آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۴۵۰
۲۱:۴۲

۱۴۰۵/۰۳/۱۲
روایتی از پدر شهیدان زارعی؛

پردیس سلام شهید؛ مامنی برای بروز دلتنگی خانواده‌های شهدا

پدر شهیدان زارعی از روز شهادت دو دلبندش در جنگ رمضان می‌گوید.


به گزارش نوید شاهد همدان، بوی عطر اسپند با طنین شعار‌ها و نسیم خنک بهاری که از سوی الوند وزیدن گرفته در میدان آرامگاه بوعلی فضایی معنوی را رقم زده است.

دورتادور میدان، موکب برپا شده، تا چشم کار می‌کند رقص پرچم‌های ایران، حزب الله و یالثارات الحسین دیده می‌شود. همه نوع قشری حضور دارند، از پیر تا جوان، از کودک تا میانسال همه و همه به نزدیک‌ترین تجمع به منزل مسکونی‌شان رفته و اینجا میدان بوعلی شهر همدان شلوغ‌ترین نقطه شهر است.

هوا اندکی خنک است و نسیم بهاری می‌وزد، برخی با پتو آمده و خود را به تجمعات رسانده‌اند، کودکان اغلب با کلاه و کاپشن دیده می‌شوند ولی گرمای وجود مردم بر هر هوایی غالب است.

غرفه چای و عطر دم نوش‌های همدانی برپاست و تجمع کنندگان با نوشیدن فنجانی چای در تلاش برای تزریق گرما در وجودشان هستند و کودکان در غرفه‌های کودکانه به نقاشی و ساخت پازل مشغولند.

پردیس سلام شهید به مانند سایر شب‌ها شلوغ است اما امشب تفاوت زیادی با سایر شب‌ها دارد، پردیس مهمانی ویژه دارد، مهمانی که با آمدن خود عطر اباعبدالله را با خود همراه کرده است.

پدر و مادر شهیدان «زارعی» میهمان ویژه امشب پردیس هستند با تصویر عزیزانشان. از آخرین باری که آن‌ها را دیدم شکسته‌تر شده و مو‌های پدر سفیدتر شده است، سن و سالی ندارند ولی گرد پیری زود بر چهره‌هایشان نقش بسته است.

به دعوت مجری پدر بالای سِن می‌رود، تصویر جگرگوشه‌هایش را محکم همچون نوزادی در آغوش گرفته تا لحظه‌ای جدا نشود.

پدر است دیگر، در یک روز داغ دو جوان برومندش را دیده، آن‌ها را به سربازی فرستاده تا برگردند و زندگی کنند، اما از دو جوان رعنا پیکر‌های ارباً ارباً تحویلشان داده‌اند.

پدر شهیدان زارعی از دو جوان شهیدش می‌گوید: حمیدرضا ۲۰ مرداد ۱۳۸۳ و علیرضا ۱۹ مرداد ۱۳۸۵ متولد شدند ولی در عموم مردم به شهدای دوقلو مشهور شدند.

اعزام به سربازی

علیرضا و حمیدرضا اول شهریور ۱۴۰۴ جهت دوره آموزشی به پادگان شهید رجایی کرمانشاه اعزام شدند و بعد از دو ماه به ستاد فرماندهی استان کردستان تقسیم و بعد از چهار ماه به کلانتری ۱۵ رفتند و روز سوم جنگ رمضان در ساعت ۶ صبح در حمله رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایتکار به همراه دونفر از کادری‌ها که یکی از آن‌ها همدانی بود، به شهادت رسیدند.

آخرین دیدار

یک هفته مانده به شهادت فرزندانم با همسرم به سنندج رفته و افطاری را با آن‌ها خوردیم، حال عجیبی داشتم گمان می‌کردم آخرین دیدارمان است پس وصیت‌های لازم را به بچه‌ها کردم که بعد از من مراقب مادرتان باشید.

شب شهادت

شب شهادت بیقرار بودم، دائم با خدا ذکر می‌گفتم و فرزندانم را به خدا سپردم، دل در دلم نبود و نمی‌دانستم چه اتفاقی قرار است رخ دهد.

روز حادثه ساعت ۹ صبح پسرخواهرم زنگ زد و گفت دایی کلانتری سنندج را زده‌اند، همسرم نیز پس از چک کردن تلفن همراه خود بیقرار شده بود ولی چیزی نمی‌گفت، ساعت ۱۰ بود که شماره‌ای ناشناس تماس گرفت و گفت کلانتری ۱۵ سنندج مورد اصابت بمب قرار گرفته و فرزندانتان مجروح شده‌اند، به دلم افتاده بود که آن‌ها به شهادت رسیده‌اند، ایشان گفت به سنندج بیا، به پلیس راه که رسیدی تماس بگیرید.

از آنجایی که نمی‌توانستم رانندگی کنم با برادرم به سنندج رفتیم، به ورودی سنندج که رسیدیم شهر زیر بمباران بود، دلم نمی‌خواست برادرم به داخل شهر بیاید و اتفاقی برایش رخ دهد ولی او همراهم شد، پلیس راه با همان فرد تماس گرفتم و ایشان واقعیت ماجرا را گفت که به جای بیمارستان باید به سردخانه برویم.

ارباً ارباً

حمیدرضا را که دیدم فقط یک ترکش خورده و قابل شناسایی بود ولی علیرضا ۱۷ ترکش خورده و پیکرش غیرقابل شناسایی بود، اولش پذیرفتن پیکر تکه تکه شده علیرضا برایم سخت بود ولی مسئولان بنیاد سنندج گفتند که از کلانتری فقط ۳ پیکر خارج شده و علیرضا غیرقابل تشخیص است.

در عزاداری‌های امام حسین (ع) واژه ارباً اربا را شنیده بودم و در آن سردخانه به چشم، روضه مجسم را دیدم، پیکر حمیدرضا را با آمبولانس به همدان آوردیم و در روز ۱۲ به خاک سپردیم ولی علیرضا را در روز جمعه ۱۵ اسفند به خاک سپرده شد.

تقدیر

در جنگ ۱۲ روزه که بچه‌ها قصد اعزام به سربازی را داشتند خیلی‌ها گفتند یکی از فرزندانت را بفرست ولی قبول نکردم و گفتم که هرچه در سرنوشت باشد همان رخ می‌دهد از طرفی دیگر این دو برادر وابستگی زیادی به هم داشتند و هرگز بدون هم نبودند و یقین دارم اگر یکی از آن‌ها به شهادت می‌رسید آن دیگری دق می‌کرد.

امام رضا (ع)

امام رضا واسطه فرزندانم بود و خانوادگی ارادت خاصی به این امام داشتیم به طوری که همه فرزندانم (علیرضا، حمیدرضا و محمدرضا) با نام امام رضا زینت گرفته‌اند.

معجزه

در سال ۱۳۹۱ در مسیر مشهد بودیم که حادثه تصادفی رخ داد و کنترل ماشین از دستم خارج شد، به لحظه‌ای دیدم که سه فرزندم به بیرون از ماشین پرتاب شدند و در آن لحظه حضور حضرت عباس را احساس کردم.

پردیس سلام شهید مامنی برای بروز دلتنگی خانواده های شهدا

بعد از آن اتفاق هرسال جشن میلاد حضرت عباس را جشن گرفتیم، امسال بچه‌ها در سنندج بودند که علیرضا زنگ زد که بابا امسال تصمیم گرفتم که یک قربانی از طرف ما برای حضرت عباس ذبح شود، کار‌های جشن را انجام دادیم، کارت‌های دعوت را پخش کردیم و حتی کارت دعوت را برای فرماندهان بچه‌ها هم فرستادم، ولی روز جشن برف زیادی باریده و قیمت گوشت زیاد شده بود، به سختی با کمک یکی از آشنایان گوسفندی برای ذبح پیدا کردم و یک گوسفند نیز برای سلامتی امام زمان (عج) خریده و ذبح کردیم تا نذر پسر‌ها ادا شود.

به سفارش پسر‌ها در تولد امام زمان کیک بزرگی خریدم و در جشن نیمه شعبان پخش کردم، وقتی که برای آخرین بار به دیدارشان رفته بودیم علیرضا سراغ سهم کیکشان را گرفت و ما فراموش کرده بودیم که سهم آن‌ها را ببریم و در یخچال مانده بود.

خصوصیات

از خصوصیات این دو پسر هرچی بگویم کم گفته‌ام، از آن‌ها خیلی راضی بودم، هرگز گمان نکردم پسرهایم هستند و به چشم برادر به آن‌ها نگاه می‌کردم، جوانانی سربه زیر و مطیع که بسیار اخلاق خوبی داشتند. 

حرف پایانی

این اسلام و انقلاب نیاز به قربانی دارد و ما نیز دین خود را به این انقلاب ادا کردیم و در این میان از هیچ صنف و مسئولی انتظاری نداریم ولی مسئولان و مردم همدان محبت خود را نشان داده و در تشییع خاکسپاری و مراسم‌های ما سنگ تمام گذاشتند و انصاف نیست این مردمی که انقدر صبور هستند و الان میدان داری می‌کنند توسط بی فکری برخی از مسئولان آسیب ببینند.

حرفی به حمیدرضا و علیرضا

تا ابد دوستتان دارم.

گزارش از سمانه پورعبداله/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه