از دنا تا دماوند؛ جغرافیای سرخ وداع با آقایشهید

به گزارش نوید شاهد کهگیلویه وبویراحمد، ساعت به وقت دلتنگی، روی ۶ صبح قفل شده است. مصلی تهران، اینبار نه از هرم آفتاب، که از تب سوزان سینههای داغداری نفسنفس میزد که خود را از فرسنگها دورتر به آغوش پدر رسانده بودند. امروز جغرافیای ایران تغییر کرده است؛ تمام رودها به یک اقیانوس میریزند و تمام راهها از سهند و سبلان تا زردکوه و دنا، به تهران ختم میشوند.
میان آنهمه هیاهو و شلوغی مصلی، چشمم به چرخهای یک ویلچر دوخته میشود. زنی با پوشش چادر و روبنده چفیه، قاب عکسی به سینه چسبانده؛ عکس شهیدی که چشمهایش هنوز جان دارد. کنارش مردی تنومند با پیراهنی مشکی ، ویلچر را هل میدهد. بغلشان دخترکی با چفیهای دور گردن، پرچمی را تکان میدهد.
قدمهایم را تند میکنم تا همکلامشان شوم. میپرسم: «مادر جان! از کجا راهی شدهاید؟»
لبخند از پشت پوشیه چادرش هم پیداست. قاب عکس را کمی بالا میآورد و با لهجه شیرین لری میگوید: «دا! مااهل یاسوج هستیم. از یاسوج آمدیم. راه دور بود، تنم خسته بود، اما دلم پر میکشید. مگر میشود پدر امت برود و ما در خانههایمان بنشینیم؟ آمدیم بگوییم اگر پا نداریم که بدویم، اما با همین چرخها هم پشت سر رهبرمان ایستادهایم.
عجب محشر تماشایی و شگفتی است درمصلای امام خمینی(ره)؛ پیرمردی رنجور که عصای دستش تکیهگاه خستگیهایش شده، دوشادوش نوجوانی ایستاده که پرچم سه رنگ ایران را در پنجههای کوچکش فشرده است. جوانانی با چهرههای مصمم و زنانی با چادرهای معطر به گلاب و اشک، شانه به شانه هم قدم برمیدارند. در این میعادگاه عشق، تمام تفاوتها رنگ باختهاند و تنها یک هویت رخ مینماید: امت وفادار.
این اجتماع عظیم، یک وداع ساده نیست؛ آغازی دوباره و ولادتی نو در بستر تاریخ است. مردمی که با چشمانی بارانی، اما دلهایی استوار قدم به میدان گذاشتهاند، نیک میدانند که امروز روز سپردن یک امانت آسمانی به ملکوت است. امانتی که سالها بار سنگین مجاهدت را به دوش کشید تا مستضعفان جهان، سر بلند کنند و دژهای استکبار فرو بریزند.
اشکی که امروز بر گونهها روان است، نشانه ضعف نیست؛ قطره قطره این اشکها، باروت خشم و غیرت است که در فریادهای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» متبلور میشود. این صدا، طنینِ بیداریِ یک امت است که با خون شهید، جانی دوباره گرفته است. آقایشهید ایران تنها به این مرز و بوم تعلق نداشت؛ او چراغ راه تمام آزادگانی بود که در تاریکی نظام سلطه، به دنبال روزنه نور میگشتند.
هنگامی که تابوت مطهربر دیدگان بیقرار مردم، چون قایقی روی امواج جمعیت شناور شد، عهدی نانوشته در دلها بستند؛ میثاقی که تا افق ظهور حضرت ولیعصر (عج) و فروپاشی کامل ستمگران، گسسته نخواهد شد. پیکر مطهردر جلوی دیدگان مردم، اما هیچکس مصلی را ترک نکرد. چرا که همه دریافته بودند امروز، روز بیعت است، نه وداع.
از بلندای استوار دنا تا قله پابرجا و مهآلود دماوند، امروز یک صدا در آسمان ایران طنینانداز شد: «آقا جان! راهت ادامه دارد؛ ما ایستادهایم، تا همیشه تاریخ…»
نویسنده :سید علی مختارنیا

انتهای پیام