آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۴۱۲
۱۱:۰۴

۱۴۰۵/۰۳/۱۲

از غبارِ بازار تا عطرِ شهادت؛ پروازِ «امیرحسین» در آسمانِ عشق

جوان بود، مثل همه جوان‌های پرشورِ سال‌های دهه ۴۰ و ۵۰، اما روحی بزرگتر از سن‌وسالش داشت. امیرحسین ابوالفضلی، پسرِ محله نظام‌آباد تهران، ترجیح داد به جای ماندن در هیاهوی کسب‌وکارِ پررونقِ بازارِ چرم، به ندایِ وجدانش گوش دهد و ردای پاسداری از میهن را بر تن کند. او نه تنها یک سرباز، که یک متخصصِ شجاع در یگانِ سخت و خطرناکِ «ش.م.ر» (شیمیایی، میکروبی، رادیواکتیو) بود.


 به گزارش نوید شاهد البرز؛ امیرحسین در سی‌یکمین روز از اردیبهشت سال ۱۳۴۷ در تهران به دنیا آمد. منطقه نظام‌آباد و خیابان سبلان، شاهدِ قد کشیدنِ کودکی بود که از همان ابتدا، هوش و اشتیاق عجیبی به زندگی داشت. سال‌های کودکیِ او هم‌زمان بود با تغییرات بزرگ کشور، و امیرحسینِ کوچک، در این هیاهو، آرام و صبور رشد می‌کرد. دوران تحصیلش را در همان محله شروع کرد و تا سال اول راهنمایی ادامه داد، اما گویی روحِ بی‌قرارش در چهاردیواریِ کلاس درس جا نمی‌گرفت. او که شوقِ کار کردن و «مرد شدن» در وجودش موج می‌زد، تصمیم گرفت خیلی زود واردِ میدانِ عمل شود. این شروعِ یک تغییرِ بزرگ بود؛ گذار از دنیایِ کتاب و مدرسه به دنیایِ پرجنب‌وجوشِ بازار.


از غبارِ بازار تا عطرِ شهادت؛ پروازِ «امیرحسین» در آسمانِ عشق

 مردِ بازار، شاگردِ کارکشته

برای امیرحسین، «کار»، فقط وسیله‌ای برای درآمد نبود؛ راهی بود برای یادگیریِ درسِ زندگی. او به بازارِ کفاشان و چرم‌فروشی رفت. تصور کنید جوانی را که به جای وقت گذراندن در کوچه‌ها، در هیاهوی بازارِ تهران با آدم‌های مختلف سروکار داشت، مهارت می‌آموخت و با سختیِ نان حلال آشنا می‌شد. او در بازارِ چرم، «ادب» و «خلق‌وخوی محمدی» را تمرین می‌کرد. دوستان و همکارانش از او به عنوان جوانی بااخلاق و مودب یاد می‌کنند که در عینِ سادگی، وقاری داشت که همه را مجذوب می‌کرد.

 ندایِ وطن؛ وقتی سربازی، عبادت شد

روزگار می‌گذشت و امیرحسین واردِ جوانی می‌شد. اما انگار برای او، یک زندگیِ معمولی در بازار کافی نبود. او که طعمِ استقلال و خدمت را چشیده بود، حالا می‌خواست برایِ چیزی فراتر از خودش بجنگد. فراخوانِ خدمتِ مقدسِ سربازی برای او، نه یک تکلیفِ اداری، که یک دعوتِ عاشقانه بود.

او لباسِ پاسدارِ وظیفه را به تن کرد؛ لباسی که برای امیرحسینِ عزیز، مقدس بود. دورانِ خدمتش هم‌زمان شد با یکی از سخت‌ترین و حساس‌ترین دوران‌های دفاع مقدس. شاید خیلی‌ها از سربازی فرار می‌کردند یا دلتنگِ خانه بودند، اما امیرحسین وقتی شنید که دولتِ وقت، دورانِ خدمت را به ۳۰ ماه افزایش داده، نه تنها خم به ابرو نیاورد، بلکه با افتخار ۲ ماهِ اضافه را هم ایستاد و ایستادگی کرد. او سربازِ واقعی بود؛ سربازی که می‌دانست انقلاب، سربازِ خسته نمی‌خواهد، سربازِ عاشق می‌خواهد.

 در قلبِ خطر؛ متخصصِ ش.م.ر

شاید مهم‌ترین بخشِ زندگیِ نظامیِ شهید ابوالفضلی، تخصصِ او باشد. امیرحسین در یگانِ «ش.م.ر» (خنثی‌سازی شیمیایی) فعالیت می‌کرد. این یعنی او در خطِ اولِ مواجهه با مخوف‌ترین سلاح‌های دشمن بود. جایی که مرگ، نه با تیر و ترکش، بلکه با گازهای سمی و نامرئی در کمین بود. او همچنین در عملیات‌های «هلی‌برن» نیز حضور داشت که نشان‌دهنده شجاعتِ مثال‌زدنی‌اش بود.

دو بار مجروحیتِ پیاپی در خردادماه ۱۳۶۷ (۱۵ و ۲۵ خرداد) از ناحیه پا، می‌توانست هر کسی را از میدان به در کند. اما امیرحسین؟ او بعد از هر بار مجروحیت، انگار تشنه‌تر از قبل به میدان برمی‌گشت. او نمی‌خواست در خانه بماند وقتی برادرانش در جبهه‌های غربِ کشور، در منطقه ماووت و بانه، در حالِ دفاع بودند.

 پرواز در آسمانِ ماووت

سرانجامِ این داستان، در تیرماه ۱۳۶۷ رقم خورد. بعد از عملیات مرصاد و در شرایطی که هنوز دشمنِ منافق و بعثی در مناطقِ مرزیِ غربِ کشور (منطقه ماووت و بانه) دست به تحرکاتِ ایذایی می‌زد، امیرحسین در حالی که لباسِ مقدسِ پاسداری‌اش را بر تن داشت، در میدانِ نبرد حاضر بود. این بار، ترکشِ خمپاره، سهمِ او شد. ترکشی که ناجوانمردانه به ناحیه شکم و دل و روده اصابت کرد.

او ده روز، تنها ده روز با این زخمِ عمیق جنگید. تصور کنید آن دردِ جانکاه را که با لبخندی از روی ایمان و صبر، تحمل کرد. امیرحسین در ۴ تیرماه ۱۳۶۷، در حالی که فقط ۲۰ بهار از عمرش گذشته بود، در این کشاکش، به لقا‌ءالله پیوست. او «صد در صد» خود را تقدیم کرد تا یک وجب از این خاک به دستِ دشمن نیفتد.

 میراثی که در سکوت ماند

شهید امیرحسین ابوالفضلی، وصیت‌نامه مکتوبی از خود به جای نگذاشت. اما مگر می‌شود برای کسی که تمامِ عمرِ کوتاهش، «وصیت‌نامه زنده» بود، چیزی نوشت؟

او با رفتنش، با ایستادگی‌اش در برابرِ تمدیدِ خدمت، با شجاعتش در یگانِ شیمیایی و با صبرش در برابرِ مجروحیت‌ها، بهترین وصیت را نوشت. او به همه ما گفت:

“درس خواندن خوب است، اما درسِ ایستادگی در میدانِ عمل، از هر دانشی بالاتر است.”

او به ما یاد داد که اخلاقِ محمدی و ادب، حتی در سخت‌ترین شرایطِ جنگی هم، شدنی است.

پیکرِ مطهرِ این شهیدِ والامقام، در قطعه ۴۰ بهشت‌زهرا به خاک سپرده شد تا برای همیشه، چراغِ راهِ زائرانی باشد که به دنبالِ ردِ پایِ صدق و صفا می‌گردند.

کلام آخر:

امیرحسین ابوالفضلی، نه به دنبالِ شهرت بود و نه به دنبالِ پست و مقام. او جوانی از همین مردم بود که وقتی کشورش به او نیاز داشت، از بازارِ چرم تهران، راهیِ کوه‌های سختِ کردستان شد. او جان داد تا ما امروز در امنیت باشیم.

خاطره‌ی این شهید، همچون گل‌هایِ لاله در بهار، همواره تازه و باطراوت است. باشد که ما نیز پیروِ خطِ خوبان باشیم، چرا که راهِ آنان، راهِ حق و حقیقت است.

خدایا، ما را به راهِ شهدا هدایت کن و در پیمودنِ مسیرِ حقیقت، ثابت‌قدم بدار.
انتهای پیام/

 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه