فراتر از سالهای زندگی؛ روایتِ مشتاقِ رسیدن به مقام شهادت

به گزارش خبرنگار نوید شاهد شهرستانهای استان تهران؛ شهید پاسدار، سرهنگ جواد جورسرا، متولد ۱۰ شهریور ۱۳۵۷ در شهرستان بابل، از همان نوجوانی با علاقهای وصفناپذیر به مطالعه و ادبیات، مسیر زندگی خود را رقم زد. او در حدود ۲۱ سالگی وارد سپاه پاسداران شد و با طی کردن مراحل آموزش و تخصص، به یکی از فرماندهان ارشد نیروی هوافضای سپاه تبدیل گردید. مسئولیتهایی مهمی را در سپاه تهران بزرگ بر عهده داشت و در طول ۲۷ سال خدمت، همواره بهعنوان افسری فروتن، صبور و خدمتگزار شناخته میشد. او در سال ۱۳۸۴ با همسرش محبوبه جورسرا ازدواج کرد و حاصل این زندگی مشترک، دو فرزند به نامهای علی (متولد ۱۳۸۷) و ترنم (متولد ۱۳۹۰) است. شهید جورسرا در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ در جریان حملات رژیم صهیونیستی به همراه سردار امیرعلی حاجیزاده و جمعی از همرزمانش به شهادت رسید.

آشنایی و ازدواج
همسر شهید، محبوبه جورسرا، از آشنایی خود با او میگوید: ما با یکدیگر فامیل بودیم. آشنایی ما بیشتر تلفنی و در بازهای کوتاه انجام شد. چیزی که من را به این ازدواج ترغیب کرد، درک بالای او از مسائل زندگی، صداقت در کلام، مهربانی، خوشرویی و لبخند همیشگی اش بود. این ویژگیها در خانواده همواره زبانزد بود. برای من وضعیت مالی ملاک نبود؛ شخصیت و رفتارش بود که به من اطمینان میداد در کنارش آرامش دارم. سال ۱۳۸۴ عقد کردیم و سال ۱۳۸۶ عروسی برگزار شد.

صبوری و انعطافپذیری
آقا جواد کلاً آدم بسیار منعطفی بود. در ۲۰ سال زندگی مشترک، هیچوقت عصبانیت یا کلافگی از او ندیدم. حتی در ترافیکهای طولانی یا هوای گرم، همیشه خونسرد و مهربان بود. اگر کسی عصبانی میشد یا تندخویی داشت، با صبوری پاسخ میداد.
فروتنی و کمک به دیگران
بسیار فروتن و کمتوقع بود. همیشه دوست داشت واسطه خیر باشد و گرهای از کار کسی باز کند. در طول زندگی سعی در این داشت به نحوی گره از کار دیگران باز کند، چون به این کار علاقه داشت خدا این توفیق را هم به او میداد. گاهی در شرایط سخت مالی بودیم و همزمان کمک مالی هم به دیگران میکرد و صرفا به مشکل خودمان فکر نمیکرد. در محل کار و ارتباط با همکاران و دوستان هم همیشه سعی داشت مشکلات و ابهامات را برطرف کند.
عشق به مطالعه و ادبیات
او اهل مطالعه گسترده بود؛ رمان میخواند، دیوان اشعار شاعران مختلف مانند سعدی، حافظ، فردوسی را علاقه داشت. در جلسات کاری و جمعهای خانوادگی، سخنرانیهایش را با یک بیت شعر آغاز یا پایان میداد. دستنوشتههای شخصی زیادی از خود به جای گذاشته است؛ دفترهای متعدد از اشعار، تحلیلها و روزمرهنویسی. وقتی صحبت میکرد، حرفش برگرفته از مطالعات عمیق و تحقیقات شخصی بود؛ نه اینکه مطلبی را حفظ کرده باشد.

تربیت فرزندان
او در تربیت فرزندان رویکردی مبتنی بر استقلالدهی داشت. معتقد بود بچهها در سن نوجوانی باید فرصت آزمون و خطا داشته باشند. میگفت نباید آنها را محدود کنیم یا به سمت و سویی که خودمان میخواهیم جهتدهی کنیم. بچه باید علایق خودش را پیدا کند و خودش را بشناسد. از کودکی برایشان بازیهای فکری تهیه میکردند و با آنها کار میکرد.
پایان شیرین هر روز
یادم میآید گاهی بعد از ساعتها منتظر ماندن در مطب پزشک یا داروخانه و ترافیک طولانی، وقتی نزدیک خانه میرسیدیم، آقا جواد میگفتند: بیا بریم یه بستنی بخوریم تا خستگی در بره. یا برای بنزین زدن به پمپ بنزین میرفتیم، در مسیر برگشت پیشنهاد میداد تا یک چیزی بخوریم. همیشه دوست داشت پایان هر روز با یک اتفاق خوشایند همراه باشد. بودن در کنارش برایم بزرگترین لذت بود.

عروج
اوایل نامزدی، در پارکی نشسته بودیم، نزدیک اذان مغرب. جواد گفت: دوست دارم در جوانی شهید شوم. من گفتم: ۵۰ سالگی خوبه. خندید و گفت: ۵۰ خیلی دیره، یکم زودتر! و آن بحث تمام شد. این خاطره در ذهنم ماند، اما جدی نگرفتم تا اینکه ۴۵ ساله شدند. ناگهان آن خاطره مثل فیلم در ذهنم پخش شد. ترسی عجیب وجودم را گرفت. از آن روز به بعد هر روز برایش صدقه میانداختم، چهارقل میخواندم، آیةالکرسی میفرستادم. با خودم میگفتم: خدایا!ای کاش جوادم بیشتر پیش ما بماند و عمر کند. روز حادثه تماس گرفتم، گوشی را جواب نمیداد. گمان کردم به خاطر شهادت همرزمانش، تلفن را برنداشته است. با یکی از دوستانش تماس گرفتم؛ بدون مقدمه گفت: جواد شهید شد. در همان ثانیه اول، فقط گفتم: جواد گفته بود ۵۰ دیره، یکم زودتر... چرا این شد؟! همان لحظه بود که فهمیدم وعدهای که در روزهای نامزدی، نزدیک اذان مغرب، در گوشم زمزمه کرده بود، به سرانجام رسیده است. پیکر مطهر شهید جواد جورسرا، روز ۲۹ خرداد ۱۴۰۴، با حضور گسترده مردم شهیدپرور شهرستان فیروزکوه تشییع و در این شهرستان به خاک سپرده شد. او به دلیل علاقه خاصی که به منطقه فیروزکوه داشت، در این مکان آرام گرفت.

سخن پایانی همسر
آقا جواد دوست داشت و سعی میکرد مشکلات دیگران را حل کند. بخشنده بود، منعطف بود و ذهنی محدود نداشت. همیشه عاشق مطالعه و تحلیل بود؛ در تاریخ، ادبیات و شعر، هیچگاه به دانستههایش قانع نبود و دوست داشت بیشتر یاد بگیرد. زندگی با او سراسر خاطره شیرین بود. هر جا با او بودم، برایم خوش میگذشت؛ نه در سفر، بلکه در همین روزمرگیها. بودن در کنار کسی که دوستش داری، خودش بزرگترین لذت است. اصلا آمادگی از دست دادنش را نداشتم. ولی خدا خواست و او را پیش خود برد.

گفتگو از آرش سلیمیفر
تنظیم از سعیده نجاتی