آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۰۴۵
۱۰:۴۸

۱۴۰۵/۰۳/۰۹
در گفتگو با پدر شهید مدافع امنیت «احسان بابایی» مطرح شد؛

اولین شهید روستای علی‌آباد/ از باشگاه کوراش تا خط مقدم راسک

«بابا من شهید می‌شم، این فیلم رو یادگار نگه دار.» این آخرین جمله‌ای بود که احسان بابایی، قهرمان کوراش ایران و استوار یکم فراجا، در سفر آخر به مشهد روی دوربین گوشی پدرش حک کرد؛ و سپس در حمله تروریستی راسک، همان جوان ۲۰ ساله‌ای که آرزو داشت اولین شهید روستای علی‌آباد شود، در آغوش خاک سیستان و بلوچستان آرام گرفت. این گزارش، روایت پدری است که پسر را از دست نداد، بلکه امانت به خدا سپرد.


اولین شهید روستای علی‌آباد/ از باشگاه کوراش تا خط مقدم راسک

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، روستای علی‌آباد، از توابع بخش دشتابی بوئین‌زهرا در استان قزوین، تا آذرماه ۱۴۰۲ شهید نداشت. مردم این دیار کشاورز، سال‌ها با آب و خاک و گندم و جو زندگی کرده بودند. اما نیمه شب ۲۴ آذر، خبری از جنوب شرق کشور این روستا را تکان داد: استوار یکم احسان بابایی، مأمور جوان فراجا، در حمله تروریستی به مقر فرماندهی انتظامی شهرستان راسک، پس از نبردی تن‌به‌تن به شهادت رسید.

آن شب، ۱۱ تن از نیرو‌های فراجا در سیستان و بلوچستان به خیل شهدا پیوستند. اما در میان آن ۱۱ نام، یک نام برای مردم قزوین فرق داشت: قهرمان کوراش ایران، مردی که یک سال قبل، در مسابقات قهرمانی کشور، دوم شده بود؛ کسی که شش ماه آموزش در تبریز، شش ماه در کرج و سه ماه پایانی را در دل خطرناک‌ترین منطقه مأموریت گذرانده بود.

حسنعلی بابایی، پدر۵۰ ساله شهید، حالا در خانه روستایی‌شان، نشسته و از پسری می‌گوید که یک سال قبل از شهادت، خواب دیده بود شهید می‌شود. اما نتوانسته بود جلوی تقدیر را بگیرد. این گزارش، حاصل گفت‌و‌گو با این پدر فداکار است؛ راوی که هنوز چشم‌هایش با شنیدن نام «احسان» خیس می‌شود اما به گفته خودش؛ از شهادت پسرم خوشحال است.

اولین شهید روستای علی‌آباد/ از باشگاه کوراش تا خط مقدم راسک

روستایی که مدرسه نداشت

حسنعلی بابایی پنجاه ساله، اهل همان روستای علی‌آباد است. از همان نسل پدرانی که سواد را «تا نهضت دوم» خوانده است. سه خواهرو پنج برادر دارد. یک خواهرش از دنیا رفته است. می‌گوید: ما روستایی بودیم، کار کشاورزی می‌کردیم. به پدر و مادرم کمک می‌کردم. به خاطر همین درس نتوانستم ادامه بدهم. دو کلاس نهضت را هم در دوران سربازی کرج خواندم، بعد از سربازی، ازدواج کرد و صاحب سه فرزند شد: امیرمحمد(پسر بزرگ)، فاطمه (دختر) و احسان که آخرین فرزند بود. احسان در ۱۸ سالگی دیپلم کامپیوتر گرفت. همه معلم‌ها از پسرم، از روستای علی‌آباد تا مدرسه راهنمایی دیال‌آباد و دبیرستان تاکستان راضی بودند.

احسان از بچگی می‌گفت من شهید می‌شوم

پدر شهید بابایی با تعجب و افتخار روایت می‌کند: احسان از نوجوانی می‌گفت: پدر، روستای ما شهید ندارد. من باید اولین شهید باشم. من می‌گفتم پسرم این چه حرفیه؟ می‌گفت: دوست دارم اولین شهید باشم. این جمله را بار‌ها در خانه تکرار کرد. حتی در آخرین سفر مشهد، وقتی احسان تا مسیری پشت ماشین رانندگی می‌کرد جایش را با من جابه جا کرد و از این صحنه فیلم گرفت، نگاه به دوربین کرد و گفت: بابا، من شهید می‌شم. این فیلم را به یادگار نگه دار تا بعد از من نگاه کن. پدر می‌گوید: «گفتم احسان بس کن، خندید و گفت: نگران نباش.»

اولین شهید روستای علی‌آباد/ از باشگاه کوراش تا خط مقدم راسک

مدام حضور در مسجد، نماز و باشگاه

برخلاف بسیاری از جوانان هم سن‌وسال، احسان اهل باشگاه بود، اما نماز اول وقت را ترک نمی‌کرد. پدرش می‌گوید: هر چی می‌خواست براش می‌خریدم. موتور، دوچرخه، وسایل باشگاه. اما همش می‌گفت مسجد محله کجاست؟ هیئت کجاست؟ احسان جودو کار می‌کرد و بعد‌ها در کوراش قهرمان کشور شد. در باشگاه، اخلاق‌اش زبانزد استادان بود. اما دلش جای دیگری بود. پدر تعریف می‌کند: یک بار گفتم پسرم بریم باغ نهال بکاریم. گفت نه بابا، من برم مسجد. گفتم من برم باغ تو هم بیا. من رفتم باغ، ظهر آمدم خانه، پرسیدم خبری از احسان نیست؟ گفتند: برای حضور در بسیج و مسجد تاکستان رفت.

اولین شهید روستای علی‌آباد/ از باشگاه کوراش تا خط مقدم راسک

به مادرش می‌گفت می‌خوام عروسی کنم، اما شهید شد

عجیب‌ترین خاطره‌ای که پدر از احسان دارد، مربوط به چند ماه پیش از شهادت است: با مادرش تماس گرفت و گفت: مامان، من می‌خوام زن بگیرم. مادرش خوشحال شد. گفتم احسان برادر بزرگت هنوز زن نگرفته، چه عجله‌ای؟ گفت باشه لااقل نامزد کنم. قرار شد بیاید نامزد کند...، اما نشد. رفت سیستان و شهید شد. انگار احسان می‌خواست پیش از پرواز، همه چیز را در مسیر عادی زندگی مرور کند: عروسی، نامزدی. اما مسیر دیگری برایش نوشته شده بود.

از سربازی تا فراجا؛ یک سال و سه ماه کوتاه، اما پُرماجرا

احسان در ۱۸ سالگی دیپلم گرفت. پدر می‌گوید: گفتم سربازی برو یا نظام؟ گفت نظام را انتخاب می‌کنم. رفت نیروی انتظامی. ۶ ماه دوره آموزشی را در تبریز گذراند سپس ۶ ماه به کرج منتقل شد و سرانجام در سه‌ماه آخر، به سیستان و بلوچستان، شهرستان راسک اعزام شد. سه ماه بیشتر در سیستان نبود. اما همان سه ماه برای شهادتش کافی بود.

اولین شهید روستای علی‌آباد/ از باشگاه کوراش تا خط مقدم راسک

خبر شهادت؛ از زخمی تا پرواز

صبح بیست و چهارم آذرماه سال ۱۴۰۲، حمله تروریستی به مقر فرماندهی راسک آغاز شد. بیش از ۱۰ تروریست مسلح، شبانه به ساختمان انتظامی یورش بردند و برای جلوگیری از نیرو‌های کمکی، در مسیر‌ها کمین کردند. نیرو‌های فراجا با شجاعت و شهادت‌طلبی، از کمین عبور کردند و خود را به مقر رساندند. درگیری تن‌به‌تن و سنگین چند ساعت طول کشید. نهایتا تروریست‌ها فرار کردند، اما ۱۱ نیروی انتظامی شهید و ۷ نفر مجروح شدند.

پدر شهید بابایی می‌گوید: «اول به عمویش زنگ زدند و گفتند احسان زخمی شده. ولی احسان شهید شده بود. چهار روز طول کشید تا پیکرش را بیاورند. احسان بیست ساله و اولین شهید روستای علی‌آباد بود.

دیدار با پیکر؛ وقتی اولین شهید روستا به خانه برگشت

این پدر شهید با چشمانی خسته، اما استوار روایت می‌کند: ما سیستان نرفتیم. خودشان پیکر را آوردند. وقتی پیکر احسان را دیدم... بعد از چهار روز انتظار. مراسم تشییع در روستا برگزار شد. همه مردم روستا آمدند. اولین شهید روستا بود و احسان به آرزویش رسید. پیکر شهید احسان بابایی در همان روستای علی‌آباد، در خاکی که خودش آرزوی شهادت در آن را داشت، به خاک سپرده شد.

اولین شهید روستای علی‌آباد/ از باشگاه کوراش تا خط مقدم راسک

قهرمان کوراش ایران؛ اسوه‌ای که می‌توانست مدال المپیک بگیرد

گروهبان یکم احسان بابایی فقط یک سرباز نبود. وی قهرمان رشته کوراش (کشتی سنتی آسیای میانه) در سطح کشور بود. در مسابقات قهرمانی کشور سال ۱۴۰۱، به مقام دوم دست یافته بود. بسیاری از مربیانش معتقد بودند اگر زنده می‌ماند، می‌توانست به تیم ملی و افتخارات بین‌المللی برسد.

اما احسان راه دیگری را انتخاب کرد. این شهید بزرگوار می‌توانست ورزشکار حرفه‌ای شود، اما لباس فراجا را به لباس قهرمانی ترجیح داد. پدر می‌گوید: «بهش گفتم مگر نگفتی باشگاه برویم؟ گفت باشگاه خوب است ولی مسجد بهتر است. گفت مملکت امنیت می‌خواهد.

اگر شهید نمی‌شوید، لااقل شهید‌وار زندگی کنید

روستا بدون شهید بود، احسان این کمبود را جبران کرد. پدر شهید بابایی، این پدر ۵۰ ساله، امروز نه یک پدر داغدار بلکه یک الگوی زنده از صبر و ایمان است. ویدر پایان گفت‌و‌گو، با دستانی که سال‌ها بر روی گندم و جو کشیده شده بود، اشاره کرد به قاب عکس احسان که روی طاقچه گذاشته شده و گفت: من از خدا چیزی نخواستم جز اینکه بچه‌هایم راه‌شان را پیدا کنند. احسان پیدا کرد. به همه جوانان می‌گویم: اگر شهید نمی‌شوید، لااقل شهید‌وار زندگی کنید. مسجد بروید، نماز بخوانید، به پدر و مادرتان احترام بگذارید، ورزش کنید، درس بخوانید، مملکت‌تان را دوست داشته باشید. احسان همین کار را کرد.

استوار یکم شهید احسان بابایی، قهرمان کوراش ایران، اولین شهید روستای علی‌آباد، در ۲۰ سالگی به آرزوی دیرینه‌اش رسید. تشییع پیکرش با حضور گسترده مردم استان قزوین برگزار شد و نامش برای همیشه در فهرست شهدای مأموران فراجا و قهرمانان ورزشی این سرزمین ماندگار شد.

اثر از زینب محبی


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه