«سید اسماعیل سید و برگزیده خدا بود»؛ روایت خانواده از زندگی و شهادت تنها پسر شهید فرجودی
به گزارش نوید شاهد گیلان؛ شهید سید اسماعیل فرجودی، معروف به «سید سعید»، ششم فروردین سال ۱۳۷۵ متولد شد. او سومین فرزند خانواده و تنها پسر سیدمحمد فرجودی بود؛ جوانی که از همان دوران کودکی در کنار موفقیتهای تحصیلی، به انجام فرائض دینی و فعالیتهای مذهبی اهتمام داشت و سرانجام در ۲۹ سالگی به شهادت رسید.

جوانی که علم و ایمان را در کنار هم آموخت
سید اسماعیل دوران تحصیل خود را با موفقیت پشت سر گذاشت و در نهایت مدرک کارشناسی فیزیک هستهای را از دانشگاه گیلان دریافت کرد.
پدر شهید درباره ویژگیهای علمی و اخلاقی فرزندش میگوید: «سید اسماعیل از دوران ابتدایی تا دانشگاه بسیار باهوش، باذکاوت و پرتلاش بود. با اینکه من در سطح سواد ابتدایی بودم، فرزندانم بسیار درسخوان و اهل علم و دانش بودند.».
اما شخصیت سید اسماعیل تنها در موفقیتهای تحصیلی خلاصه نمیشد. به گفته خانواده، او جوانی مؤدب، متین و باوقار بود و از دوران کودکی به نماز اول وقت، مسجد، منبر و انجام تکالیف دینی توجه داشت.
او بیش از پنج بار در مراسم پیادهروی اربعین حضور یافت و دلبستگی ویژهای به کربلا و حرم حضرت اباعبدالله الحسین (ع) داشت. قرائت زیارت عاشورا بخشی از برنامه ثابت زندگی او بود و اعتکاف را نیز از دوران دانشآموزی دنبال میکرد.
پدر شهید در توصیف این روحیه میگوید: «سید اسماعیل بیشتر از آنکه حرف بزند، مرد عمل بود و هیچگاه ادعای مذهبی بودن صرف را نداشت.»
«بزرگمرد خانه»
سید اسماعیل تنها پسر خانواده و کوچکترین فرزند بود، اما به تعبیر پدر، با وجود سن کم، «بزرگمرد خانه» محسوب میشد.
احترام عمیق به پدر و مادر، علاقه به خواهران و محبت ویژه به خواهرزادههایش، جایگاه خاصی برای او در میان اعضای خانواده ایجاد کرده بود. رابطه سید اسماعیل با مادرش نیز عمیق و صمیمی بود؛ رابطهای که پس از شهادت، داغ فراق را برای مادر دشوارتر کرد.
پدر شهید از اخلاق فرزندش چنین روایت میکند: «عصبانیت و بیحرمتی سید اسماعیل را طی ۲۹ سال زندگی دنیاییاش کسی ندید. لبخند همیشه مهمان لبانش بود.»
سادهزیستی نیز از ویژگیهای بارز او بود. اهل تجمل و توقع نبود و با کمبودها کنار میآمد. حتی برای داشتن خودروی شخصی یا دوچرخه نیز از پدر و مادرش درخواستی نداشت.
بخشندگی در سکوت
یکی دیگر از ویژگیهای سید اسماعیل، کمک به دیگران بدون انتظار دیده شدن بود. به گفته خانواده، او بسیاری از کمکهای خود را پنهانی انجام میداد و خانواده پس از شهادتش متوجه بخشی از این رفتارها شدند.
حتی زمانی که در مغازه پدر و در فروش محصولات لبنی به او کمک میکرد، رفتار متواضعانه و صمیمیاش با مشتریان به گونهای بود که افراد مختلف، فارغ از ظاهر و سبک زندگی، از اخلاق و منش او برای پدرش تعریف میکردند.
سید اسماعیل علاقهای به دیده شدن نداشت. خانواده میگویند حتی در فعالیتهای مذهبی و خیرخواهانه نیز ترجیح میداد در حاشیه بماند و کار خود را برای رضای خدا انجام دهد.
او اهل مطالعه و قرائت قرآن بود و مدتی نیز به عنوان معاون یک مدرسه قرآنی فعالیت کرد.
انتخاب مسیر پاسداری
حدود یک سال و نیم پیش از شهادت، سید اسماعیل پس از قبولی در گزینش، به عنوان پاسدار رسمی وارد سپاه شد و دورههای مختلف آموزشی را در خارج از رشت پشت سر گذاشت.
پس از جنگ ۱۲ روزه و با وجود اینکه رده خدمتی او در بسیج بود، به صورت داوطلبانه منطقه لوشان را برای خدمت انتخاب کرد؛ انتخابی که به گفته خانواده، ریشه در علاقه او به سپاه، انجام وظیفه و تبعیت از فرامین رهبر معظم انقلاب داشت.
چند ماه پس از حضور در لوشان، در گفتوگویی با مادرش جملهای گفت که پس از شهادتش معنای دیگری پیدا کرد:
«در باغ شهادت اینجا بازِ باز است.»
علاقه سید اسماعیل به شهادت در دستنوشتهها و یادداشتهای شخصی او نیز دیده میشد. او در بخشی از نوشتههای خود فرازی از زیارت عاشورا را آورده بود و در یادداشتهایش بر انجام امور برای رضای خدا تأکید داشت.
در این نوشتهها، خدمت به پدر و مادر و حتی لبخندی که بر لب آنان مینشاند نیز برای او در مسیر رضایت الهی معنا پیدا کرده بود.
آرزوی مادر برای دامادی تنها پسر
مادر برای تنها پسرش آرزوهای بسیاری داشت. خانواده برای ازدواج سید اسماعیل برنامهریزی کرده بودند و مادر آرزو داشت روزی لباس دامادی را بر تن فرزندش ببیند.
پدر شهید نیز سالها برای تحقق این آرزو دعا کرده بود و میگوید: «من همیشه وسط احیا دعا میکردم. هرچه از خدا خواستم، به من داده بود. میگفتم خدایا اگر وسط احیای امسال بیاید، من با تو محکمتر صحبت میکنم. میگفتم سنت پیامبر است، چرا جور نمیشود؟ شش، هفت سال است دارم تقلا میکنم؛ چرا جور نمیشود؟».
اما تقدیر برای سید اسماعیل مسیر دیگری رقم زده بود.
«سیدت رفت»
پدر شهید از لحظهای که خبر شهادت فرزندش را شنید، روایت تلخی دارد. پیش از شبهای احیا، داود رمضان در کنار او نشست و پس از لحظاتی گفت: «آقا سید، میخوام یه چیزی بهت بگم... سیدت رفت.»
پدر که از شنیدن این جمله شوکه شده بود، پرسید: «رفت؟ کجا؟ چی داری میگی؟»
او دوباره پرسید: «مطمئنی؟ سید من شهید شده؟ تحقیق کردی راجع به حرفت؟»
در همان لحظه، تمام سالهای زندگی سید اسماعیل مقابل چشمان پدر قرار گرفت.
پدر شهید میگوید: «من میخواستم اون احیا با خدای خودم جدیتر حرف بزنم... خداروشکر، خدا نشونم داد.»
او سپس با اشاره به آرزوی ازدواج فرزندش میگوید: «پس خدا میخواست اینو داماد کنه... زور من کمتر از خداست. حتماً زور من کمتره...، اما دل بریدن سخته.»
شبی که مادر از شهادت پسر بیخبر بود
در همان شبی که سید اسماعیل به شهادت رسید، مادرش نیز درگیر حادثهای تلخ شد. حدود ساعت ۱۰ شب، هنگام بازگشت از نماز جماعت مغرب و عشا در مسجد محله، دچار سانحه رانندگی شد و از ناحیه دست و پا آسیب دید و برای درمان به بیمارستان منتقل شد.
چند ساعت بعد، در سحرگاه یکشنبه دهم اسفندماه ۱۴۰۴، سید اسماعیل و تعدادی از همرزمانش در حمله موشکی رژیم صهیونیستی به منطقه لوشان به شهادت رسیدند.
خبر شهادت از سوی حاجآقا پیوسته، پدر همسر سیده سعیده، به خانواده منتقل شد؛ اما وضعیت جسمی و روحی مادر اجازه نمیداد حقیقت بلافاصله به او گفته شود.
مادر در بیمارستان مرتب سراغ پسرش را میگرفت و خانواده ابتدا به او گفتند که سید اسماعیل مجروح شده است.
پدر شهید در روایت آن ساعات دشوار میگوید ابتدا تلاش کرده بود با مقدمهچینی، مادر را برای شنیدن خبر آماده کند.
«هی بهش گفتم: میدونی امشب لوشان رو زدن؟»
مادر پرسید: «جدی؟ اسماعیل باید دیگه میاومد... چرا نیومده؟ چیزیش نشده باشه؟»
پدر پاسخ داد: «نه، اسماعیل خوبه.»
دقایقی بعد دوباره گفت: «مقر سید و اینا رو زدن...»
مادر پرسید: «سید حالش خوبه؟ چیزیش نشده باشه؟»
و باز پاسخ شنید: «آره بابا، اسماعیل خوبه...».
اما گفتن حقیقت برای پدر همچنان دشوار بود.
آخرین وداع با جوان ۲۹ ساله
پس از شهادت سید اسماعیل و انتقال پیکر مطهر او به معراج شهدای رشت، به دلیل وضعیت جسمانی مادر، خانواده امکان حضور در معراج شهدا را نداشتند. با درخواست خانواده، پیکر شهید برای ساعاتی به خانه منتقل شد تا پدر، مادر و خواهران با عزیزترین عضو خانواده وداع کنند.
این وداع، به گفته خانواده، یکی از سختترین لحظات زندگی آنان بود.
پدر شهید، این صحنه را به وداع حضرت اباعبدالله الحسین (ع) با حضرت علیاکبر (ع) تشبیه میکند؛ وداعی سنگین که قامت رشید جوان ۲۹ ساله را پیش چشم مادر قرار داد و آرزوهای بر بادرفته را دوباره زنده کرد.
مادر در آخرین دیدار، جوانی را میدید که آرزو داشت روزی لباس دامادی بر تن او ببیند. خواهران نیز رؤیای حنابندان و شنیدن صدای بوق خودروهای عروسی برادرشان را در سر داشتند.
اما سید اسماعیل، پیچیده در پرچم سهرنگ جمهوری اسلامی ایران، به خانه بازگشته بود؛ نه برای آغاز زندگی مشترک، بلکه برای آخرین وداع.
آرام گرفتن در گلزار شهدای رشت
پیکر مطهر شهید سید اسماعیل فرجودی پس از تشییع از مصلای امام خمینی (ره) رشت تا میدان فرهنگ و اقامه نماز توسط آیتالله فلاحتی، نماینده ولیفقیه در گیلان و امام جمعه رشت، عصر روز جمعه ۱۵ اسفندماه ۱۴۰۴ در گلزار شهدای رشت آرام گرفت.
اکنون خانواده شهید سید اسماعیل فرجودی، اگرچه داغ فراق تنها پسر خانواده را بر دل دارند، به مسیری که فرزندشان انتخاب کرد افتخار میکنند؛ جوانی که از کودکی با نماز و قرآن انس گرفت، در مسیر علم و دانش گام برداشت، دل در گرو اهلبیت (ع) داشت، بارها به زیارت اربعین رفت، در گلزار شهدا شب را به صبح رساند و سرانجام خود به جمع همان شهیدانی پیوست که سالها به آنان عشق میورزید.
پدر شهید در توصیف فرزندش میگوید: «سید اسماعیل سید و برگزیده خدا بود و خدا هم عاشق او شد و او را برد.»
روایت سید اسماعیل فرجودی، روایت جوانی است که در ۲۹ سالگی، میان آرزوهای دنیایی خانواده و باوری که سالها در دل برای شهادت داشت، مسیری را برگزید که پایانش در جوار شهدا رقم خورد؛ مسیری که برای خانواده با داغی سنگین همراه شد، اما نام و یاد او را برای همیشه در گلزار شهدای رشت ماندگار کرد.