آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۰۶۴۰
۰۸:۴۸

۱۴۰۵/۰۳/۰۳
مادرانه‌ای برای شهید «سیدجعفر آتش‌پیکر»؛

روایتِ آسمانیِ تولد و دیدار

«این نه فقط یک خاطره، که گواهی است بر رازی سر‌به‌مهر؛ داستانی از نوزادی که پیش از آمدن به دنیا، در آغوشِ فرشتگان بود و مردی که پس از شهادت، برایِ مادرش در سرایِ باقی، خانه‌ای آماده کرده است.»


به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید سیدجعفر آتش‌پیکر در اولین روز از بهارِ سال ۱۳۳۹ در شهر همدان دیده به جهان گشود. او که فرزندِ سید حسن بود، دورانِ جوانی‌اش را با عشق به فرهنگ و ادب سپری کرد و توانست مدرک دیپلم خود را در همین رشته دریافت کند.

با شروعِ فصلِ دفاع از کیانِ ایران، سید جعفر که روحی بلند و دلی شجاع داشت، نتوانست نظاره‌گرِ تجاوز دشمن باشد. او در مجموع سه بار و به مدت ۱۰ ماه، ردایِ سربازیِ ارتش جمهوری اسلامی (نزاجا) را به تن کرد و راهیِ جبهه‌های حق علیه باطل شد.

سرانجام، در روز دوم خردادماه ۱۳۶۱، در جریانِ عملیاتِ غرورآفرین و تاریخیِ «بیت‌المقدس»، در منطقه‌ی شوش، سید جعفر به آرزوی دیرینه‌اش رسید و در مصاف با دشمن بعثی، به مقام والای شهادت نائل آمد.

روایتِ آسمانیِ تولد و دیدار

در ادامه متن خاطره مادر شهید سیدجعفر آتش‌پیکر را بخوانید.

بخش اول: نویدِ ملائک

مادر شهید روایت می‌کند: «هفت‌ماهه باردار بودم که یک روز بر اثر حادثه‌ای زمین خوردم و دستم شکست. با همان درد و رنجِ جسمی، در حالی که اشک می‌ریختم، به خواب رفتم. در عالم رویا، سه بانوی بزرگوار به دیدارم آمدند و صدایم زدند: “رقیه بیگم! بیا داخل اتاق، با تو کار داریم.”

وارد اتاق که شدم، با مهربانی گفتند: “ما آمده‌ایم تا این بچه را برای تو به دنیا بیاوریم.” یکی از آن‌ها نوزاد را به دنیا آورد، دیگری او را شست‌وشو داد و سومی، نوزاد را در قنداقه‌ای بسیار زیبا و نورانی پیچید. آن‌ها در حالی که با محبت نوزاد را می‌بوسیدند، به آرامی پشت او زدند و رو به من کردند و گفتند: “همان‌طور که امروز این نوزاد را به آسانی برایت به دنیا آوردیم، همان‌طور هم او را از تو پس می‌گیریم و نزد خود می‌بریم.” من که در آن لحظاتِ غرق در آرامش و خوشحالی بودم، بی‌درنگ گفتم: “باشد، من او را به شما می‌سپارم.”»

بخش دوم: وعده در باغِ بهشت

مادر شهید در ادامه می‌گوید: «بعد از شهادت جعفر، خانمی به سراغم آمد و خواب عجیبی را برایم تعریف کرد. او گفت: "شبِ احیا مشغول قرآن خواندن بودم که میانِ ختمِ قرآن، لحظه‌ای خوابم برد. در خواب، سید جعفر را دیدم که در خانه‌مان را می‌زد. وقتی در را باز کردم، گفت: خانم علیزاده! می‌خواهم شما را به جایی ببرم و نشانتان بدهم.

همراهش رفتم تا به باغی رسیدیم. جعفر کلید انداخت و در را باز کرد؛ باغی چنان زیبا و باشکوه بود که در تمام عمرم شبیه آن را ندیده بودم؛ گل‌ها و درختانی که وصف‌ناشدنی بودند. جعفر اشاره کرد و گفت: “خانم علیزاده! به طبقه بالا نگاه کنید، آنجا اتاقی دارم که اتاقِ میانی، جایگاه من است.”

از او خواستم: “جعفر جان، برای من هم در این باغ اتاقی بگیر.” اما او با شرمندگی لبخند زد و گفت: “شرمنده‌ام؛ جای بیشتری ندارم و فقط یک اتاق برای مادرم کنار گذاشته‌ام که نیاز به تعمیر دارد. باید تعمیرش کنم و درش را قفل کنم تا زمانی که مادرم می‌آید، برایش آماده باشد.” پرسیدم: “مادرت همین الان قرار است بیاید؟” گفت: “نه، الان نمی‌آید؛ اما این اتاق را به امانت برایش نگه می‌دارم تا وقتی که وقتش برسد…”»

انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه