آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۴۱۱۱
۱۴:۴۰

۱۴۰۵/۰۴/۱۴

من، مصلّی تهرانم؛ میعادگاه عشق و دلدادگی

من مصلّی‌ام؛ و رسالتم فقط جمع کردنِ آدم‌ها نیست. رسالتم نگه داشتنِ ردِّ ایمانِ یک شهر است.


به گزارش نوید شاهد لرستان، من، مصلّی تهرانم؛ میعادگاه عشق و دلدادگی

نه فقط آجر و آهن و فرش و ستون. من ظرفِ صداهایم؛ صدای «الله‌اکبر»هایی که سال‌ها از سینه‌های لرزانِ شوق بالا آمده، صدای گریه‌هایی که بی‌آنکه نامی داشته باشند، با من ماندگار شده‌اند. من حافظه‌ام؛ حافظه‌ی شهر.

سال‌های زیادی، عید فطر را پشت سرِ قامتِ استوارت به یاد سپرده‌ام. آن لحظه‌هایی که صبحِ تهران هنوز خواب‌آلود بود و ناگهان از هزار راه، آدم‌ها به سمت من می‌آمدند؛ آرام، تمیز، دعا به لب، چشم‌ها روشن. تو می‌ایستادی و من، تمام قد، پشت سرت می‌ایستادم: با سقفِ ناتمامم، با صحنِ وسیعم، با سکوتی که قبل از تکبیر می‌نشست و بعد، با موجِ ذکر می‌شکست.

اما امروز… امروز حضرتِ ماه خیلی متفاوت وارد شد. و من فهمیدم روزِ خداحافظی رسیده است.

این‌بار مردم برای نماز نیامده‌اند؛ برای وداع آمده‌اند. آمده‌اند تا آخرین بار به چشم‌هایشان اجازه بدهند باور کند، و به دل‌هایشان اجازه بدهند نپذیرد. من نگاهشان را می‌بینم: همان نگاه‌هایی که در عیدها رو به آسمان داشت، حالا رو به تابوتی دارد که انگار همه‌ی آسمان در آن آرام گرفته است.

من، مصلّی تهرانم؛ میعادگاه عشق و دلدادگی

 مراسم‌های وداع شروع شده، و من—که سال‌ها شاهدِ بیعت‌های روشن بوده‌ام—حالا شاهدِ بیعتی از جنسِ اشک‌ام. اینجا دلدادگی است، اینجا تجدید عهد است؛ عهدی که با بغض امضا می‌شود و با صلوات مُهر می‌خورد. من دست‌هایی را می‌بینم که بالا می‌آیند؛ نه برای طلبِ چیزی، برای سپردنِ دلی. من قدم‌هایی را می‌شمارم که آهسته‌تر از همیشه راه می‌روند؛ انگار کسی نمی‌خواهد این لحظه زود تمام شود.

من مصلّی‌ام؛ و رسالتم فقط جمع کردنِ آدم‌ها نیست. رسالتم نگه داشتنِ ردِّ ایمانِ یک شهر است.

سال‌ها خاطرات نماز عید فطر را در خودم انباشته کرده‌ام؛ صف‌های به‌هم‌پیوسته، لبخندهای بی‌صدا، بویِ گلاب، صدای تپشِ جمعیت. و حالا باید خاطراتِ وداعِ دلدادگان و عاشقانِ آقای شهیدِ ایران را هم—خشت به خشت—حفظ کنم. این اشک‌ها قرار است جایی بماند؛ اگر نه روی سنگ و فرش، در هوای من، در دیوارهای من، در شیارهای سکوت.

امروز که پیکرِ رهبر شهیدِ انقلاب بر دوشِ مردم از میانِ من می‌گذرد، حس می‌کنم هر ستونم دارد سنگین‌تر می‌ایستد؛ نه از غم، از مسئولیت. از اینکه این حجمِ عشق را باید سالم به آینده برسانم.

آینده‌ای که شاید خیلی‌ها بپرسند: «آن روزها چه خبر بود؟»

و من—اگر زبانِ آجر و آهن اجازه بدهد—خواهم گفت: آن روزها، مردمی بودند که با تمامِ خستگی‌ها، هنوز بلد بودند عاشق باشند. بلد بودند در سوگ هم، عهد ببندند. بلد بودند فقدان را به بی‌راهه نبرند و راه را گم نکنند.

ای کسانی که می‌آیید و می‌روید، من برای شما فقط یک مکان نیستم. من شاهدِ شما هستم. و امروز، شاهدِ خداحافظی‌تان با کسی‌ام که حضورش برایتان مثل قبله بود: جهت می‌داد، آرام می‌کرد، می‌فهماند که می‌شود ایستاد.

بیایید… با احترام قدم بردارید، با ذکر نفس بکشید، با نگاه مهربان عبور کنید.

من این روزها صحنه‌ی دلدادگی‌ام؛ صحنه‌ی تجدید بیعت.

و قول می‌دهم: این وداع را در خودم گم نکنم. آن را نگه می‌دارم—خشت به خشت— تا هر وقت کسی پرسید «آقای شهید ایران چگونه بدرقه شد؟» دیوارهای من، سکوتِ من، و هوای من جواب بدهد:

با عشق. با اشک. با عهد. 

فرحزاد جهانگیری

 ۱۳ تیر۱۴٠۵/مصلی تهران

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه