شهید چیت سازیان نوید شهادتش را داد

به گزارش نوید شاهد همدان، همزمان با ایام منتسب به امیر مومنان و عید امامت و ولایت سراغ مادر یکی از شهدای سادات میروم و گفت و گویی با خانم صغری عبدی مادر شهید سیدایرج حسینی انجام میدهم تا بیشتر با فرزند شهیدش آشنا شوم.
خانم عبدی لطفاً فرزند شهیدتان را برای مخاطبان ما معرفی کنید.
سیدایرج حسینی در ۱۴ خرداد ۱۳۴۶ متولد شد، بچه دومم بود، از نوجوانی اسمش را دوست نداشت و نام مهدی را برای خود انتخاب کرده بود، ایشان از نیروهای اطلاعات عملیات به فرماندهی شهید «علی چیت سازیان» بود که پنج ماه بعد از شهادت فرمانده خود در ۱۱ فروردین ۱۳۶۷ بعد از شناسایی در منطقه بیاره عراق براثر انفجار مین به شهادت رسید.
از اخلاق و ویژگیهای شهید بفرمایید.
اخلاق خاصی داشت و به شدت از ایشان راضی بودم، ایامی که به مرخصی میآمد وقت خود را صرف سرکشی و دیدو بازدید با اقوام و فامیل اختصاص میداد، هرگز لباس نو نمیپوشید و لباسهای جدیدی که میخرید انقدر میشست که رنگی کهنگی به آن بنشیند و بعد بپوشد مبادا دل کسی بشکند، همیشه به نیازمندان کمک میکرد و بعد از شهادتش متوجه شدیم به افراد زیادی کمک میکرده است، مهدی هرگز به دنبال شناخته شدن نبود و گمنام بود حتی در عکسها سرش را پایین میانداخت که شناخته نشود، علاقه زیادی به خانواده شهدا داشت و همیشه به خانواده شهیدان دیباج سرمی زد، در سال ۱۳۶۴ به اسمش سفر مکه درآمد ولی ایشان فیش را سهم خانواده شهدا دانست و فیش را به یکی از خانوادههای شهدا تقدیم کرد.
اولین بار چه سالی به جبهه اعزام شد؟
اولین بار در سال ۵۹ و زمانی که دانش آموز بود، از طریق بسیج به جبهه اعزام شد و تا لحظه شهادت در اطلاعات و عملیات خدمت کرد.
از خاطرات فرزندتان بگوئید.
در یکی از روزهای زمستان باهم در مسیر رفتن به جشن ۲۲ بهمن بودیم که گفت مامان من دوست دارم در دانشگاه امام حسین قبول شوم و وارد این دانشگاه شوم، گمان میکردم منظورش یکی از دانشگاههای سطح کشور است و گفتم انشاله! او به شانهام زد و گفت همین را میخواستم از زبانتان بشنوم، او عاشق شهادت بود و من هم برای رسیدن به آرزویش دعا میکردم حتی یک شب در بین نماز مغرب و عشا از خدا خواستم اگر مهدی شهادت میخواهد خدا او را به آرزویش برساند.
از آخرین دیدارتان بگوئید.
قبل از شهادت مهدی در روستای گراچقا زندگی میکردیم، عصر یکی از روزها مهدی را بدرقه کردم تا به جبهه برود پیشانیش را بوسیدم و راهی شد، چند دقیقه بعد از رفتنش همسرم از سرکار به منزل آمد، پرسیدم مهدی را دیدی و ایشان پاسخ دادند خیر ندیدم، بعد از شهادت مهدی زمانی که دوستانش به منزل ما آمدند پرسیدم قبل از رفتن چرا مهدی پدرش را ندید؟ آنها گفتند او دید فقط نخواست که از او خداحافظی کند میترسید که پدرش مانع رفتنش شود و نمیتوانست حرف او را زمین بیندازد.
از شهادت مهدی تعریف کنید.
شب هفت شهید چیت سازیان مهدی به تهران رفته بود، آن شب خواب دیدم شهید چیت سازیان با موتور به منزل ما آمد و سراغ مهدی را گرفت، گفتم که به تهران رفته است، گفت به او بگوئید منتظرش هستیم، در خواب متوجه پیغام شهید چیت سازیان نشدم وقتی مهدی برگشت به او گفتم شب هفت شهید نبودی ناراحت شده و گفت که منتظرت هستم ولی مهدی چیزی نگفت، پنج ماه بعد از فرمانده، مهدی به شهید چیت سازیان ملحق شد. وقتی که مهدی به شهادت رسید خواهران بسیجی که برای تسلیت به منزلمان آمدند با دیدن عکس مهدی او را شناختند و گفتند که مهدی در قبر شهید چیت سازیان نامهای انداخته و از ایشان شفاعت خواسته بود.

شهید سیدایرج حسینی برسر پیکر شهید چیت سازیان و نجوا با ایشان
حس و حالتان را از زمانی که متوجه شهادت فرزندتان شدید بفرمایید.
در سالهای ۶۱ و ۶۲ خانوادههای شهدا را از تلوزیون میدیدم که در آرامش بودند و بچههای خود را در قبر میگذاشتند با خودم میگفتم به احتمال زیاد اینها نامادری هستند، مگر میشود بچه یک مادر شهید شود و مادر در ارامش باشد؟ خدا شهادت را به مهدی داد تا حال آنها را درک کنم، من هرگز برای شهادت مهدی گریه نکردم و در تشییع پیکرش در صف اول ایستادم، همه میگفتند شما مادر نیستی مگر میشود مادر در فراق فرزندش گریه نکند ولی خداوند در دلم آرامش زیادی گذاشته بود به طوری در زمان شهادت مهدی منزل ما صدای گریه و شیون شنیده نمیشد و ما خوشحال بودیم که خداوند این سعادت را نصیب خانواده ما کرده است.
از فرزندتان چه جملهای به یادگار دارید؟
همیشه میگفت خدانکند که جنگ تمام شود و ما زنده باشیم که در این صورت در فراق دوستانمان دق خواهیم کرد و خداروشکر میکنم فرزندم به آرزوی قلبی خود رسید.
گفتوگو از سمانه پورعبدالله