آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۷۱۴۲
۰۹:۰۸

۱۴۰۵/۰۵/۱۸
روایت «زهرا همتی» همسر شهید پاسدار «ابوالفضل ابدام»؛

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

شهید «ابوالفضل ابدام»، پاسدار جان برکف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، از نخستین شهدای جنگ ۱۲ روزه است. او برادر شهید «ناصر ابدام»، نخستین شهید امر به معروف و نهی از منکر کشور، و محافظ سردار سرلشکر پاسدار شهید حسین سلامی فرمانده کل سپاه پاسداران بود. شهید ابدام در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله هوایی رژیم صهیونیستی به ستاد فرماندهی سپاه، به شهادت رسید و عند ربهم یرزقون گردید. شهیدی که زندگی‌اش را وقف جهاد، خدمت به محرومان، زنده‌نگه‌داشتن یاد شهدا و حراست از فرماندهان انقلاب کرد.


دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

به گزارش نوید شهید شهرستان‌های استان تهران؛ شهید پاسدار ابوالفضل ابدام، از نخستین شهدای جنگ ۱۲ روزه که در بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در حمله هوایی رژیم صهیونیستی به ستاد فرماندهی سپاه، در کنار سردار سرلشکر پاسدار حسین سلامی فرمانده شهید سپاه و جمعی از محافظان و همکاران، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. این شهید بزرگوار، نه‌تنها خود از محافظان خاص و معتمد سردار رشید اسلام بود، بلکه برادر شهید ناصر ابدام، نخستین شهید امر به معروف و نهی از منکر کشور نیز محسوب می‌شود؛ خانواده‌ای که دو پرچمدار از خود به آسمان فرستاد و دو تن از فرزندانش را در راه اسلام، انقلاب و دفاع از حریم ولایت تقدیم کرد.

شهید ابدام که متولد ۲۵ شهریور ۱۳۶۵ در محله فلاح منطقه ۱۷ تهران بود، زندگی‌اش را وقف انقلاب و کشور کرد. او که از کودکی با فرهنگ ایثار و شهادت عجین شده بود، با عشق و علاقه‌ای وصف‌ناپذیر، راه برادر شهیدش را ادامه داد و با اخلاصی کم‌نظیر و گمنامی‌ای تحسین‌برانگیز، سال‌ها در عرصه‌های فرهنگی، جهادی و امنیتی خدمت کرد تا سرانجام در آرزوی دیرینه‌اش یعنی شهادت در کنار سردار سلامی، به کام جانان شیرین رسید. پیکر مطهر این شهید عزیز، در ۵ تیر ۱۴۰۴، با حضور هزاران نفر از مردم انقلابی و شهیدپرور شهرستان بهارستان، با شکوهی مثال‌زدنی تشییع و در جوار برادر شهیدش در قطعه ۴۰ بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد تا یاد و نامش برای همیشه در تاریخ انقلاب اسلامی جاودان بماند.

از او دو یادگار به نام‌های محمد جواد ۱۴ ساله و علیرضا ۹ ساله به یادگار مانده است.

آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت زندگی، عشق، اخلاص و شهادت این شهید والامقام از زبان همسرش زهرا همتی است.

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

به معنای واقعی، عاشق زیارت امام رضا (ع) بود

ماه عسل به مشهد رفتیم. تازه ازدواج کرده بودیم و هنوز فرزندی نداشتیم. آن سفر خیلی برایم خاطره‌انگیز بود، ولی چیزی که بیش از همه در ذهنم مانده، صحبت‌های آقا ابوالفضل در حرم مطهر امام رضا (ع) است. یادم هست که کنار ضریح می‌ایستاد، دستش را به ضریح می‌گرفت و با تمام وجود از امام رضا (ع) شهادت را طلب می‌کرد. من آن موقع خیلی از کلمه شهادت می‌ترسیدم، اما آقا ابوالفضل بسیار مقتدر و مصمم بود. هر وقت به مشهد می‌رفتیم، این صحنه تکرار می‌شد. یعنی عشق به شهادت در وجودش موج می‌زد و هیچ چیزی نمی‌توانست این عشق را از دلش بیرون کند.

یادم هست که در آن سفر ماه عسل، هر کجا که می‌رفتیم، صحبت‌هایش درباره شهادت بود. گاهی می‌گفتم: آقا ابوالفضل، این حرف‌ها را نزنید، دلم می‌لرزد. اما می‌گفت: شهادت آرزوی من است. دوست دارم روزی شهید شوم و در راه خدا جانم را فدا کنم. برایش فرقی نمی‌کرد که کجا بود؛ در حرم، در هتل، در بین راه، همیشه از شهادت می‌گفت. این عشق آنقدر در وجودش ریشه داشت که هیچ‌کس نمی‌توانست از دلش بیرون کند.

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

بعد از ازدواج، هر سال سعی می‌کردیم با بچه‌ها به مشهد برویم. خیلی دوست داشتیم در کنار هم به زیارت برویم. آقا ابوالفضل می‌گفت: خانه ما رو به قبله است، اما دل ما در مشهد است. واقعاً هم همین طور بود. هر وقت به مشهد می‌رفتیم، انگار تازه زنده می‌شد. با بچه‌ها حرم‌می‌رفت، دعا می‌کرد و همیشه از خدا شهادت می‌خواست.

اما تلخ‌ترین خاطره‌ام، خاطره‌ای است که سه روز قبل از شهادت اتفاق افتاد. آقا ابوالفضل از یک سفر ماموریتی مشهد برگشته بود. وقتی او را دیدم، گفتم: آقا ابوالفضل، من هم خیلی دلم می‌خواهد بروم مشهد. شما که تازه از مشهد آمدید، دل من هم پر کشیده. می‌شود یک بار دیگر با هم برویم مشهد؟ با لبخند همیشگی‌اش گفت: بله، چند روز به من فرصت بدهید تا از سر کار یک مرخصی بگیرم و بعد با هم برویم. من خیلی خوشحال شدم و منتظر آن روز بودم. اما متأسفانه آن سفر دیگر هرگز اتفاق نیفتاد. قبل از اینکه بتواند مرخصی بگیرد، جنگ ۱۲ روزه شروع شد و در اولین روز آن، در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، به شهادت رسید.

بعد از شهادت، هر وقت به مشهد می‌روم، می‌روم کنار ضریح و برایش دعا می‌کنم. یادم هست که آخرین باری که با هم در مشهد بودیم، به من گفت: زهرا جان، اگر من شهید شدم، تو برایم دعا کن و بچه‌ها را خوب تربیت کن. گفتم: چرا این حرف‌ها را می‌زنی؟ گفت: این حرف‌ها را می‌زنم که اگر روزی شد، بدانی که من عاشق شهادتم. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که از همان روز اول زندگی، خود را برای این لحظه آماده کرده بود. انگار می‌دانست که روزی خواهد رسید و این آرزویش برآورده خواهد شد.

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

آقا ابوالفضل همیشه می‌گفت: من دوست ندارم تنها شهید شوم. دوست دارم در کنار یک فرمانده بزرگ و در یک عملیات بزرگ شهید شوم؛ و خدا هم این آرزویش را برآورده کرد. در کنار سردار سرلشکر شهید حسین سلامی، فرمانده کل سپاه پاسداران، به شهادت رسید. یعنی دقیقاً همان چیزی که همیشه آرزویش را داشت، برایش محقق شد. خوشحالم که خدا این توفیق را به او داد و او را به آرزوی دیرینه‌اش رساند.

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

دوست دارم زمان شهادتم بگویند: محافظ سردار سلامی، با خودش پر کشید

آقا ابوالفضل ارادت ویژه‌ای به سردار سلامی داشت. این عشق و علاقه را از همان روز‌های اولی که وارد سپاه شد، در وجودش می‌دیدم. همیشه با احترام و تکریم از سردار یاد می‌کرد و می‌گفت: سردار سلامی یک فرمانده بزرگ و دلسوز است. خدمت به او و حراست از او، افتخار بزرگی است.

آقا ابوالفضل محافظ شخصی سردار سلامی بود و این مسئولیت را با تمام وجود قبول کرده بود. خیلی به این شغلش افتخار می‌کرد و می‌گفت: خدا را شکر که این توفیق را به من داد که محافظ سردار باشم. این بزرگترین افتخار زندگی من است. همیشه با دقت و مسئولیت‌پذیری کامل کارش را انجام می‌داد و شبانه‌روز در تلاش بود تا امنیت سردار را تأمین کند. هیچ‌وقت از کارش خسته نمی‌شد و حتی در سخت‌ترین شرایط هم با انرژی و انگیزه کار می‌کرد.

یادم هست که یک بار بهش گفتم: آقا ابوالفضل، شما خیلی خسته می‌شوید. این همه مسئولیت سنگین، چطور تحمل می‌کنید؟ در جواب من گفت: زهرا جان، وقتی بدانی که داری از یک فرمانده بزرگ و یک انسان مؤمن محافظت می‌کنی، خستگی معنا ندارد. سردار سلامی سرمایه این نظام است و من خوشحالم که می‌توانم نقشی در حراست از ایشان داشته باشم.

آقا ابوالفضل همیشه درباره سردار سلامی با عشق و ارادت صحبت می‌کرد و این عشق را به من و بچه‌ها هم منتقل می‌کرد. می‌گفت: سردار سلامی یک انسان استثنایی است. اخلاصش، تواضعش، و دلسوزی‌اش برای نظام و انقلاب، زبانزد همه است. هر وقت از سردار تعریف می‌کرد، چشمانش برق می‌زد و ذوق و شوق عجیبی داشت.

یک خاطره از او دارم که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. یک بار آقا ابوالفضل از مأموریت برگشت و به من گفت: زهرا جان، امروز سردار سلامی از ما تشکر کردند و گفت که من به شما اعتماد دارم و از زحمات شما قدردانی می‌کنم. این برای من بزرگترین پاداش بود. آن روز خیلی خوشحال بود و می‌گفت که این تشکر سردار برایش از هر چیز دیگری ارزشمندتر است.

اما مهم‌ترین جمله‌ای که از آقا ابوالفضل در مورد سردار شنیدم، این بود که همیشه می‌گفت: اگر قرار باشد که شهید شوم، دوست ندارم تنها شهید شوم. دوست دارم که محافظ سردار باشم و با او پر بکشم. این جمله را بار‌ها و بار‌ها از زبانش شنیدم. همیشه می‌گفت: من آرزو دارم که مردم بگویند ابوالفضل ابدام محافظ سردار سلامی بود و با سردار به شهادت رسید.

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

این آرزویش، آخرین حرفش هم بود. سه روز قبل از شهادت، وقتی از سفر مشهد برگشته بود، باز هم این جمله را تکرار کرد و گفت: زهرا جان، اگر سردار سلامی شهید شود، من هم با او شهید خواهم شد. این آرزوی من است و از خدا خواسته‌ام که این توفیق را به من بدهد؛ و خدا این آرزویش را برآورده کرد. روز ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، وقتی خبر شهادت سردار سلامی را شنیدم، یک‌باره گفتم: پس آقا ابوالفضل هم با او شهید شده است؛ و همین طور هم بود. او در کنار سردار و در حین انجام وظیفه محافظتی، به شهادت رسید. دقیقاً همان‌طور که همیشه آرزو داشت.

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که آقا ابوالفضل از همان روز اول، خود را برای این لحظه آماده کرده بود. عشق به سردار و آرزوی شهادت در کنارش، محور اصلی زندگی‌اش بود؛ و خدا هم به او این توفیق را داد تا در کنار سردار دلبندش به آرزویش برسد. من به عنوان همسرش، افتخار می‌کنم که او محافظ سردار سلامی بود و به شهادت رسیده است. این برای من و فرزندانم مایه افتخار و سربلندی است.

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

عشق عجیبی در برگزاری یادواره برای شهدا داشت

آقا ابوالفضل عشق عجیبی به شهدا داشت. هر جا که می‌رفت، دنبال شهدا می‌گشت. می‌گفت: شهدا سرمایه‌های نظام هستند. نباید اسمشان فراموش شود. باید یادشان را زنده نگه داریم. این عشق به شهدا را از برادرش شهید ناصر ابدام به ارث برده بود. خودش همیشه می‌گفت: اگر شهدا نبودند، کارمان زار بود.

یکی از مهم‌ترین کار‌های آقا ابوالفضل این بود که برای شهدایی که کمتر دیده می‌شدند و گمنام مانده بودند، یادواره برگزار می‌کرد. خیلی از این شهدا بودند که فقط خانواده‌شان می‌شناختندشان و کسی دیگر خبر نداشت. آقا ابوالفضل به دنبال این شهدا می‌گشت، آنها را پیدا می‌کرد و برایشان یادواره می‌گرفت.

مثلاً روستای خودمان در آذربایجان شرقی یک روستای کوچک است. مردم آنجا فقط ۲ یا ۳ شهید را می‌شناختند، در حالی که روستای ما ۱۵ شهید داشت. آقا ابوالفضل تک‌تک این شهدا را پیدا کرد. یک به یک سراغ خانواده‌هایشان رفت. برای همه‌شان عکس درست کرد، اسمشان را روی کوچه‌ها زد، کوچه‌ها را به نام شهدا مزین کرد تا این شهدا زنده بمانند و مردم آنها را بشناسند. برای تک‌تک این شهدا یادواره گرفت.

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

نه فقط روستای خودمان، به روستا‌های دیگر هم می‌رفت. اگر همسایه‌ای یا آشنایی داشت که اهل یک روستا بود، می‌رفت و از او می‌پرسید: شما تو روستایتان شهید دارید؟ شهدایتان را می‌شناسید؟ برایشان یادواره می‌گیرید؟ اگر می‌گفتند نه، خودش قبول می‌کرد که بیاید و برای شهدای آن روستا هم یادواره بگیرد. می‌گفت: من می‌آیم، شهدایتان را پیدا کنید، اسمشان را دربیاورید، خودم می‌آیم و برایشان یادواره برگزار می‌کنم. این کار را در روستا‌های محروم کشور انجام می‌داد. از روستا‌های دور افتاده بگیرید تا خود تهران، برای همه یادواره داشت.

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

یادواره‌هایش فرق داشت. هم یادواره‌های خانگی می‌گرفت، هم یادواره‌های بزرگ و کنگره‌های عظیم. یک ماه قبل از شهادتش، آخرین یادواره را برگزار کرد. آن هم در شب شهادت امام جعفر صادق (ع)، در منزل شخصی خودمان در روستایی در آذربایجان شرقی برگزار شد. با حضور فرماندهان و پاسداران شهرستان، یک یادواره خونگی گرفتیم. این آخرین خاطره ما از سفر بود. از آنجا برگشتیم و یک ماه دیگر آقا ابوالفضل شهید شد.

کارهایش برای شهدا فقط به یادواره ختم نمی‌شد. به خانواده‌های شهدا هم خیلی احترام می‌گذاشت. همیشه می‌گفت: خانواده شهدا حرمت دارند. ما باید قدردان آنها باشیم. برای خانواده‌های شهدا هدیه می‌گرفت، به دیدنشان می‌رفت و با آنها احوالپرسی می‌کرد. این کار‌ها را بدون هیچ توقعی انجام می‌داد و هیچ‌وقت دنبال مطرح کردن خودش نبود.

واقعاً عاشق شهدا بود و این عشق را به همه منتقل می‌کرد. همیشه می‌گفت: شهدا زنده‌اند و باید یادشان زنده نگه داشته شود. این کوچکترین کاری است که ما می‌توانیم برایشان انجام دهیم.

دوست دارم زمان شهادتم بگویند؛ محافظ سردار سرلشکر شهید سلامی، با خودشان پر کشید

شهادت او را در آغوش کشید

صبح روز ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ بود که خواهرم با من تماس گرفت. از اینکه این قدر صبح زود با من تماس گرفته بود، تعجب کردم. وقتی گوشی را برداشتم، گفت: خبر داری؟ سردار سلامی ترور شد. یک لحظه همه چیز برایم روشن شد. گفتم: پس آقا ابوالفضل هم با ایشان شهید شده است. خواهرم گفت: چطور این قدر مطمئنی؟ گفتم:، چون آقا ابوالفضل همیشه می‌گفت اگر قرار باشد شهید شود، دوست ندارد تنها شهید شود. دوست دارد محافظ سردار باشد و با او پر بکشد؛ و همین طور هم بود.

بلافاصله به آن محل رفتیم. جلوی در، سرباز مانع ورود ما شد. گفتم: می‌خواهم همسرم را ببینم. گفتند: جلسه دارند. چند دقیقه منتظر ماندم، اما طاقت نیاوردم. گفتم: به آنها بگویید همسر آقای ابدام آمده است. بالأخره اجازه دادند وارد شوم. وقتی وارد شدم، دوست صمیمی آقا ابوالفضل را دیدم که لباس مشکی پوشیده بود و گریه می‌کرد. از او پرسیدم: ابوالفضل شهید شده؟ نتوانست جواب دهد، فقط گریه می‌کرد. همان جا فهمیدم که دیگر آقا ابوالفضل نیست.

محمدجواد، پسر ۱۴ ساله‌ام، با پدربزرگ و مادربزرگش در شهرستان بود. وقتی خبر شهادت را شنید، گفت: ماشینی که مرا به تهران می‌آورد، مثل یک قفس بود. آرزو می‌کردم هر چه زودتر برسم تا بابا را ببینم. وقتی همکلاسی‌اش به او تسلیت گفت، گفت: فقط دوست داشتم آن لحظه را نبینم.

پیکر مطهر آقا ابوالفضل در بهشت زهرا (س)، قطعه ۴۰، در کنار برادر شهیدش ناصر ابدام، به خاک سپرده شد. همان‌طور که همیشه آرزو داشت، در کنار سردار دلبندش به شهادت رسید و آرزوی دیرینه‌اش برآورده شد.

زهرا همتی در پایان، همسرش را چنین توصیف کرد:

همسرم برای این دنیا نبود. او از همان اول زندگی بال داشت و آماده پرواز بود. با شهیدان زندگی کرد و برای آسمان آفریده شده بود. با این کار‌های جهادی و اخلاص در راه خدا، فرجامی جز شهادت برایش نمی‌دیدیم. خدا را شکر که این توفیق را به او داد و من افتخار می‌کنم که همسر یک شهید والامقام هستم.

گفت‌و‌گو: آرش سلیمی‌فر

تنظیم: سعیده نجاتی


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه