فرزندم نام خود را در هیئت امام حسین (ع) انتخاب کرد
به گزارش نوید شاهد مازندران؛ شهید حسن یزدانی، متولد سال ۱۳۷۴ در روستای نوده عطایان از توابع بخش دشتسر آمل، از نیروهای متخصص و نخبه حوزه فناوری و امنیت سایبری بود؛ جوانی که در خانوادهای اهلبیتمحور و در فضای هیئت رشد کرد، دانش و تخصص خود را در مسیر خدمت به کشور به کار گرفت و به روایت خانواده، خود را سرباز امام زمان (عج) میدانست.

او سرانجام در جریان حمله موشکی رژیم صهیونیستی به تهران به شهادت رسید؛ شهادتی که برای خانوادهاش پایان راه مردی نبود که تمام عمرش را با علم، ایمان، خانواده و عشق به اهلبیت (ع) پیوند زده بود، بلکه آغاز روایتی ماندگار از جوانی شد که به گفته نزدیکانش، در خط مقدم سایبری کشور ایستاده بود.
پسری که خودش حسن را انتخاب کرد
علی یزدانی، پدر شهید حسن یزدانی در روایت شهادت فرزند خود در گفتوگویی با نوید شاهد مازندران، اظهار کرد: ما در خانهمان هیئت هفتگی زیاد میگرفتیم. حسن در همان هیئت رشد کرد. بچهها وقتی در هیئت حسین حسین میگفتند، او میگفت چرا سعید سعید نمیگویند؟ من گفتم سعید اسم امام نیست. گفت پس اسم من را بگذارید حسن. رفتیم مشهد و کنار ضریح، اسمش را حسن گذاشتیم.
یزدانی ذکر کرد: حسن و حسین در مسیر مداحی و طلبگی مشوق هم بودند. در همین هیئتها، حلقههای صالحین و بسیج بزرگ شدند. عاشق اهلبیت (ع) و امام حسین (ع) بودند. حسن و برادرش حسین فاصله سنی زیادی با یکدیگر نداشتند و از کودکی بهترین دوستان یکدیگر بودند.
از ریاضی و فیزیک تا حوزه علمیه و زبانهای خارجی
پدر شهید درباره مسیر علمی فرزندش تصریح کرد: در رشته ریاضی و فیزیک تحصیل کرد و بعد به حوزه علمیه قم رفت. در کنار تحصیل، به زبان عربی و انگلیسی مسلط شده بود. این اواخر زبان روسی و عبری را برای شغلش یاد گرفت.
وی خاطرنشان کرد: نمیدانستم کارش چیست. یک بار گفتم حسنآقا بیا برویم راهپیمایی ۲۲ بهمن، یک مقدار انقلابی باش. گفت ما در خط مقدم سایبری هستیم.
از خدا میخواست شهید شود
پدر شهید گفت: دو روز بعد از رهبر میرود حسینیه ادارهشان و از خدا میخواهد که شهید شود. همه کسانی که آن روز آنجا بودند شهید شدند.
کودکی که مادرش او را از امام حسن (ع) گرفت
رقیه اسکندری، مادر شهید، گفت: حسن از همان بچگی فوقالعاده مؤدب و مهربان بود. وقتی وارد خانه میشدم، اگر روی مبل دراز کشیده بود، سریع پا میشد و میگفت مادر، دراز بکش، استراحت کن.
وی ادامه داد: سه سالش بود که حسین به دنیا آمد. خود حسن سخت مریض شد و بستری شد. آنقدر لاغر و ضعیف شده بود که گفتم دیگر این بچه از دست رفته است. نذر کردم امام حسن (ع) پسرم را برگرداند و او برگشت.
ساعاتی را برای امام زمان کار میکرد
رقیه اسکندری خاطرنشان کرد: ساعاتی را برای امام زمان کار میکرد و میگفت حقوق این ساعتها را حساب نکنید.
او حسن را جوانی دلسوز، خوشاخلاق و خندهرو توصیف کرد و گفت: خیلی چشمپاک بود. من این اخلاقش را خیلی دوست داشتم.
مادر شهید تصریح کرد: بچهها با هم پول میگذاشتند، کادو و کیک میخریدند. دلم میسوزد حسن از بینمان رفت. وقتی من و مادر صدا میکرد، صدای خیلی گرمی داشت.
تو را از حضرت زهرا (س) گرفتم
کوثر، همسر شهید حسن یزدانی در ادامه اظهار کرد: نفهمیدم چه جوری بهش بله گفتم. حسنآقا آمد و نفهمیدم چی شد. بعداً ازش پرسیدم، گفت من تو را از حضرت زهرا (س) گرفتم.
همسر شهید گفت: حسن ارادت ویژهای به حضرت زهرا (س) داشت و همیشه میگفت اگر صاحب دختر شود، نام او را زهرا میگذارد.
او ادامه داد: برای حضرت زهرا (س) سفره و چله میگرفت. حتی به خاطر عشق ایشان اضافهکار میایستاد، اما حقوقش را نمیگرفت.
آرزوی دختری به نام زهرا جان
همسر شهید تصریح کرد: حسنآقا همیشه آرزو داشت دختری داشته باشد که او را زهرا جان صدا بزند. فرزند نورسیدهاش را که لحظهشماری میکرد به دنیا بیاید، نگارین زهرا نامید. اما فرصت چندانی برای پدر شدن نداشت و تنها ۴۰ روز دخترش را زهرا جان صدا زد.
دختری که پزشکان تولدش را بعید میدانستند
همسر شهید درباره روزهای آغاز زندگی مشترکشان و ماجرای تولد فرزندشان گفت: وقتی رفتیم آزمایش گروه خون، گفتند خونمان به هم نخورده است. یک ماه قرص آهن خوردیم و دوباره آزمایش دادیم. آزمایشگاه گفت خونتان به هم خورده، در صورتی که بعداً مشخص شد اصلاً خونمان به هم نخورده بود و آزمایشگاه اشتباه کرده بود.
وی ادامه داد: وقتی بچهدار شدیم، دکتر گفت نباید ازدواج میکردیم و این بچه مریض است.
همسر شهید بیان کرد: در آن روزها نگرانی زیادی برای سلامت فرزندمان وجود داشت، اما حسنآقا برای سلامتی دخترمان دست به دامان حضرت زهرا (س) شد و اورا نذر حضرت زهرا (س) کرد.
وی اظهار کرد: بعد از آزمایشهای زیادی که انجام دادیم، دکتر با تعجب میگفت فقط معجزه شده که بچهتان سالم است؛ وگرنه شما خونتان به هم نخورده است.
خوش به حال شهدا
همسر شهید با اشاره به سفر مشترکشان به کربلا، گفت: رفتیم بینالحرمین، رو به حرم گفت امام حسین (ع)، خوش به حال شهدا، کاش مرا هم به شهادت برسانی.
وی ذکر کرد: به اکثر پارکهایی که میرفتیم شهید گمنام داشت. میرفتیم بالای سرشان و میگفت خوش به حال شما، شما لیاقت شهید شدن داشتید و ما نداریم. من به شوخی میگفتم حسن، میزننت شهید میشی. میگفتم تو آنقدر خوبی، آخر شهید میشی و من اسیر میشم. میگفت نه، منو کی میخواد بزنه در صورتیکه حسن حدود دو سال در فهرست ترور قرار داشت.
مردی که نمیگذاشت آب در دل همسرش تکان بخورد
همسر شهید اظهار کرد: نمیگذاشت آب توی دلم تکان بخورد. حتی نصف شب برایم آب میآورد که من از جایم بلند نشوم. حسن مردی پاک، خوشاخلاق، دلسوز و تودار بود و هر مصیبتی داشت، هرگز بروز نمیداد.
وی درباره جایگاه او در زندگی مشترک یادآور شد: او نه فقط برای من یک همسر، بلکه یک همراه بود که خصوصیات پدر و مادرم را یکجا برایم داشت. در کنار حسنآقا هیچوقت احساس تنهایی نمیکردم. بعد از شهادتش احساس کردم تمام خانوادهام را یکجا از دست دادم.
انتهای پیام/