل خانه برود.
حالا، با آغاز سال تحصیلی، خاطره آن روزها برای مادر دوباره زنده میشود؛ خاطره پسری که با کولهپشتی مدرسه راهی کلاس میشد، دفترهای اضافه را برای روزهای احتمالی در شمال در کیفش میگذاشت، نگران افتادن لوستر روی مادرش بود، در مدرسه از معلمش حرف میزد و پیش از رفتن، از مادر میخواست از بالکن نگاهش کند.
آرشام دانشآموز بود؛ کودکی ۹ ساله که یک روز صبح سالم راهی مدرسه شد و مادرش هنوز در انتظار بازگشت او بود.
اما آن روز، آخرین روز مدرسه آرشام شد.