محمد آخرین بار میدانست که شهید میشود
به گزارش نوید شاهد مازندران، شهید محمد اللهقلی، متولد ۱۳۸۶، سرباز آملی و مدافع وطن و امنیت بود که در کلانتری نزاجا تهران خدمت میکرد و در جریان حملات آمریکایی ـ اسرائیلی به تهران به شهادت رسید. آنچه از او در خاطرات پدر و مادرش باقی مانده، تصویری از جوانی آرام، پرتلاش و خانوادهدوست است؛ جوانی که در آخرین دیدار، جملهای بر زبان آورد که بعدها معنای دیگری برای مادرش پیدا کرد.

محمد دوستداشتنی بود
مادر شهید محمد اللهقلی در روایت شهادت فرزند خود در گفتوگویی با نوید شاهد مازندران، اظهار کرد: محمد خیلی دوستداشتنی بود؛ وقتی نگاهش میکردی، انرژی میگرفتی. در کارهای خانه هم کمک میکرد و تا جایی که میتوانست کنار خانواده بود.
او ادامه داد: محمد ساعت ۹ صبح به سر کار میرفت و تا ۱۲ شب کار میکرد. همیشه به او میگفتم چرا میروی؟ این کار خستهکننده است، اما میگفت: نه، اینجا برام بهتره.
مادر شهید خاطرنشان کرد: محمد خیلی آرام بود. حتی در بدترین شرایط، در جیبش پول داشت و هیچوقت برای پول دست جلوی خانواده دراز نمیکرد.
آخرین بار که آمد، برای هیچ چیزی ذوق نداشت
مادر شهید، آخرین دیدار با محمد را یکی از ماندگارترین خاطرات زندگیاش برشمرد و گفت: آخرین بار که آمد، برای هیچ چیزی ذوق نداشت. همان موقع به من گفت: من اگه شهید بشم چی؟ به او گفتم: خدا نکنه، تو هنوز وقت داری برای زندگی.
وی افزود: غروب که میشه دلم براش پر میکشه. خیلی دلم تنگ شده، کاش میشد صداشو بشنوم.
از بچگی همیشه دوست داشت کنار پدر باشد
پدر شهید محمد اللهقلی نیز از سالهای کودکی فرزندش یاد کرد و گفت: محمد از همان بدو تولد بچهای قشنگ و بامزه بود و همه این را میگفتند. از کودکی همیشه دوست داشت با من باشد؛ هر جا میرفتم، همراه من میآمد.
وی بیان کرد: محمد میگفت بابا بیا کشتی بگیریم و همین خاطرات هنوز در ذهنم مانده است.
بعد از دوم دبیرستان مشغول کار شد
پدر شهید با اشاره به مسیر زندگی محمد، اظهار کرد: تا دوم دبیرستان درس خواند و بعد مشغول کار شد. کابینتکاری میکرد و حتی در دوران کرونا هم کارش را ادامه داد. پیش از رفتن به خدمت نیز برای آینده کاریاش تلاش کرده بود و تمام ابزار کارش را خرید.
پدر شهید ذکر کرد: محمد تحمل ناراحتی خانواده را نداشت و خوشقلب بود. همیشه تلاش میکرد خانوادهاش ناراحت نباشند.
گفتند برگرد، اما قبول نمیکرد
پدر شهید با اشاره به روزهای آغاز جنگ، بیان کرد: وقتی جنگ شروع شد، محمد زنگ زد و گفت: بیت رهبری رو زدن. خیلی تأکید کردم که برگردد. همه خانواده هم میگفتند برگردد، اما محمد قبول نمیکرد.
انتهای پیام/