آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۵۵۱
۰۹:۳۱

۱۴۰۵/۰۶/۰۳
گفتگویی با مادر شهید «ابراهیم ذاکری قشمی»

بعد از ۱۵ سال، پلاک و استخوان‌های پسرم را برایم آوردند

مادر شهید «ابراهیم ذاکری قشمی» می‌گوید: ۱۵ سال مفقودالاثر بود. من و پدرش هرجا احتمال می‌دادیم اثری از او باشد، می‌رفتیم. هرکسی را که می‌دیدم، سراغ ابراهیم را از او می‌گرفتم، می‌گفتند احتمالاً اسیر شده و به‌زودی برمی‌گردد. این امید سال‌ها با ما بود تا اینکه بعد از ۱۵ سال، پلاک و استخوان‌هایش را برایم آوردند.


سال‌ها از رفتن ابراهیم گذشته است، اما خاطره‌اش هنوز در خانه و دل مادرش زنده است؛ پسری که از همان سال‌های نوجوانی دل در گرو انقلاب داشت، در فعالیت‌های انقلابی کنار خانواده بود و وقتی جنگ آغاز شد، با شوق راهی جبهه شد. از او حالا خاطراتی مانده است که هر کدام، گوشه‌ای از زندگی کوتاه اما پربارش را روایت می‌کنند؛ از روزهای روزه‌داری و عبادت تا کمک به مادر در کارهای خانه و نقاشی‌هایی که روی شیشه می‌کشید و به دوستانش هدیه می‌داد.

ابراهیم ذاکری قشمی در سیزدهم ماه رمضان سال ۱۳۶۱، از زیر قرآن مادر گذشت و راهی جبهه شد. مادر برای فرزند روزه‌دارش یک شیشه آب سرد و چند دانه خرما آماده کرد و او را به خدا سپرد. ابراهیم رفت و دیگر به مرخصی بازنگشت؛ اما برای مادر، روزهای انتظار تازه آغاز شده بود. ۱۵ سال گذشت تا سرانجام خبری از فرزندش رسید؛ خبری که او را برای شناسایی پیکر ابراهیم به سردخانه اهواز کشاند.

ی

هاجر زرنگار بندری، مادر شهید ابراهیم ذاکری قشمی، در گفت‌وگو با خبرنگار نوید شاهد هرمزگان، از روزهای مبارزه با رژیم ستمگر پهلوی و فعالیت‌های انقلابی فرزندانش پیش از پیروزی انقلاب می‌گوید؛ از شوق ابراهیم و برادرش برای حضور در جبهه، روزی که فرزندش را از زیر قرآن راهی کرد و از ۱۵ سال چشم‌انتظاری برای بازگشت پیکر او. مادری که با وجود سال‌ها دوری و داغ فرزند، همچنان به رضای خداوند و سرنوشتی که برای فرزندش رقم خورده، راضی است.

مادر شهید، در ابتدای این گفت‌وگو با معرفی خانواده‌اش، از روحیه انقلابی فرزندانش در سال‌های پیش از پیروزی انقلاب می‌گوید: خانواده ما از همان سال‌های قبل از انقلاب، انقلابی بودند. آن زمان که رژیم ستمگر شاه می‌خواست امام خمینی(ره) را دستگیر کند، امام(ره) فرموده بودند: «طرفداران من در قنداق هستند، در گهواره هستند و در شکم مادرانشان هستند.»

پدر ابراهیم همان موقع این حرف امام(ره) را یادداشت کرده بود و نوشته را نگه داشته بود تا اینکه ابراهیم به دنیا آمد و بزرگ شد.

حدود یک سال قبل از آمدن امام(ره) به ایران، بچه‌ها شبانه به کوچه می‌رفتند و اعلامیه‌ها را پخش می‌کردند. ما هم پشت سرشان می‌رفتیم و برای چسباندن اعلامیه‌ها کمکشان می‌کردیم.

ابراهیم در همان دوران دو بار دستگیر شد، اما هر دو بار خدا کمکش کرد و نجات پیدا کرد.

«تا نفس داریم، می‌جنگیم»؛ آخرین حرف ابراهیم پیش از رفتن

وقتی جنگ شروع شد، بچه‌ها با شوق زیادی می‌خواستند به جبهه بروند. یک روز آمدند و گفتند می‌خواهیم راهی جبهه شویم. من به آنها گفتم: «یکی‌یکی بروید، همه با هم نروید.»

اما قبول نکردند. گفتند: «اگر بخواهی جلوی ما را بگیری، پیش خدا شکایتت می‌کنیم.»

من هم دیگر چیزی نگفتم و گفتم: «بروید، به امان خدا.»

افتخار می‌کردیم که بچه‌هایمان به خاطر خدا و فرمان امام خمینی(ره) به جبهه می‌روند.

سال ۱۳۶۱، روز سیزدهم ماه رمضان بود که راهی جبهه شدند. روزه بودند. خودم از زیر قرآن ردشان کردم و یک شیشه آب سرد و چند دانه خرما هم داخل پلاستیک گذاشتم و همراهشان فرستادم.

ابراهیم موقع رفتن گفت: «اگر گذاشتند در حمله شرکت کنیم، می‌مانیم. تا نفس داریم، می‌جنگیم.»

سال‌ها به امید پیدا کردن پیکر پسرم به مناطق جنگی می‌رفتیم

روز نوزدهم ماه رمضان بود که به آنها حمله شد. برادر ابراهیم که بعدها جانباز شد، صدای برادرش را شنیده بود، اما موج انفجار به او برخورد کرده بود و نمی‌توانست بلند شود و خودش را به ابراهیم برساند.

از آن روز به بعد، ما چشم‌انتظار ماندیم. شهدا را می‌آوردند، مجروحان را می‌آوردند، اما هیچ خبری از ابراهیم نبود.

۱۵ سال مفقودالاثر بود. من و پدرش هرجا احتمال می‌دادیم اثری از او باشد، می‌رفتیم. دشت عباس، دشت آزادگان، سوسنگرد، هویزه و هر منطقه‌ای که می‌گفتند در آنجا درگیری بوده است.

هرجا احتمال می‌دادیم ابراهیم آنجا باشد، می‌رفتیم و دنبالش می‌گشتیم.

پلاک و استخوان‌های پسرم را بعد از ۱۵ سال برایم آوردند

بعد از مدتی به ما گفتند به سردخانه اهواز برویم و خودمان برای شناسایی پیکرها اقدام کنیم. من و پدر ابراهیم راهی اهواز شدیم.

آنجا از ما پرسیدند: «با چه نشانه‌ای می‌توانید فرزندتان را شناسایی کنید؟»

گفتم: «ابراهیم چند نشانه دارد. کنار گوشش سوراخ است، شست پای راستش نشانه دارد و یکی از دندان‌هایش هم شکسته است.»

شروع کردند پیکرها را به ما نشان دادن. یک سر آوردند، نگاه کردم و گفتم: «این ابراهیم نیست.» سر دیگری آوردند، باز هم گفتم: «نه.»

بعد یک پا آوردند. گفتم: «این هم نیست.»

در نهایت تکه‌هایی از پیکر را داخل پلاستیک آوردند. دیدن آن صحنه برایم خیلی سخت بود. تکه‌تکه بود. دیگر حالم به هم خورد و نتوانستم بیشتر نگاه کنم.

بعد از اینکه ماه رمضان تمام شد، برای پیدا کردن پسرم، من و پدرش تا زمانی که توان داشتیم، سالی دو، سه مرتبه به مناطق جنگی می‌رفتیم و دنبالش می‌گشتیم.

هرکسی را که می‌دیدم، سراغ ابراهیم را از او می‌گرفتم، می‌گفتند احتمالاً اسیر شده و به‌ زودی برمی‌گردد. این امید سال‌ها با ما بود تا اینکه بعد از ۱۵ سال، پلاک و استخوان‌هایش را برایم آوردند.

ی

سه همکلاسی راهی جبهه شدند، اما دو نفرشان مفقودالاثر شدند

ابراهیم خیلی به انقلاب علاقه داشت. همیشه در عزاداری امام حسین(ع) شرکت می‌کرد و در مراسم احیای ماه رمضان هم حضور داشت.

از نظر اخلاق و رفتار هم بچه خوبی بود. در کارهای خانه کمک می‌کرد و هر کاری از او می‌خواستیم، می‌گفت: «چشم.»

اگر کسی از او کمک می‌خواست، تا جایی که می‌توانست انجام می‌داد. نقاشی روی شیشه هم می‌کشید، بعد آن را رنگ می‌کرد و به دوستانش هدیه می‌داد.

تا کلاس سوم راهنمایی درس خواند. یک کلاس در مدرسه مالک اشتر هم به نام اوست و عکسش را آنجا نصب کرده‌اند.

از نمازش بگویم؟ از روزه‌اش بگویم؟ از عبادتش بگویم؟ از انقلابی بودنش بگویم؟ هرچه بگویم، باز هم کم گفته‌ام.

دو نفر از همکلاسی‌های ابراهیم هم همراه او به جبهه رفتند. اسمشان اسماعیل صمیم‌زاده و وهب جمالی‌پور بود.

آنها دوازده نفر بودند که از اینجا به جبهه رفتند. تعدادی از آنها مجروح شدند و برگشتند. ابراهیم و وهب جمالی‌پور ۱۶ ساله بودند که مفقودالاثر شدند. پیکر صمیم‌زاده را هم آوردند. او از ابراهیم و وهب کوچک‌تر بود.

پرچم سبزی روی دوشش بود و به طرف کربلا می‌رفت

در نامه‌هایش برای ما می‌نوشت که برای رزمنده‌ها دعا کنیم و برایشان صلوات بفرستیم. نوشته بود از دوستانش هم اگر کسی از او ناراحت شده، معذرت‌خواهی کنیم.

یکی از دوستانش می‌گفت خواب ابراهیم را دیده است. می‌گفت: «خواب دیدم ابراهیم پرچم سبزی روی دوشش بود و به طرف کربلا می‌رفت. وقتی من را دید، سلام کرد و گفت: خوبی رفیق بی‌وفا؟»

قدر خون شهدا و این انقلاب را بدانیم

خدا نکند هیچ پدر و مادری گرفتار چشم‌انتظاری شود. خدا این داغ و انتظار را نصیب هیچ خانواده‌ای نکند.

اگر این جوان‌ها نمی‌رفتند و از کشور و انقلاب دفاع نمی‌کردند، معلوم نبود امروز چه وضعیتی داشتیم. همین جوان‌ها بودند که به فرمان امام خمینی(ره) به جبهه رفتند و از کشورشان دفاع کردند. بعضی‌ها قدر این انقلاب را نمی‌دانند. من از خدا می‌خواهم به همه ما ایمان بدهد و کمکمان کند.

ما ابراهیم را به خاطر خدا و فرمان امام خمینی(ره) راهی جبهه کردیم و به این کار افتخار می‌کنیم. هرچه خداوند برای سرنوشت این بچه شهیدم رقم زده بود، به رضای خدا راضی هستیم. ما او را در راه خدا فرستادیم و هرچه داریم، از خدا و شهیدان داریم.

پدر ابراهیم هم حدود ۲۲ سال است که به رحمت خدا رفته است.

من همیشه می‌گویم این بچه‌ها برای خدا رفتند. امیدوارم خدا به همه ما ایمان بدهد و کمکمان کند قدر خون شهدا و این انقلاب را بدانیم و راهی را که آنها برای دفاع از کشور انتخاب کردند، فراموش نکنیم.

ی

شهید «ابراهیم ذاکری قشمی» يكم آبان 1343، در جزيره قشم ديده به جهان گشود. پدرش غلام و مادرش هاجر نام داشت. تا پايان دوره راهنمايی درس خواند. به عنوان بسيجی در جبهه حضور يافت. بيست و هفتم خرداد 1361، در شلمچه به شهادت رسيد. پيكرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و سال 1376 پس از تفحص، در گلزار شهدای بندرعباس به خاک سپرده شد.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه