خاطرات/ انگشتری،مهر آخرین نفس یک دوست
به گزارش نوید شاهد مازندران، مداح و جانباز شهید «سید مجتبی علمدار» در سحرگاه ۱۱ دی ۱۳۴۵ در شهرستان ساری دیده به جهان گشود و مورخ ۱۱ دی ۱۳۷۵ هنگام اذان مغرب بر اثر عوارض شیمیایی به یاران شهیدش پیوست.

ایشان انگشتری داشتند که خیلی برایش عزیز بود. میگفت این انگشتر را یکی از دوستانش موقع شهادت از دست خود در آورده و دست ایشان کرده و در همان لحظه شهید شده است.
ایشان وقتی به آبادان برای مأموریت میرود، این انگشتر را بالای طاقچه حمام جا میگذارد و دربازگشت به ساری یادش میافتد که انگشتر بالای طاقچة حمام جا مانده است. وقتی آمد خیلی ناراحت بود. گفتم: آقا چرا اینقدر دلگیری؟ گفت: انگشترِ بهترین عزیزم را در آبادان جا گذاشتم، اگر بیفتد و گم شود واقعاً سنگین تمام میشود. گفت: بیا امشب دوتایی زیارت عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید این انگشتر گم نشود یا از آن بالا نیفتد.
جالب اینجا بود که ما زیارت عاشورا را خواندیم و راز و نیازکردیم و خوابیدیم. صبح که بلند شدیم دیدیم انگشتر روی مفاتیج الجنان است. اصلاً باورمان نمیشد همان انگشتری که در آبادان توی حمام جا گذاشته بود روی مفاتیج الجنان بالای سرما باشد.
همیشه اول تا یازدهم دی ماه مریض بود. خیلی عجیب بود. میگفت وقتی که شیمیایی شدم همین اوایل دی ماه بود و عجیبتر اینکه ۱۱ دی ماه هم روز تولد و هم روز شهادتش بود. در دی ماه ازدواج کردیم و دخترمان (زهرا) هم ۸ دی ماه به دنیا آمد.
یکی دوبار که درباره شهادت حرف میزد میگفت: من ۵ سال الی ۵ سال و نیم با شما هستم و بعد میروم؛ که اتفاقاً همینطور هم شد. دفعه آخری که مریض شده بود، اتفاقاً از دعای توسل برگشته بود دیدم حال عجیبی دارد. او که هیچوقت شوخی نمیکرد آن شب شنگول بود. تعجب کردم، گفتم: آقا! امشب شنگولی؟! چه خبر است؟ گفت: خودم هم نمیدانم ولی احساس عجیبی دارم. حرفهایی میزد که انگار میدانست میخواهد برود. میگفت: آقا امضاء کرد. آقا امضاء کرد. داریم میرویم. نزدیک صبح، دیدم خیلی تب دارد.
میخواستم مرخصی بگیریم که او قبول نکرد. گفت: تو برو، دوستم میآید و مرا به دکتر میبرد. به دوستش هم گفته بود: «قبل از اینکه به بیمارستان بروم بگذار بروم حمام میخواهم غسل شهادت کنم. آقا آمد و پرونده من را امضاء کرد. گفت: تو باید بیایی. دیگر بس است توی این دنیا ماندن. من دیگر رفتنی هستم.» غسل شهادت را انجام داد و رفت بیمارستان. هم اتاقیهایش دربارة نحوة شهادتش میگفتند: لحظه اذان که شد، بعد از یک هفته بیهوشی کامل، بلند شد و همه را نگاه کرد و شهادتین را گفت و گفت: خداحافظ و شهید شد.