شجاع و دلیر بود

به گزارش نوید شاهد همدان، شهید سیدمحمود حسینی دانش اول تیر ۱۳۳۷ در شهرستان همدان متولد شد. پدرش سیدرضا و مادرش سکینه بیگم نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند و در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت و بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۶۵ در فاو عراق براثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شده است.
محمدعلی پرزاد از همرزمان شهید در خاطرهای میگوید:
شهید سیدمحمود حسینی دانش یکی از بچههای مذهبی قبل از انقلاب بود و به اشکال مختلف با رژیم شاهنشاهی مخالفت میکرد، چنانچه در همان اوایل تظاهرات مردمی علیه شاه که سرباز بود از پادگان فرار کرد و به همدان آمد و شبانه روز در تظاهرات گسترده علیه رژیم فعالیت میکرد.
با شروع جنگ تحمیلی بنده بنا به تکلیف و به منظور دفاع از نظام اسلامی وارد سپاه پاسداران شده بودم و از ایشان خواستم به جمع پاسداران بپیوندد و ایشان به عضویت بسیج درآمد و در اواخر حضور در جبهه به عضویت تیپ انصارالحسین (ع) درآمده بود.
در یکی از شبهای اخر تابستان در منزلشان بودم از من خواستند که سوره بقره را که حفظ بودند بخوانند و من از روی قرآن غلطهای ایشان را بگویم. بیش از یک ساعت از خواندن محمود گذشت و ایشان با صوت زیبا به خواندن ادامه داد تا سوره را به پایان رساند. چند روز بعد به جبهه رفت و بااینکه همسر و فرزند داشت مدتها در منطقه باقی ماند.
در عملیات والفجر ۸ در فاو محمود مانند هزاران نفر دیگر از لشگریان خدا به قلب دشمن زبون هجوم آوردند، چند روزی از عملیات نگذشته بود که خبرآوردند سید به شدت شیمیایی شده، برای دیدنش رفتم، اما او را با چهرهای سیاه، عینک دودی و بسیار ناتوان دیدم، حال و حوصله نداشت و از خواب و خوراک افتاده بود و فقط سرفه میکرد.
چند روزی از از معالجه و مداوایش نگذشته بود که خود را سریع به جبهه رساند و آن زمانی بود که پاتکهای دشمن زبون بی محابا ادامه داشت و در آنجا آنچه حرف اول و آخر را در منطقه نبرد میزد، کار مهندسی بود، سید هم که همیشه دنبال کارهایی میگشت که کمتر کسی جرات انجام آنها را داشته باشد، خود را به سرعت به واحد مهندسی لشگر انصارالحسین (ع) رسانید و کار را با رانندگی کمپرسی برای بردن خاک به خط مقدم برای ایجاد خاکریز، زدن جاده و ایجاد سنگر به فرماندهی سعید بادامی شروع کرد.
شاید کمتر کسی جرات میکرد تا چند متری خط با کمپرسی برود ولی سید بی محابا و با توکل به خدا این کارها را به سادگی انجام میداد تا اینکه در غروب یکی از همین روزها در حال بارگیری از دپوهای عقبه توپی در چند متری کمپرسی وی به زمین اصابت و وی از ناحیه سر، کمر و پا به شدت مجروح شد.
بعد از این اتفاق به سرعت با قایقی از عرض اروند عبور دادند تا به درمانگاهی برسد. فرمانده ایشان سعید بادامی تعریف میکرد در آن شب تاریک با همه ترکشهایی که در بدن سید بود صدایی از او به گوش میرسید، در ابتدا گمان کردم آه و ناله است، اما وقتی دقت کردم ایشان فرازی از دعای کمیل «الهی و ربی من لی غیرک» را زمزمه میکرد.
شهید حسینی دانش پس از انتقال به درمانگاه به اهواز و از آنجا به تهران منتقل شد و پس از ۲۹ روز مداوا در سحرگاه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۶۵ به یاران شهیدش پیوست.