جشن بازگشت آزادگان وصف ناپذیر بود
سوسن رمضانی همسر شهید مدافع حرم «فیروز حمیدی زاده» در گفتگو با نوید شاهد خراسان شمالی، از خاطرات دوران کودکی اش میگوید: یادم میآید، آن روزها من فقط نُه سال داشتم؛ نُه سال پر از تکاپو و شور. آنوقتها هنوز جنگ بود و شهر حال و هوای دیگری داشت. تقریباً هر روز، وانتهایی کوچهبهکوچه و خیابانبهخیابان میچرخیدند؛ بلندگویشان که روشن میشد، نوای مداحی در تمام کوچهها میپیچید و مردم از خانهها بیرون میآمدند. هر کس هرچه داشت میداد؛ کمکهای نقدی، دارو، پتو، لباس؛ همه برای رزمندههایی که آنسوی مرزها ایستاده بودند.

لبیک به فرمان رهبر
پدرم هم جبهه رفت. آن روزها انگار یک موج بود؛ موجی که همه را با خودش میبرد. پیر و جوان، مجرد و متأهل، یکییکی به فرمان رهبر لبیک میگفتند و راهی میشدند. اما مادربزرگم طاقت نیاورد. دلش برای پسرش میتپید و بیقراریاش مثل آتشی میسوخت. تحمل دوری او برایش غیرممکن بود؛ تا جایی که وقتی پدرم برای اولین مرخصی به خانه برگشت، مادربزرگم راضی نشد و اجازه نداد دوباره برگردد؛ و پدر ماند.
خاطرات پدر
اما آن سالها برای من فقط انتظار نبود؛ پدرم که به خانه برگشته بود، از همان روزهای جبهه برایمان میگفت. از همرزمانی که کنارشان بوده، از شجاعتهایشان، از روزهایی که بعضی از آنها را به اسارت بردند و دیگر خبری از آنها نشد. منِ نُهساله، پای قصههایش مینشستم و چشمهایم به دهانش خیره میماند، بیآنکه عمق آنروزها را خوب بفهمم.
بازگشت آزادگان
سالها گذشت. جنگ تمام شد و یک روز، خبر آمد آزدگان برمیگردند. شهر یکپارچه شور و شادی شده بود؛ جشنها، شیرینیها، دستهگلها… خانوادهها گل گرفته بودند تا به گردن این عزیزان بیندازند. آنروز من ایستاده بودم و تماشا میکردم که ناگهان گویی جرقهای در ذهنم روشن شد؛ همان خاطراتِ پدرم، همان قصههای کودکی، همان حرفهایی که درباره ی اسیران جبهه میگفت. با خودم گفتم: «اینها همان رزمندههایی هستند که پدرم میگفت اسیرشان کردند!»
حالا همهچیز برایم معنا پیدا کرده بود. آن نُهسالگی، آن وانتها، آن بیقراری مادربزرگ، آن قصههای پدر؛ همهاش به هم گره خورده بود.
نام گذاری نوزادان به نام آزاده
حال و هوای آن روزها هنوز جلوی چشمم است؛ آنقدر شادی وصف نشدنی بود که حتی همسایهمان هم با اینکه هیچ نسبتی با آزدگان نداشت، از سر خوشحالیِ دلش، اسم دختر تازه به دنیا آمدهاش را «آزاده» گذاشت.
ادامه دهنده راه شهدا و ولایت پذیری
با صحبتهای پدرم و شنیدن از آزادگان، ما چه درسها که نیاموختیم؛ از سختیهایی که آنها کشیدند، درسِ ایستادگی گرفتیم تا همچنان پای آرمانها و ولایتمان بمانیم. حالا که همسرم با انتخابِ این راهِ مقدس به فیضِ شهادت نائل شده، خدا را شاکرم که ما نیز ادامهدهندهٔ همان مسیر هستیم؛ در هر جایگاهی که هستیم تا آخرین قطرهٔ خون ایستادهایم و فرزندانم را نیز چنان تربیت کردهام که ولایتپذیر و پیروِ امرِ رهبری باشند.»
انتهای پیام/