گفتوگو با دختر سرتیپ پاسدار شهید «محمدتقی یوسفوند»:
روایت یک زندگی؛ از «سربازی ولایت» تا «عروج در کربلای تهران»
شهید «محمدتقی یوسفوند» فرمانده حفاظت اطلاعات سازمان بسیج مستضعفین کشور بود که در دفاع مقدس ۱۲ روزه به فیض شهادت نائل گردید.
به گزارش نوید شاهد لرستان، در هیاهوی دفاع مقدس ۱۲ روزه، وقتی غبار موشکها بر آسمان تهران نشست، یکی از ستونهای استوار حفاظت اطلاعات بسیج به آسمان پر کشید. سرتیپ پاسدار شهید «محمدتقی یوسفوند»، فرماندهای بود که زندگیاش را با «ولایتمداری» کوک کرده بود. زینب یوسفوند، دختر این شهید بزرگوار، در این گفتوگو، از زوایای کمتر دیدهشده زندگی پدری میگوید که خانه را با عطر شهدا پر کرده بود و در نهایت، به آرزوی دیرینهاش رسید.

خانم یوسفوند، لطفاً کمی به فضای آن روزهای بحرانی بازگردیم. دوم تیرماه ۱۴۰۴، روزی که خبر شهادت پدر را شنیدید. برای ما بگویید آن روز، جدای از اندوه شخصی، چه بر خانواده شما گذشت؟
دختر شهید: آن روزها فضای کشور ملتهب بود، اما خانه ما در آرامش خاصی به سر میبرد. من و مادرم و بچهها در شهرستان بودیم. وقتی جنگندههای دشمن ساختمان حفاظت اطلاعات را هدف قرار دادند، برادرانم که در تهران بودند، اولین کسانی بودند که از ابعاد فاجعه مطلع شدند. لحظاتی که بر آنها گذشت، لحظاتی از جنس دلهره و جستوجو بود. آنها در ویرانهها به دنبال پدر میگشتند. وقتی پیکر را شناسایی کردند و راهی معراج شدند، خبر مثل صاعقه به ما رسید. من وقتی شنیدم پدر سر بر پیکر ندارند، دنیا برایم تیره شد. اما در همان لحظه، در عین ناباوری، انگار خداوند صبری به من داد؛ به یاد حضرت اباعبدالله(ع) افتادم. این شاید بزرگترین تسلای ما در آن لحظات بود که پدرم در نحوه شهادت هم به مولایش اقتدا کرد.
پدر شما مسئولیتهای سنگین و حساسی در «حفاظت اطلاعات» داشتند. این جایگاه و این نوع کار، چه تأثیری بر سبک زندگی شخصی ایشان در خانه داشت؟
دختر شهید: سوال بسیار مهمی است. ایشان در کار بسیار دقیق، مقتدر و در عین حال به شدت محتاط بودند. اما در خانه، آن ابهت نظامی جایش را به لطافت پدری میداد. با این حال، همیشه یک قانون نانوشته در خانه ما بود: «ولایتمداری». برای پدر، این فقط یک شعار نبود که در جلسات اداری بیان شود؛ بلکه محور تصمیمگیریهای خانوادگی ما بود. حتی در جزئیترین تصمیمات، اول میپرسیدند «نظر رهبر چیست؟» یا «رهبری چه میفرمایند؟». این نگاه باعث شده بود که ما فرزندان، از همان کودکی، در فضایی رشد کنیم که ولایتپذیری نه به عنوان یک تکلیف سخت، بلکه به عنوان یک سبک زندگیِ شیرین تعریف شده بود.
اشاره کردید که پدرتان وصیت کرده بودند روی سنگ مزارشان کلمه «سرباز» حک شود. چرا با وجود درجه سرتیپی، ایشان این واژه را ترجیح میدادند؟
دختر شهید: چون او واقعاً خودش را سرباز میدید. در فرهنگ پدرم، عنوان «سرتيپ» یا «فرمانده»، عناوین دنیوی بودند که مسئولیتآور بودند، اما «سرباز» هویتی بود که او را به ولایت گره میزد. میگفت «من سربازم و سرباز نباید چیزی جز فرماندهاش بخواهد». او از اینکه با عناوین پرطمطراق خطاب شود، اکراه داشت. همیشه میگفت «اگر بخواهند مرا در تاریخ بشناسند، دوست دارم بگویند او سربازی بود که تا آخرین لحظه به پیمانش وفادار ماند».

از آلبوم عکسهای دیدار با رهبر معظم انقلاب گفتید. این آلبوم برای خانواده شما چه جایگاهی دارد؟ آیا این هدیه، نگاه شما را به فقدان ایشان تغییر داد؟
دختر شهید: بله، کاملاً. آن آلبوم، ارزشمندترین میراث مادی ماست. وقتی این هدیه از سوی دفتر رهبر انقلاب به دست ما رسید، گویی دست نوازشی بود بر سر خانواده ما. مادرم هر بار که این آلبوم را ورق میزند، اشک میریزد، اما اشکش دیگر از جنس استیصال نیست؛ بلکه از جنس افتخار است. آن عکسها، لحظاتی را ثبت کرده بودند که پدر در اوج شکوفایی معنوی بود. آن آلبوم برای ما سندِ «عاقبتبخیری» پدرم است. نشان میدهد که او در تمام طول خدمت، زیر نگاهِ نافذ و پدرانه رهبرش بوده است.
خاطرات شما از حضور بر مزار شهدا بسیار شنیدنی است. آیا پدرتان در آنجا به شکل متفاوتی رفتار میکردند؟
دختر شهید: قطعاً. گلزار شهدا برای پدر، اداره یا محل کار نبود؛ آنجا «خانه دوستانش» بود. وقتی وارد گلزار میشد، انگار وارد فضای امنی میشد که در آنجا میتوانست با دوستان شهیدش حرف بزند. میدیدیم که با مزار شهدای گمنام چه نجواهایی داشت. برای او، شهدا نمرده بودند، حضور داشتند. خاطرم هست بارها نیمهشب یا صبح زود، ما را به گلزار شهدا میبرد تا «باطری روحیمان شارژ شود»، این تعبیر خودش بود. هرگاه در کار یا زندگی دچار گرهای میشد، راه حلش حضور در گلزار شهدا بود. برای او شهادت یک مرگ معمولی نبود، یک «ملاقات» بود که لحظهشماریاش را میکرد.
ارادت ایشان به حضرت زینب(س) و ماجرای نامگذاری شما و آن خواب عجیب مادرتان، پیوندی عمیق بین خانواده شما و مکتب عاشورا ایجاد کرده است. در این باره بیشتر بگویید.
دختر شهید: پدرم با وجود آن روحیه نظامی و سختکوش، قلبی به شدت لطیف داشت. نام «زینب» را نه صرفاً به خاطر علاقه، بلکه با نیتِ «تکلیف» انتخاب کرد. میخواست من با مفهوم صبر و مسئولیت اجتماعی عجین شوم. وقتی هم که شهید شد، جمله «امان از دل زینب» که در خواب مادرم تکرار شد، برای ما حکم یک کلیدواژه را پیدا کرد. پدر با آن جمله، راه را به ما نشان داد؛ یعنی اگر دلتنگ شدید، اگر داغ دیدید، اگر سختی کشیدید، به مصائب زینب(س) پناه ببرید. آن خواب برای ما حکمِ آخرین کلاسِ درسِ پدر بود. او به ما یاد داد که چگونه در برابر بزرگترین مصیبتها، صبور و استوار بمانیم.
به عنوان سوال پایانی، شما به عنوان یادگار این شهید، میخواهید چه چیزی را از پدرتان برای آیندگان به یادگار بگذارید؟
دختر شهید: پدرم هیچگاه «توقف» نکرد. همیشه در حال یادگیری، در حال خدمت و در حال تلاش بود. میراث او برای من، «پویایی» است. او به من یاد داد که حتی اگر در اوج خستگی هستی، اگر هدفی الهی داری، نباید از پا بنشینی. من آرزو دارم همانطور که او برای سربلندی این کشور و برای ولایت جنگید و تلاش کرد، من هم بتوانم در مسیر رشد معنوی و خدمت به مردم، ادامه دهنده راهش باشم. پدرم تمام شدنی نیست؛ او در تکتک لحظاتی که ما به تکلیفمان عمل میکنیم، زنده است.

انتهای پیام/
برچسب ها: