خانوادهی بازگیر امروز برای بسیاری از مردم شناختهشدهاند. اگر بخواهید تصویری از ریشههای این خانواده ارائه دهید، از کجا آغاز میکنید؟
خواهر شهید: ما اهل روستای شهید رحیمی، همان «انگز» نزدیک خرمآباد هستیم؛ روستایی که زندگی در آن با ایمان، کار، و سادهزیستی معنا پیدا میکند. پدرمان کشاورز بود و ما پنج فرزند در یک خانوادهی مذهبی بزرگ شدیم. از میان ما، مهدی و خواهر کوچکترمان مجرد بودند و همین دو نفر هم در حادثهی اسفند از میان ما رفتند.
مهدی از چه زمانی مسیرش را از یک نوجوان روستایی به یک نیروی جهادی و متخصص هوافضا تغییر داد؟
خواهر شهید: از همان کودکی در مسجد و هیئتها بزرگ شد. روحیهی مذهبیاش فقط یک علاقه نبود؛ یک سبک زندگی بود. در هر کار فرهنگی و اعتقادی روستا حضور داشت. بعد از دبیرستان، با وجود اینکه میتوانست معلم شود و زندگی آرامی داشته باشد، تصمیم گرفت وارد سپاه شود. خودش میگفت: «من باید جایی باشم که کار واقعی برای کشور انجام بدهم.»
ورود به هوافضای سپاه انتخاب سادهای نیست. چه چیزی مهدی را به این مسیر کشاند؟
خواهر شهید: علاقهی شدیدش به کارهای تخصصی و سخت. میگفت کارهای معمولی او را راضی نمیکند. با تلاش خودش وارد دانشگاه امام حسین شد و بعد از تحصیل، به خرمآباد برگشت. ما از جزئیات کارش خبر نداشتیم، اما میدانستیم مسئولیتهایش سنگین است.
در خانه و میان خانواده، مهدی چه نقشی داشت؟
خواهر شهید: عجیب بود؛ کوچکترین عضو خانواده بود اما نقش بزرگتر را داشت. پیگیر جمع شدن خانواده، احوالپرسی، رسیدگی به پدر و مادر و حتی مراقبت از ما خواهرها. برای خود من علاوه بر اینکه برادر بود، گاهی مثل پدر و حتی مادر بود.
آیا هیچوقت احساس کرده بودید که شهادت برای مهدی یک مقصد واقعی است؟
خواهر شهید: از روز اول استخدام در سپاه، با شوخی از شهادت حرف میزد. ما جدی نمیگرفتیم، اما خودش انگار میدانست. فیلمهایی هست که در آنها از آرزوی شهادت میگوید. بعد از جنگ ۱۲ روزه، این حرفها برای ما رنگ واقعیت گرفت. چون فکر و ذکرش شهادت بود و مرتب از شهادتش میگفت.
رابطهی مهدی با دوستان شهیدش چگونه بود؟
خواهر شهید: بعد از شهادت دوستان نزدیکش همچون شهیدان (علی بهاروند، علیرضا سبزیپور و امیرحسین حسنپور) دلتنگیاش شدید شد. هر وقت فرصت داشت به گلزار شهدا میرفت. با خانوادهی شهدا در ارتباط بود و مادر شهید بهاروند به او گفته بود: «تو بوی علی را میدهی. وقتی تو را میبینم انگار پسر شهیدم را دیدهام».
شهید مهدی بازگیر در کنار مزار شهید دفاع مقدس ۱۲ روزه سجاد محمدی
دربارهی فعالیتهای او در موکبداری اربعین بیشتر توضیح دهید.
خواهر شهید: مهدی عاشق خدمت به زائران بود. هر سال با دوستانش موکب برپا میکردند. زائرانی از شهرهای دور با او آشنا شده بودند و بعد از شهادتش برای تسلیت آمدند. حتی کاروانی از خراسان جنوبی و چند گروه از تهران. به نظر من یکی از دلایل رسیدن برادرم به سعادت شهادت، همین موکبداری بود.
روزهای جنگ تحمیلی رمضان برای مهدی چگونه گذشت؟
خواهر شهید: بیقرار بود. میگفت: «چرا به من زنگ نمیزنند؟» مدام می گفت؛ «دارم دیوانه می شوم چرا زنگ نمی زنند؟» خودش با محل کارش تماس گرفت و اعلام آمادگی کرد. همان روز رفت و چند ساعت بعد به شهادت رسید.
حادثهی حمله به خانهی پدری یکی از تلخترین بخشهای این روایت است. آن شب چه گذشت؟
خواهر شهید: مهدی بامداد بیستم اسفند پای لانچر شهید شد. دو ساعت بعد، حوالی چهار صبح، خانواده برای سحری بیدار شده بودند که دشمن خانهی پدری را هدف قرار داد. مادرم، خواهرم، همسر برادرم و برادرزادهمان شهید شدند.
واکنش مردم روستا و شهر به این حادثه چگونه بود؟
خواهر شهید: مردم با عشق آمدند. بسیاری گلمالی کردند و میگفتند برای داغ مهدی این کار را کردهاند. بعضیها از شهرهای دیگر آمده بودند؛ حتی از پلدختر.