«جعفر سپهری، فرمانده بی ادعا»
به گزارش نوید شاهد مازندران، تیمسار سرتیپ شهید «جعفر سپهری» به سال ۱۳۱۴ در اسبیکلای نور به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات متوسطه در سال ۱۳۳۷ جهت طی دوره آموزشگاه افسری در دانشگاه نظامی استخدام شد. پس از فارغ التحصیلی و نیل به درجه افسری دوره تخصصی ژاندارمری را گذراند. پس از پایان دوره به ناحیه ژاندارمری خوزستان منتقل شد و به عنوان فرمانده دسته گروهان آبادان خرمشهر، رامهرمز، مسجد سلیمان و بعد ماهشهر، گروهان ساحلی و پس از آن در منطقه کردستان و شهر سنندج و مازندران و در شهر ساری با همین سمت به انجام وظیفه پرداخت. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی وی به سمت فرماندهی هنگ ژاندارمری بهبهان و در سال ۱۳۶۰ به سمت فرماندهی هنگ اهواز و افسر عملیات ناحیه ژاندارمری خوزستان منصوب و در مدت جنگ تحمیلی دوشادوش دیگران در حفظت از کیان جمهوری اسلامی پر تلاش و صادق ظاهر شد. به طوری که زحمات ایشان در پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی تحسین برانگیز است.

نامبرده از بدو خدمت افسری خود در مشاغل حساس منصوب و خدمات وی چشمگیر بود و بدون هیچ توجهی به مسایل و منافع شخصی در نهایت ایثار و جانبازی به طورمستمر و شبانه روزی در هدایت عملیات یگانهای ژاندارمری کوشا بود.
به طوری که جدیت و تلاش وی به خصوص در رابطه با عملیات و ارایه طرحهای عملیاتی و انجام وظایف شرعی و دینی را نشان میداد.
وی سرانجام در تارنوزدهم اسفند ماه ۱۳۶۱، به دست سفاکان منافق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. کلمه شهید رشته افکار ساسان را پاره کرد به قبر پدر نگاه کرد و قبر پدر بزرگش که در کنار هم آرایش خاصی به گلستان داده بودند. دسته گلهای سرخ و زرد همه قبر را فراگرفته بود. جوانی به طرف تریبون رفت. شانه اش با شانههای مرد قبلی برخورد کرد. از بقیه جوانتر به نظر میرسید. ایستاد و یقه اش را مرتب کرد.
اولین بار که او را دیدم اصلا احساس نمیکرد که شاید یکی از فرماندهان باشد. اورکت را بدوش انداخته بود و تسبیحی به دست داشت. چنان بون آلایش و خالی از غرور و تکبر بر زمین راه میرفت که انگار سبک بالترین انسان روی زمین است. هر وقت به درون اطاقش میرفتم قبل از آنکه احترام نظامی به او بگذارم فوراً از جا بر میخواست. دستش را به جلومی آورد و گرمای برخواسته از قلبش را با فشردن دستانم به من منتقل میکرد.
هنگام بازدید از یگانها و پاسگاههای ناحیه خوزستان با تک تک سربازان دست داده و روبوسی میکرد و مشکلاتشان را یک یک میپرسید؛ و بررسی میکرد و در حد توان در رفع آن میکوشید. عرفان عجیبی داشت. وقتی یکی از منافقین قصد داشت تا وزیر کشور را ترور کند در مقابل چشمهای حیرت زده سپر وزیر شد. وقتی به شهادت میرسید همه گریه میکردند.
نم باران گونههای ساسان را لمس کرد. گلستان خالی بود. به جز چند نفری که دور قبر جمع شده بودند. خواهر و برادرش و مادر و مادر بزرگ تکیده و خسته اش. جلوتر رفت مادر بزرگ را بلند کرد. باید راضی بود ولی نه باید افتخار کرد. به او به همه کسانی که مثل اورفتند. ساسان همه این حرفها را در ذهنش مرور کردو دررا بست. آرامش به گلزار برگشته بود. گنجشکها در قبرستان بازی گوشی میکردند.
انتهای پیام/