ششصد اسیر، یک مسیر؛ روایت روزهای نخست اسارت در عراق

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، سالهای دفاع مقدس، روایتگر روزهایی است که بسیاری از رزمندگان، در کنار ایستادگی در برابر دشمن، سختی اسارت را نیز به جان خریدند. اسارت، برای آنان تنها دوری از وطن و خانواده نبود؛ بلکه آزمونی سخت از صبر، ایمان و مقاومت در برابر شرایط دشوار بود. جانباز و آزاده «امیدعلی پیری» یکی از همین رزمندگان است که در سال ۱۳۵۹ به اسارت نیروهای بعثی عراق درآمد و ماههای نخست اسارت را در شرایطی سخت و طاقتفرسا سپری کرد.
روایت او از روزهای نخست اسارت، از انتقال اجباری از مناطق مرزی و قصرشیرین به خاک عراق آغاز میشود؛ از روزهایی که در بعقوبه و بغداد، در میان صدها اسیر ایرانی، چشمانتظار سرنوشت نامعلوم خود بودند. او از وعدههای فریبنده دشمن، انتقال به اردوگاه و کمبود شدید غذا و امکانات میگوید؛ خاطراتی که پس از گذشت سالها همچنان در ذهنش زنده مانده است.
آنچه در ادامه میخوانید، روایت امیدعلی پیری از روزهای نخست اسارت و مقاومت اسیران ایرانی در اردوگاههای عراق است؛ روایتی از روزهایی سخت که با امید به آزادی و بازگشت به میهن سپری شد.
سال ۱۳۵۹، در منطقه قصرشیرین بودیم. شرایط بسیار سختی داشتیم و در جریان درگیریها به اسارت نیروهای عراقی درآمدیم. عراقیها ما را ابتدا به منطقه نفتشهر و زنگنه منتقل کردند و از آنجا با خودرو به سمت قصرشیرین و سپس به داخل خاک عراق بردند.
بعد از ورود به عراق، مدتی ما را در منطقهای که بعدها فهمیدیم بعقوبه است، نگه داشتند. تعداد اسرا بسیار زیاد بود؛ حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ نفر بودیم. بعد از حدود چهار روز، چند دستگاه اتوبوس عراقی که مخصوص انتقال زندانیان بود، آمدند و ما را سوار کردند تا به سمت بغداد ببرند.
در مسیر بغداد اتفاقی افتاد که هنوز هم بعد از سالها از یادم نرفته است. هواپیماهای ایرانی در منطقه حضور داشتند و آنجا را بمباران کردند. راننده اتوبوس با دیدن بمباران، خودرو را رها کرد و فرار کرد. درِ اتوبوسها بسته بود و ما داخل خودرو گرفتار شده بودیم. یکی از مأموران عراقی به دنبال راننده رفت و او را پیدا کرد. وقتی راننده را آوردند، هر دو پایش زخمی شده بود. با این حال، دوباره حرکت کردیم و ما را به بغداد بردند.
در بغداد، ما را در یک سالن بزرگ نگه داشتند. هیچ امکاناتی نداشتیم و کسی هم به ما توضیح نمیداد قرار است چه اتفاقی برایمان بیفتد. چند روزی در همان سالن بودیم تا اینکه گفتند قرار است ما را به اردوگاه منتقل کنند.
عراقیها آن زمان تبلیغات زیادی میکردند و میگفتند بهزودی بغداد تهران را میگیرد و شما آزاد خواهید شد. ما هم که در شرایط اسارت و بیخبری بودیم، حرفهای آنها را باور میکردیم و با خودمان میگفتیم شاید واقعاً تا یکی دو روز دیگر تهران را میگیرند و ما آزاد میشویم.
پس از چهار پنج روز، ما را به یک پادگان نظامی منتقل کردند. آنجا از برخی اسرا مصاحبه گرفتند و اعلام کردند هرکس خودش را معرفی کند، آزاد خواهد شد. اما هیچکس چنین کاری نکرد. همه میدانستیم که این وعدهها قابل اعتماد نیست.
بعد از آن، ما را به یک آسایشگاه بزرگ منتقل کردند. درها را بستند و رفتند. چند روز بعد، تعداد دیگری از اسرا را به آسایشگاه آوردند و هر آسایشگاه حدود ۹۰ نفر ظرفیت داشت.
مدتی بعد، مسئولان عراقی آمدند و از ما اطلاعات و نشانی خانوادههایمان را خواستند. گفتند میخواهیم برای خانوادههایتان نامه بفرستیم تا آنها بدانند شما زنده هستید. ما هم نامههایی نوشتیم، اما امکانات بسیار محدودی داشتیم.
زندگی در اردوگاه واقعاً سخت بود. حدود شش ماه، برای پختوپز از هیزم، بوته و حتی برگ و شاخههای نخل خرما استفاده میکردیم. دود همه جا را میگرفت و شرایط بسیار نامناسبی داشتیم.
ظرفهایی که در اختیارمان بود، بشقابهای فلزی و بسیار ساده بود. صبحها که برای هواخوری یا کار از آسایشگاه خارج میشدیم، گاهی از همان ظروف برای کارهای مختلف استفاده میکردیم و بعد دوباره آنها را میشستیم تا بتوانیم برای وعده بعدی غذا از آنها استفاده کنیم. غذا هم بسیار کم و نامناسب بود. امکانات بهداشتی و رفاهی تقریباً وجود نداشت و زندگی در آن شرایط برای همه ما دشوار بود. با این حال، چیزی که باعث میشد مقاومت کنیم، امید به بازگشت به وطن و دیدار دوباره خانوادههایمان بود.
آن روزها برای ما بسیار طولانی میگذشت؛ اما در تمام آن سختیها، اسرا در کنار یکدیگر بودند و با صبر و امید، دوران اسارت را پشت سر گذاشتند. امروز که سالها از آن روزها گذشته است، هنوز بسیاری از صحنههای آن دوران را به یاد دارم؛ روزهایی که سخت بود، اما ایمان و امید به آزادی اجازه نداد تسلیم شرایط شویم.
انتهای پیام/