آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۷۵۶
۰۹:۰۶

۱۴۰۵/۰۳/۱۷
روایت سیدابوالفضل طایفه پدر شهید دانش‌آموز سیدیونا طایفه؛

پسری ۱۲ ساله که درس شهادت را آموخت

«یونا یک پسر ۱۲ ساله بود که با عمر کوتاهش مسیر بزرگی را طی کرد و عاقبت‌بخیر شد.» این را پدر شهید دانش‌آموز «سید یونا طایفه» می‌گوید؛ کودکی که در شب ۲۱ رمضان بر اثر اصابت موشک به منزل پدربزرگش در شهر قدس، زیر آوار رفت و پس از دو روز کما، در سالروز شهادت مهدی باکری به کاروان شهدا پیوست. در این حادثه، خاله‌اش «فرزانه داوری» نیز در کنار خواهرزاده‌اش به شهادت رسید.


پسری ۱۲ ساله که درس شهادت را آموخت

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، شهید دانش‌آموز «سید یونا طایفه» فرزند ابوالفضل طایفه و فهیمه داوری متولد ۹ آبان ۱۳۹۲ در تهران، دانش‌آموز پایه ششم دبستان شهید فهمیده شهر قدس بود. او عصر روز بیست و یکم اسفند ۱۴۰۴ به منزل پدربزرگش در خیابان نفت شهر قدس رفته بود که بر اثر اصابت موشک، ساختمان مسکونی فروریخت.

در این حادثه، شهید یونا به همراه خاله‌اش «شهیده فرزانه داوری» که کنارش سر سفره شام بود، زیر آوار سنگین رفتند. شهیده داوری در ۲۲ اسفند به شهادت رسید و شهید یونا با وجود تلاش تیم پزشکی بیمارستان، پس از سه روز کما در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت نائل آمد. پیکر پاک این شهید دانش‌آموز در گلزار شهدای شهر قدس بهشت فاطمه (س) آرام گرفته است.

در ادامه از سیدابوالفضل طایفه پدر شهید دانش آموز سیدیونا طایفه می‌خواهیم تا در خصوص فرزند شهیدش صحبت کند.

پسری ۱۲ ساله که درس شهادت را آموخت

بشاش، شوخ و مهربان؛ محبوب همه

پدر شهید در توصیف اخلاق یونا می‌گوید: یونا متولد ۹ آبان سال ۱۳۹۲ بود. پسری فوق‌العاده بشاش و شوخی بود. یعنی اگر از دوستانش یا حتی معلم‌هایش می‌پرسیدی، این خصوصیت را تایید می‌کنند. یونا همیشه لبخند بر لب داشت و با روی گشاده با همه برخورد می‌کرد. شوخ‌طبعی او به قدری بود که حتی در لحظات جدی هم فضای خانه را شاد می‌کرد.

نقل شده از مربی باشگاه که یونا همیشه آخرین نفری بود که سوار ماشین می‌شد. وقتی از او پرسیدند چرا زودتر نمی‌روی، گفت: من می‌ایستم تا فلانی بیاید و تنها نماند. این رفتار در سن ۱۲ سالگی نشان از بلوغ فکری و روحیه ایثارگری او داشت.

عشق به فوتبال و آرزوی قهرمانی

یونا فوتبال بازی می‌کرد و در این رشته بسیار بااستعداد بود. پدرش می‌گوید: آرزو داشت فوتبالیست معروفی بشود و در عرصه ورزش موفق شود. او در تیم مدرسه و محله فعال بود و بار‌ها به مدیر مدرسه می‌گفت: آخر یک زمین چمن مصنوعی برای ما درست کنید که بازی کنیم.

پسری ۱۲ ساله که درس شهادت را آموخت

همیشه به معلم احترام می‌گذاشت

یکی از معلم‌های دوران دوم و سوم دبستان یونا نقل می‌کند: یونا هر روز صبح قبل از رفتن به کلاس خودش، می‌آمد به کلاس من سر می‌زد، می‌نشست و می‌گفت: اومدم شما رو ببینم، سلام کنم. بعد می‌رفت سر کلاس خودش. این رفتار با احترام تا دو سال بعد از تغییر معلم ادامه داشت.

یونا به سن نوجوانی رسیده بود و خیلی دوست داشت لباس تمیز بپوشد و مرتب بیرون برود. اما از آن طرف، مثل بچه‌ها، گاهی ساک و توپش را سر جایش نمی‌گذاشت. پدر می‌گوید: من همیشه با او سر همین موضوع شوخی می‌کردم. گاهی وسایلش را قایم می‌کردم، دو ساعت دنبالش می‌گشت. می‌گفتم ببین، چون سر جایش نمی‌ذاری اینجوری می‌شود.

پسری ۱۲ ساله که درس شهادت را آموخت

باباجی و جانم؛ صمیمیت و خاطره پدر و پسر

پدر شهید با لبخند خاطره‌ای را تعریف می‌کند: یونا گاهی پول زیادی خرج می‌کرد، مثلاً برای تزیین دوچرخه. وقتی خجالت می‌کشید دوباره پول بخواهد، خودش را جای من می‌گذاشت. با تلفن به من زنگ می‌زد و می‌گفت: سلام باباجون! یادی از پدر پیرت نمی‌کنی؟ حتماً پول بخوای باید زنگ بزنی؟ اصلاً خبر داری بابات کجاست؟ من می‌خندیدم و برایش پول می‌فرستادم.

یونا در بچگی نمی‌توانست به من بابا جون بگوید و «باباجی» صدا می‌کرد. من هم همیشه او را با «جانم» صدا می‌زدم. این صمیمیت تا آخرین روز‌های زندگی یونا بین من و او ادامه داشت. همیشه می‌رفتیم پدر و پسری، یک دوری می‌زدیم و می‌آمدیم خانه فیلم نگاه می‌کردیم. از اینکه یک پسری مثل او داشتم خیلی لذت می‌بردم.

یونا در عید غدیر همراه دوستانش ایستگاه صلواتی برپا میکرد

آقای سید ابوالفضل طایفه ادامه میدهد: یونا هر سال در عید غدیر، حال و هوای دیگری داشت. شاید به خاطر این بود که خودش سید بود و این عید برایش معنای خاصی داشت. اما بیشتر از آن، به خاطر روحیه خدمت به مردم بود که از بچگی در وجودش بود. او همراه با چند تا از دوستان و همکلاسی‌هایش، هر سال در همان کوچه خیابان نفت شهر قدس، همان جایی که بعداً حادثه آنجا رخ داد، یک ایستگاه صلواتی درست میکردند. مدرسه‌اش همان حوالی بود، باشگاه اش هم همان حوالی بود، بیشتر بچه‌هایی که با آنها رفت و آمد داشت هم همان منطقه بودند. برای همین هم محل را خوب می‌شناختند. چهارتا چای، شربت، گاهی هم شیرینی و خوراکی‌های کوچک. از همسایه‌ها و رهگذرانی که رد میشدند، پذیرایی میکردند. یونا با همان ذوق و شوق همیشگی‌اش وسط کار‌ها بود. می‌دوید، لیوان‌ها را جابه‌جا میکرد، از دوستش می‌پرسید چه کمکی دارد، با همسایه‌ها خوش‌وبش میکرد. همه این کار‌ها را با همان لبخند معروفش انجام میداد.

یونا اهل هیئت هم بود. هیئت محل خودمان، همان منطقه شهر قدس، میرفت. از همان سال‌های اول دبستان با پدر بزرگ و مادربزرگ و گاهی با خود من می‌آمد. اما هیچوقت دلش نمی‌آمد زودتر برود. دوست داشت تا آخر مجلس بماند. همانجا بود که یاد گرفت عشق به اهل‌بیت (ع) یعنی چه. همانجا بود که یاد گرفت اهل خدمت بودن یعنی چه.

امسال عید غدیر، یونا نبود. اولین عیدی بود که بدون او برگزار شد. نمیتوانم برایتان توضیح بدهم که چه حسی دارد وقتی میروی به همان کوچه، همان جایی که پسرت هر سال ایستگاه صلواتی پهن میکرد، اما امسال خبری از او نیست.

غمگین‌ترین و غریب‌ترین عید غدیری بود که من در تمام عمرم شاهدش بودم. نه فقط برای من، برای همسایه‌ها و همه کسانی که یونا را می‌شناختند.

پسری ۱۲ ساله که درس شهادت را آموخت

از «موقعیت مهدی» تا شهادت در سالگرد شهید مهدی باکری

آقای طایفه میگوید: یونا در یک سال آخر زندگی‌اش، داشت کم‌کم شکل می‌گرفت. علایقش داشت خودش را نشان می‌داد. من و مادرش هم سعی می‌کردیم کمکش کنیم به هر سمتی که دوست دارد برود. یک روز با هم داشتیم یک مستند می‌دیدیم درباره «گودال ماریالا». یونا سوال می‌پرسید، کنجکاو بود. من گفتم برو کتابش را بگیر و درباره‌اش تحقیق کن. همین شد که کمکم به کتاب و مطالعه علاقه‌مند شد. اما نقطه عطف، آن شبی بود که با هم فیلم «موقعیت مهدی» را از شبکه نمایش نگاه می‌کردیم. یادم هست آن روز‌ها جنگ ۱۲ روزه بود. گوشی یونا شارژ نداشت، گوشی خودم هم فقط ۵ درصد شارژ داشت. گفتم بگذار فیلم ببینیم تا گوشی شارژ بشود. شبکه نمایش داشت «موقعیت مهدی» را پخش می‌کرد. نشستیم پای فیلم.

همان شب بود که برایش از شهید مهدی باکری گفتم. پدر بنده جانباز هشت سال دفاع مقدس است و همیشه ارادت خاصی به مردان بی‌ادعای آن دوران داشته‌ام و دارم. چند تا از سخنان شهید باکری را برای یونا گفتم. یونا کنجکاو شده بود. چند روز بعد، یک دوستی به من زنگ زد و گفت: آقای طایفه، من مسئول کتابخانه جوادالائمه (ع) هستم. آخرین کتابی که یونا از کتابخانه گرفته، زندگی‌نامه شهید مهدی باکری بوده است.

برایم خیلی جالب بود. یونا نه فقط کتاب را گرفت، بلکه آن را خواند. تا شب قبل از تشییع پیکرش، داشت مطالعه می‌کرد؛ و تقدیر الهی این بود که یونا درست در سالروز شهادت مهدی باکری به شهادت برسد. ۲۵ اسفند ۱۴۰۴، مصادف با ۲۵ اسفند ۱۳۶۳؛ روز شهادت مهدی باکری. انگار آن شب فیلم دیدن، شروع یک راه بود. پس از حادثه، یونا به بیمارستان منتقل شد. قلبش کار می‌کرد، اما پزشکان تشخیص دادند که دچار (مرگ مغزی) شده است. حتی حاضر شدیم اعضای بدن یونا را اهدا کنیم، اما متاسفانه به خاطر شرایط جنگی، تیم پزشکی تخصصی نرسید. کادر درمان بیمارستان تمام تلاششان را کردند، اما قلب بچه فقط دو روز بیشتر دوام نیاورد و فرزندم آسمانی شد.

پدر شهید تأکید می‌کند: در آن کوچه هیچ پادگان یا مرکز نظامی نبود. خانه‌های مسکونی معمولی بود و دشمن بدکار خانه مسکونی را مورد هدف قرار داد. اصل موضوع نباید فراموش شود که یک خانم و یک بچه ۱۲ ساله که هیچ عضویت نظامی نداشتند به شهادت رسیدند.

سید ابوالفضل طایفه، پدر شهید، در پایان این گفت‌و‌گو با چشمانی پر از اشک، اما آکنده از افتخار می‌گوید: یونا یک پسر ۱۲ ساله بود که با عمر کوتاهش مسیر بزرگی را طی کرد و عاقبت‌بخیر شد. شهادتش مبارکش باد. انشاءالله خدا با همان عزتی که او را برد، من را هم با همان احترام کنار یونا ببرد.

گفتگو از آرش سلیمی‌فر

تنظیم از سعیده نجاتی


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه