آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۰۷۵
۱۲:۴۵

۱۴۰۵/۰۶/۰۹

روایتی از جنس مقاومت و انتظار در دل‌نوشته «گرگ‌ومیش» / وقتی یادگار دوران اسارت به تماشای افق پایداری می‌نشیند

دل‌نوشته «گرگ‌ومیش»، اثر «مهرداد فردوسیان» آزاده و جانباز سرافراز البرزی که توانسته رتبه دوم فراخوان ادبی «جنگ رمضان» را از آن خود کند، روایتی تکان‌دهنده و ملموس از غافلگیری، اضطراب‌های یک ملت در برابر هجوم دشمن و در نهایت، آرامش برخاسته از ایمان و طنین بانگ «الله‌اکبر» است.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ ادبیات پایداری همواره آیینه‌ای تمام‌نما از ایستادگی، غیرت و بصیرت ملتی است که در سخت‌ترین برهه‌ها تسلیم اراده باطل نشده‌اند. مردانی که سال‌ها در اردوگاه‌های رژیم بعث شکنجه و غربت را به جان خریدند، امروز با زبان هنر و قلم به میدان آمده‌اند تا راوی حماسه‌ها و آرامش ناشی از توکل بر خداوند باشند.

روایتی از جنس مقاومت و انتظار در دل‌نوشته «گرگ‌ومیش» / وقتی یادگار دوران اسارت به تماشای افق پایداری می‌نشیند


«مهرداد فردوسیان»، آزاده سرافراز و جانباز ۴۵ درصد دفاع مقدس، در جدیدترین اثر خود با عنوان «گرگ‌ومیش» که حائز رتبه دوم در بخش دل‌نوشته و داستان کوتاه فراخوان ادبی «جنگ رمضان» گردیده، به زیبایی التهاب و دلهره‌های آغاز یک شبیخون و سپس طلوع فجر پیروزی و آرامش را با طنین اذان و ذکر «الله‌اکبر» پیوند زده است.
هشتم اسفند– «خوب، با گرونی‌ها چکار می‌کنید؟»– «هی، می‌سازیم... چطور مگه؟»– «آخه تو اروپا پر شده که وضع مردم ایران خرابه و همه‌چیز گرونه!»– «عجب! مگه اونجا این‌طور نیست؟ مگه نگفتی از زمانی که مرکل رفته اونجا هم همه‌چیز گرون شده؟»– «درسته، ولی نه انقدر!»– «به این حرف‌ها اهمیت نده. درسته تورم و گرانی هست، ولی نه آن‌قدر که شما فکر می‌کنید.»– (با خنده) «باشه... راستی مهرداد...»– «سیروس، صبر کن!»
ناگهان سر و صدای شدیدی در ساختمان پیچید؛ به‌طوری که نتوانستم صدای برادرم را از پشت گوشی بشنوم.– «الو... الو... صدات نمی‌آد!»به داخل اتاق رفتم و در را بستم.– «اومدم داخل اتاق. خوب، می‌گفتی؟»– «چی شده بود مگه؟»– «هیچی، داخل راهرو صدا می‌آمد. یکی از همسایه‌ها گاهی صدای ماهواره و موزیک را چنان بلند می‌کند که به خانه ما هم می‌رسد؛ همسایه روبه‌رویی هم که معترض است گاهی درِ خانه‌شان را می‌زند... خلاصه با هم نمی‌سازند!»– «خوبه، پس براتون آهنگ هم می‌ذارند!»– «هییی... بگذریم، داشتی می‌گفتی.»– «آهان، راستی نظر مردم نسبت به جنگی که آمریکا و اسرائیل تهدید می‌کنند چیه؟»– «مگه قراره جنگ بشه؟»– «شاید هم نشه... شاید هم مذاکره کنند و کنار بیایند.»– «دلت خوشه ها!»– «یعنی خوش‌بین نیستی؟»– «نه.»– «چرا؟ مگه چیزی می‌دونی؟»– «ما کِی با آمریکا به توافق پایدار رسیدیم که این بار دومش باشه؟»– «مهرداد، ولی من این‌طور فکر نمی‌کنم. چون این‌طور که اینجا می‌گویند فشار روی ایران خیلی زیاده و این بار مجبورند کنار بیایند. حتی خود ترامپ هم گفته ایران نرمش نشان داده و به مذاکرات خوش‌بین است.»– «باشه، تو درست می‌گی! فقط یادت باشه به قول امام(ره)، رابطه ما و آمریکا مثل رابطه گرگ و میش است.»– «ولی من می‌گم کنار می‌آیند...»– «باشه، تو درست می‌گی. فعلاً قطع کن که وقت افطاره.»– «باشه، برو افطار کن، قبول باشه.»گوشی را قطع کردم. برادر کوچک‌ترم گاهی از آلمان زنگ می‌زد و با هم گپ می‌زدیم. نگاهی به ساعت انداختم؛ اندکی به سخنان خوش‌باورانه او فکر کردم، لبخندی زدم و به سوی آشپزخانه جهت آماده کردن سفره افطار راه افتادم.
نهم اسفند خواب بودم که زنگ ممتد موبایل بیدارم کرد. بر جای خود نشستم؛ حدود اذان ظهر بود و یکی از دوستانم از شهرستان تماس می‌گرفت.– «الو...»– «الو مهرداد، چه خبر؟»– «سلامتی، خبر خاصی نیست.»– «چی می‌گی؟! مگه خبر نداری؟»– «از چی؟ مگه خبری شده؟»– «منو بگو زنگ زدم از کی خبر بگیرم!»– «درست صحبت کن، بگو چی شده؟»– «اسرائیل و آمریکا به ایران حمله کردند!»– «چییی؟!»– «آره، حمله کردند و بچه‌ها رو غافلگیر کردند. هنوز مشخص نیست؛ می‌گویند چندین نقطه رو بمباران کردند... حتی می‌گویند بیت رو هم هدف قرار داده‌اند و چند تا از مسئولین در بیت بودند!»– «شوخی نکن!»– «شوخی چیه؟ پاشو تلویزیون رو روشن کن و اخبار رو ببین.»– «باشه...»تماس قطع شد. گوشی در دست، مبهوت بر لبه تخت نشستم. در افکارم غوطه‌ور شدم: «چی می‌گه؟ مگه می‌شه؟ خدا کنه راست نباشه...»آهسته برخاستم. با تردید و تپش قلب به پذیرایی رفتم، تلویزیون را روشن کردم و روی «شبکه خبر» گذاشتم. ناباورانه به زیرنویس شبکه چشم دوختم... متأسفانه حقیقت داشت. زیرنویس‌ها یکی پس از دیگری خبرهای ناگواری را مخابره می‌کردند. بغض گلویم را فشرد؛ کاملاً غافلگیر شده بودیم. اضطراب عجیبی در جانم افتاد. به سمت پنجره رفتم، بازش کردم و با حالی آشفته به آسمان چشم دوختم. عمیق‌تر از افق به فکر فرو رفتم: «نکنه رهبر در بیت بوده باشند؟ نه، نباید چنین فکر شومی به ذهنم راه دهم... ان‌شاءالله که خطری نیست... اگر آمریکا و اسرائیل نیروی زمینی پیاده کنند چه می‌شود؟ مسلماً باز باید لباس رزم بر تن کنم. نه، آن‌ها جرئت چنین حماقتی را ندارند... اما اگر کردند چه؟ وای نه... باز جنگ و درگیری و شهادت...»
تمام خاطرات یک سال نبردم در خط مقدم جبهه، لحظه اسارت، و تحمل قریب به ۹ سال درد، رنج و شکنجه در اردوگاه‌های بعثی مثل یک فیلم سینمایی از مقابل دیدگانم عبور کرد. سرم را تکان دادم: «نه، امکان نداره...» به خود آمدم و دوباره پای تلویزیون نشستم. مثل مرغ پرکنده در اتاق راه می‌رفتم و خبرها را زیر و رو می‌کردم. گوشی را برمی‌داشتم و شبکه‌های مجازی را می‌کاویدم؛ گزارش‌ها از ترور و بمباران مواضع فرماندهان نظامی خبر می‌داد و متأسفانه اخبار رسمی نیز یکی‌یکی بر این حوادث تلخ صحه می‌گذاشت.
دهم اسفند نیمه‌های شب و در آستانه سحر بود. ساعت‌ها با اعصابی متشنج طول پذیرایی را گز کرده بودم و با خود نجوا می‌کردم. دشمنان قسم‌خورده، نقاط زیادی از پیکر پاک وطنم را آماج حمله قرار داده بودند. شهری که در آن ساکن بودم، «کرج»، نیز دستخوش حملاتی سنگین شده بود؛ پایگاه‌های نظامی شهر و مقرها هدف قرار گرفته بودند و هر از چند گاهی غرش انفجار، تن شهر و دل مردم را می‌لرزاند. در تماسی که با امید، برادرزاده‌ام داشتم، با لبخندی تلخ گفت: «عمو! نزدیک ما صدای مهیبی آمد؛ یهو دیدیم آرسام (فرزند ۳ ساله‌اش) غیب شده! گشتیم و دیدیم طفلک از ترس رفته زیر میز پنهان شده و با چشم‌های گرد و وحشت‌زده ما رو نگاه می‌کنه...» با شنیدن این حرف نمی‌دانستم باید خون گریست یا لبخند زد. دشمن با تمام قوا قصد نابودی دین و هویت سرزمینم را کرده بود.اضطراب، قلبم را می‌فشرد. رسانه‌های بیگانه ادعاهای شومی درباره شهادت رهبر انقلاب مطرح می‌کردند. باور نمی‌کردم و نمی‌خواستم باور کنم؛ چرا که با فقدان ولایت، سرنوشت این انقلاب و امت در تاریکی فرو می‌رفت: «ما بی‌پناه و بی‌رهبر چگونه در برابر این شیاطین صف‌آرایی کنیم؟» ساعت‌ها بی‌آنکه گذر زمان را بفهمم، دست بر دست کوبیدم. ناامیدی و پریشانی بر جانم سایه انداخته بود. دوباره به سمت پنجره رفتم. هوا تاریک بود و تدریجاً به سوی «گرگ‌ومیش» سحرگاهی پیش می‌رفت. نگاهم به افق دوردست و قامت استوار رشته‌کوه‌های البرز گره خورد. نسیم ملایم سحری صورتم را نوازش داد.در همان لحظه، ناگهان صدایی آشنا، آسمانی و تسلی‌بخش بر جان و گوشم طنین‌انداز شد؛ صدایی که امید را به یک‌باره در رگ‌های منجمد و روح خسته‌ام جاری کرد:«الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر... الله اکبر...»استرس و دلهره به یکباره فروریخت. لبخندی بر لبانم نشست، چشم‌هایم را بستم و با تمام وجود نفسی عمیق کشیدم...پایان

 انتهای پیام/    


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه