به گزارش
نوید شاهد تهران بزرگ، بعضی روایتها فقط شرح یک فقدان نیستند؛ تصویریاند از ایمانی عمیق، صبری سترگ و رضایتی که از دل داغی بزرگ سر برمیآورد. روایت مادر شهید مصطفی گشانی از همین جنس است؛ مادری که تنها پسرش را بدرقه کرد و حالا با بغضی فروخورده اما دلی آرام، از پسری میگوید که از سالها پیش دل در گرو شهادت داشت.
در حاشیه آیین ملی و سراسری گرامیداشت سوم خرداد در تالار سوره حوزه هنری، مادری به نمایندگی از خانوادههای شهدا مورد تجلیل قرار گرفت؛ مادری که آرامش چهرهاش بیش از هر چیز جلب توجه میکرد. پس از پایان مراسم، پای صحبتهای او نشستیم. اشرف پورقانی فرهانی، مادر شهید مصطفی گشانی، روایت زندگی و شهادت تنها پسرش را اینگونه بازگو میکند:
تنها پسرم، همه زندگیام بود
من اشرف پورقانی فرهانی هستم، مادر شهید مصطفی گشانی. مصطفی تنها فرزندم بود؛ پسرم ۳۰ سال داشت. بسیار مهربان، متدین، نجیب و عاشق شهادت بود. عشق خاصی به آقا خامنهای و شهید سردار سلیمانی داشت. روز سوم جنگ ۱۲ روزه، ۲۵ خرداد، در ماه رمضان، مصطفی از خانه بیرون رفت تا به کلاسش برسد. در مسیر، در میدان قدس از ماشین پیاده شد تا به سمت ساختمانی که کار داشت برود، اما همانجا به دست دشمنان اسلام به شهادت رسید.
برای شهدا، ایستاده قرآن میخواند
مادر شهید با یادآوری حال و هوای معنوی فرزندش میگوید: پسرم شبها ساعت ۱:۱۵ موبایلش را تنظیم میکرد. بیدار میشد، وضو میگرفت و برای شادی روح شهدا، بهویژه شهید سردار سلیمانی، فاتحه و قرآن میخواند.
یکبار بعد از حدود یک سال به او گفتم: پسرم، چرا این کار را میکنی؟ چرا اینقدر خودت را اذیت میکنی؟ گفت: مادر، شهید سلیمانی به گردن ما حق دارد. کمترین کاری که میتوانم انجام بدهم این است که ایستاده برایش قرآن بخوانم.
من خادم مادرم هستم
او از رابطه عاطفی عمیق میان خود و فرزندش چنین میگوید: مصطفی مجرد بود. بعد از اینکه پدرش را سال ۹۱ از دست داد، همیشه میگفت: من خادم مادرم هستم.
خیلی دوست داشت مدافع حرم شود. روزی که از خانه بیرون رفت، گفت: مادر، اگر شما راضی هستید من بروم، اگر نه نمیروم. دیدم برای درس و کارش خیلی زحمت کشیده و قرار بود مطالب را برای استادش برود. مصطفی طراح دکوراسیون داخلی بود. به او گفتم: برو پسرم.
او را به امام جواد(ع) سپردم
مادرشهید گشانی ادامه میدهد: آن روز خیلی دودل بود. پیشم آمد و گفت: مادر، شما بگویید چه کار کنم؛ اگر رضایت قلبی دارید بروم. من در حال وضو گرفتن بودم. گفتم: پسرم، تو را به آقا امام جواد(ع) میسپارم. همانطور که امام رضا(ع) یک فرزند داشت و من هم فقط تو را دارم. سلامت برو و سلامت برگرد. پسرم سلامت رفت، پیکرش هم سلامت به خانه برگشت، اما نفس و جانش را تقدیم آقا امام حسین(ع) کرد.
عاقبتبخیری را در شهادت میدید
اشرف پورقانی فرهانی میگوید نشانههای این شوق در حرفها و نوشتههای مصطفی کاملاً آشکار بود: شبهای لیلهالقدر همیشه مینوشت: عاقبتبخیری مساوی با شهادت. گاهی هم میگفت: مامان، شهادت.
من هم به شوخی به او میگفتم: حق نداری تکخوری کنی، این شربت را با هم مینوشیم. او میگفت: مامان، من داغ تو را نبینم.دحتی به دوستانش هم گفته بود چون داغ پدر را دیدهام، دلم نمیخواهد داغ مادرم را ببینم. میخواهم زودتر از مادرم از دنیا بروم.
مادر لحظهای سکوت میکند؛ سکوتی سنگین که از عمق یک داغ بزرگ خبر میدهد. سپس آرام ادامه میدهد: همان شد که مصطفی از اعماق وجودش از خدا خواسته بود.
صبر، شیرینتر از غم است
این مادر شهید با وجود سنگینی مصیبت، از صبری میگوید که تکیهگاه روزهای بعد از شهادت فرزندش شده است: غم خیلی سنگین است، خیلی. اما صبر شیرینتر از غم است. صبر به غم سوار میشود. یک توصیه هم به خانوادههای شهدا دارم، مخصوصاً پدر و مادرهایی که فرزند دانشآموزشان را از دست دادهاند؛ این بچهها رهرو امام حسین(ع) بودند. باید با صبر و اعتماد به خدا، داغشان را تحمل کنند. ایران به سرباز احتیاج دارد. باید جای سوخته این بچهها دوباره سبز شود. باید امکان تولد سرباز امام زمان(عج) و رهرو امام حسین(ع) فراهم باشد.
از پسرم راضیام
او در پایان، با لحنی آمیخته به اندوه و افتخار، از رضایتش نسبت به فرزند شهیدش میگوید: خیلی از پسرم راضی هستم. نه فقط حالا که شهید شده؛ حتی وقتی زنده بود هم برای من بهترین بچه دنیا بود.
انشاءالله اسلام به پیروزی نهایی برسد. ایران همیشه پیروز باشد و دشمنان این مرز و بوم محو شوند.