آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۶۸۶۲
۰۹:۴۳

۱۴۰۵/۰۵/۱۴

برشی از کتاب «پرواز تا بی‌نهایت» | یاور درماندگان بود

در قسمتی از کتاب «پرواز تا بی‌نهایت» که گذری بر خاطرات شهید عباس بابایی است، در آستانه سالروز شهادت این شهید بزرگوار می‌خوانید: «ناگهان عباس را دیدم. وی معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت، بر دوش گرفته و برای اینکه شناخته نشود، پارچه‌ای نازک بر سر کشیده بود ...»


برشی از کتاب «پرواز تا بی‌نهایت» | یاور درماندگان بود

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، کتاب «پرواز تا بی‌نهایت» در سه بخش «کودکی تا انقلاب»، «انقلاب تا رشادت» و «رشادت تا شهادت» در ۲۸۰ صفحه به همت گروه مطالعات و پژوهش سازمان عقیدتی سیاسی ارتش به چاپ رسیده است و به بیان خاطراتی از سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی می‌پردازد.

در کتاب یاد شده، یکصد و ۴۷ خاطره کوتاه و جذاب با عنوان‌هایی از جمله «بابایی از دیدگاه آیت‌الله شهید صدوقی»، «هرگز مردی به بزرگی او ندیده‌ام»، «شبی پر از باران رحمت»، «سرباز که نباید از سرما بترسد»، «سوختگیری شبانه»، «مارمولک در ظرف غذا»، «با دیدن شهید بابایی خود را پنهان می‌کند»، «این مزرعه‌ها و آب‌ها متعلق به شماست»، «فرار از تشریفات»، «غذای فرمانده» و «من نوکر بسیجی‌ها هستم» به همراه وصیت‌نامه و عکس‌هایی از این شهید بزرگوار درج شده است.

«علیِ اکبر»، «سیدحکمت قاضی میرسعید»، «محمد طاهری آذر» و «رحمت‌الله سلمان ماهینی» نویسندگان این اثر هستند و برای جمع آوری خاطرات با دوستان، نزدیکان و خانواده شهید مصاحبه کرده‌اند.

مرحوم صدیقه حکمت، تیمسار خلبان محمد پیراسته، سرهنگ نادعلی آقاجانی، تیمسار خلبان عباس حزین، سرهنگ خلبان فضل‌الله جاویدنیا، سرگرد اصغر وحید دستجردی، تیمسار خلبان محمدرضا عطائی، شهید تیمسار خلبان رضا خورشیدی، سرهنگ خلبان سید اسماعیل موسوی، تیمسار محمدرضا فریدونیان، آیت‌الله طاهری، تیمسار خلبان غلامحسین هاشم‌پور، شهید سرلشگر خلبان مصطفی‌اردستانی و سرهنگ عباس براتی‌پور از جمله روایان این کتاب هستند.

میرزاکرم زمانی همرزم سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی روایت می‌کند: عباس همیشه در فکر مردم بی بضاعت بود. در فصل تابستان به سراغ کشاورزان و باغبانان پیری که ناتوان بودند و وضع مالی خوبی نداشتند می‌رفت و آنان را در برداشت محصول‌شان یاری می‌کرد. زمستان‌ها وقتی برف می‌بارید پارویی برمی‌داشت و پشت بام‌های خانه‌های درماندگان و کسانی را که به هر دلیل توانایی انجام کار نداشتند، پارو می‌کرد.

به خاطر دارم مدتی قبل از شهادتش، در حال عبور از خیابان سعدی قزوین بودم که ناگهان عباس را دیدم. او معلولی را که از هر دو پا عاجز بود و توان حرکت نداشت، بر دوش گرفته بود و برای اینکه شناخته نشود، پارچه‌ای نازک بر سر کشیده بود.

من او را شناختم و با این گمان که خدای ناکرده برای بستگانش حادثه‌ای رخ داده است، پیش رفتم. سلام کردم و با شگفتی پرسیدم: چه اتفاقی افتاده عباس؟ به کجا می‌روی؟ او که با دیدن من غافلگیر شده بود، اندکی ایستاد و گفت: پیرمرد را برای استحمام به گرمابه می‌برم. او کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته. با دیدن این صحنه، تکانی خوردم و در دل روح بلند او را تحسین کردم.


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه