پدرم عمرش را صرف تربیت نسل جوان کرد
به گزارش نوید شاهد لرستان، وقتی از «جنگ» حرف میزنیم، گاهی اعداد و ارقام، عمق فاجعه را پشتِ خود پنهان میکنند. اما وقتی با مهدیه میرزایینژاد، فرزندِ شهیدان «بهمن میرزایینژاد» و «زهرا احمدی» همکلام میشویم، جنگ از یک واژه در کتابهای تاریخ، به آوارِ سنگینی تبدیل میشود که هنوز بر شانههای خانوادههای شهدا باقی مانده است. در ادامه، گفتوگوی ما را با این یادگارِ صبور شهدا از شهرستان دورود را میخوانید.

خانم میرزایینژاد، از پدرتان برایمان بگویید. از معلمی که بسیاری از مردم دورود او را با اخلاق و منشاش میشناسند.
میرزایی نژاد: پدرم فقط یک معلم نبود؛ او عمرش را صرف تربیت نسل جوان کرد. مردی بااخلاق و ورزشدوست که هم در کلاس درس محبوب بود و هم در زمین فوتبال. یادم هست که مربی تیم فرهنگیان بود و گاهی با برادرم به سالن میرفتند. او الگوی اخلاقی ما بود؛ کسی که حتی در سختترین شرایط هم آرامشبخش خانه بود.
آخرین تصویری که از آن شبِ تلخ در ذهنتان باقی مانده، چیست؟
میرزایی نژاد: شبِ قبل از شهادتشان، ساعت ۱۱ شب به خانه برگشتند. کنار هم شام خوردیم، با هم خندیدیم و صحبت کردیم. هیچکس نمیدانست آن آخرین همسفره شدن ماست. ما در آن روزها صدای جنگندهها را زیاد میشنیدیم؛ تجربهای بود که برای اولین بار با آن روبرو میشدیم و برای منِ کودک، بسیار ترسناک بود. شبها گریه میکردم. یک شب با ترس به پدرم گفتم: «بابا! اینها جنگندههای دشمن هستند یا مال خودمان؟» پدرم که اشکهای مرا دید، سرم را بوسید و در آغوشش گرفت و گفت: «من اینجام، نترس.» آن شب رفتم بخوابم و پدرم آمد کنارم خوابید تا آرام بگیرم.
مادرتان چطور؟ آیا در آن روزهای پرالتهاب، نشانهای از آنچه قرار بود رخ دهد، داشتند؟
میرزایی نژاد: مادرم زنِ عجیبی بود. همیشه میگفت اگر قسمت باشد که بمیریم، به هر شکلی که باشد میمیریم. چند روز قبل از آن فاجعه، گفت کاش موشکی به اینجا بزنند و ما شهید شویم. من با ناباوری گفتم: «ما جوانیم و آرزو داریم!» ولی مادرم با آرامشی عجیب گفت: «شما نه، ولی من و پدرت شهید شویم.» انگار داشت برای آن روزها آماده میشد. در نهایت هم در همان بمباران هوایی توسط دشمن، خانه ما هدف قرار گرفت و پدر و مادرم به شهادت رسیدند و برادرم نیز به درجه جانبازی نائل شد.
این خلأ حضورِ والدین، چگونه در زندگی روزمرهتان جریان دارد؟
میرزایی نژاد: من از صبح که بیدار میشوم تا شب که بخوابم، با آنها صحبت میکنم. مگر میشود پدر و مادری را فراموش کرد؟ هر پدر و مادری بوی فرزندش را میشناسد، من هم وقتی به عکسهایشان نگاه میکنم، عطر حضورشان را حس میکنم؛ انگار در آغوششان هستم. اگر دوباره آنها را ببینم، فقط میگویم خیلی دلم برایتان تنگ شده و امیدوارم همانطور که آرزو داشتید در درسم موفق شوم، بتوانم جای خالیتان را با موفقیتهایم پر کنم.

نگاه شما به وضعیت امروز و دشمنانی که بانی این داغها بودند چیست؟
میرزایی نژاد: در اینکه ترامپ و نتانیاهو بیشرف هستند، هیچ شکی نیست. اما برای من، کسانی که در داخل ایران با آنها همصدا میشوند یا دم از خوشحالی در برابر بمباران مردم میزنند، ناچیز و بیارزش هستند. آنها نه وجدان دارند و نه خداشناساند. امیدوارم دشمنانِ ایران به سزای اعمالشان برسند تا شاید مرهمی بر زخمِ دل امثال ما باشد.
به عنوان فرزندِ شهید، پیامی برای مردمی که این روزها در صحنه حضور دارند، دارید؟
میرزایی نژاد: از صمیم قلب از ملت ایران که ماههاست با حضورشان از آرمانهای کشور دفاع میکنند، تشکر میکنم. امیدوارم این ایستادگی ادامه داشته باشد تا روی دشمنان ایران کم شود. آرزو دارم یک روز با هم به خیابان بیاییم و شکست قطعیِ دشمن را جشن بگیریم.

سخنان مهدیه میرزایینژاد، صدایِ نسلِ بازماندگانی است که اگرچه در کودکی در آغوشِ پدر و مادر به آرامش میرسیدند، اما امروز خود به ستونِ استواری برای جامعه تبدیل شدهاند. روایتی که او از آن شبِ تلخ و آرزوی مادرش نقل میکند، تنها یک خاطره نیست؛ بلکه گواهی بر تاریخِ مقاومت مردم این سرزمین است.
انتهای پیام/