مصلای بزرگ قزوین؛ میعادگاه کودکان با شهدا

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، «جنگ تحمیلی سوم» ادامه دارد. این بار جغرافیای جنگ، قلب مومن و انقلابی قزوین است. اما نه در کوچههای منتهی به حرمها، نه در مسیرهای میان امامزادهها؛ بلکه در مصلای بزرگ شهر قزوین. از همان لحظه اول که خبر شهادت مظلومانه رهبر معظم انقلاب، میان مردم پیچید، قزوین به تلی از آتش تبدیل شد. اما امشب، این آتش در مصلای قزوین شعلهور شده است؛ آتشی که قرار بود دشمن را بسوزاند، نه این مردم صبور را.
امشب، محل تجمع مصلای بزرگ قزوین است. مردم قزوین با حضور پرشور خود، همگی در یک نقطه جمع شدند: مصلای بزرگ شهر. نه از مسیر امامزاده اسماعیل (ع) تا گلزار شهدا سخنی است و نه از حرکت در خیابانها. همه چیز در همین مکان مقدس خلاصه میشود. مصلایی که امشب نه جای نماز جمعه، بلکه جایگاه بیعت زن و مرد، پیر و میانسال، جوان و نوجوان و همچنین کودکان شده است.

کودکان؛ فرماندهان کوچک انتقام سخت
صحنهها حکایت از عمق باوری دارد که نسل به نسل منتقل شده است. در مصلای بزرگ قزوین، ازدحام مردم چنان است که کمتر کسی میتواند بدون برخورد با شانههای دیگران گامی بردارد. اما در میان این موج انسانی، یک گروه چشمنوازتر از همه است: کودکان. نه در حاشیه، بلکه در قلب مصلی. نه با اجبار، بلکه با شوقی وصفناپذیر.
میدان جانبازان قزوین که در جوار مصلی قرار دارد، امشب به معنای واقعی کلمه «محل تجمع کودکان» است. هر شب، در هفتاد و نهمین شبی که از شهادت رهبری میگذرد، این میدان مبدل به کارگاه عشق و ایمان کوچکترینهای این سرزمین شده است. حتی کوچکترین شرکتکنندگان هم در کالسکههایشان، با چشمانی درشت و کنجکاو، نظارهگر این دریای خروشاناند. مادران مهربان، کالسکهها را کنار دستان خود هدایت میکنند و کودکان خردسال را با خود در این حماسه شریک میسازند.
کودکان قزوینی با دستان کوچک خود، پرچمهای سه رنگ ایران را نقاشی کردهاند. برخی از آنها پرچمها را بر گونههایشان چسباندهاند، برخی دیگر نقش پرچم را با خطخطیهای کودکانه بر گونه و پیشانیشان کشیدهاند. دخترکی را دیدم که با ماژیک سبز، روی دستش نوشته بود: «یا زهرا(س)، یا خامنهای».

پسر بچهای با لباس سربازانه، بر شانههای پدرش نشسته بود و پرچمی را که خودش طراحی کرده بود، مثل عصای موسی بر فراز جمعیت بلند کرده بود. روی آن پرچم، نقاشی سادهای از یک گنبد فیروزهای و زیرش نوشته بود: «خونه خداست، نگهش میدارم».
در میان شلوغی جمعیت، فرصتی دست داد تا چند کلامی با این فرماندهان کوچک گفتوگو کنیم: کنار کالسکهاش رفتم؛ دختربچه چهار سالهای با چشمان گرد و خیس، پرچمی را محکم در دست گرفته بود. پرسیدم: «امشب چرا آمدی اینجا؟» بدون مکث گفت: «چون آقا رو دوست دارم. میخوام به اونایی که اذیتش کردن، نشون بدم ما خیلی زیادهایم!» مادرش که کنار کالسکه ایستاده بود، اشک در چشمانش حلقه زد و بوسهای بر پیشانی او زد.

پسر بچه هفت سالهای با موهای ژولیده و دستانی که با ماژیک قرمز رنگ شده بود، فریاد میزد «مرگ بر آمریکا». گفتم: «این فریادها برای چیه؟» نفس نفس زنان جواب داد: «برای اینکه آقامون تنها نمونده. بابام گفته آمریکا فکر میکرد با زدن آقا، ما میترسیم. نه، ما که قویتر شدیم» سپس پرچمش را بالاتر برد و ادامه داد تا برود در میان جمعیت گم شود.
دختر نوجوان ده سالهای را در حالی که روی کالسکه برادر کوچکش را بدرقه میکرد، دیدم. روی گونهاش تصویر کوچکی از رهبر کشیده بود. پرسیدم خسته نمیشود؟ با صلابت خاصی جواب داد: «مگه میشود از عشق خسته شد؟ این کوچولو (اشاره به برادرش) هم یک روز سرباز این انقلاب میشود. ما آمدهایم تمرین کنیم برای قهرمان شدن.»
این کودکان امشب میخواهند با زبان خودشان بگویند که عشقشان به وطن و رهبر، نیازی به بزرگ شدن ندارد. از همین حالا، از همین لحظه، سهم خود را از این حماسه ادا کردهاند.

حضور پدران: پیراهنها سیاه، قلبها سرخ
در گوشه دیگری از مصلای بزرگ، پدرانی را میبینی که سالها قبل فرزندان شهیدشان را در آغوش گرفتهاند و بدرقه کردهاند. آن شبها فرق میکرد؛ آن شبها پدرها در خانه میماندند و پسرها میرفتند. اما امشب، پدرها خودشان آمدهاند. نه به عنوان یک شهروند معمولی، بلکه به عنوان یک سرمایه انسانی که تار مویی از عشق به رهبر شهیدش کم نگذاشته است.
یکی از این پدران، مردی است با محاسن سفید و چشمانی که از شدت گریه سرخ شده. بر سینهاش سه عکس چسبانده است: یکی رهبر شهید، و دو تای دیگر دو پسر شهیدش که سالها پیش در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسیدند. وی در میان جمعیت حرکت میکند، اما گویا اصلاً حضور فیزیکی ندارد؛ روحش جای دیگری است. هرازگاهی عکس رهبر را به لبهایش میچسباند و میگوید: «قول دادیم، قول. تا آخرش میایم.»
پدر دیگری را در کنارش میبینم که دو پسر نوجوانش را از دو طرف گرفته و به سوی جایگاه ویژه شهدا میبرد. وی امشب برای فرزندانش از روزهایی میگوید که خودش با فرمان رهبر کبیر انقلاب، در جبهههای غرب کشور جنگیده است. نوجوانها با چشمانی خیره به تابلوهای تصویر رهبر شهید نگاه میکنند. پدر زمزمه میکند: «بچهها، ببینید. این مرد برای اینکه شما در امنیت باشید، تمام عمرش را روی خط مقدم گذاشت. امشب چشم دشمن را کور کنید. داد بزنید «مرگ بر آمریکا» تا همه بشنوند.» و پسرها آن چنان با صلابت فریاد میزنند که مردان رزمنده اطرافشان، لرزه بر اندامشان میافتد.

مادران؛ مجسمههای صبر و استقامت
اما چشمگیرتر از همه، مادرانند. مادرانی که تصویر رهبر شهید را بر سینه چسباندهاند، چنان که گویی میخواهند قلبشان را جای خالی سینه او بگذارند. این مادران در این هفتاد و نهمین شب، نَه یک شب، نَه دو شب، بلکه هر شب در مصلای قزوین حاضر بودهاند. برخی از آنها فرزندان شهید دارند، برخی همسران جانباز، و برخی دیگر پدران و برادران مفقودالاثر. اما امشب همه آنها یک چیز مشترک دارند: امید.
امیدی که از چشمانشان میبارد، از دستانی که به آسمان بلند میشود، از نفسهایی که در میان ازدحام جمعیت گم نمیشود. یکی از مادران را میبینم که چادر مشکیاش را با دستمالی به رنگ پرچم ایران تزئین کرده و تصویر رهبر را روی قلبش سنجاق زده. پسر جوانش کنارش ایستاده و دستش را محکم گرفته. مادر هر چند دقیقه یک بار سر به آسمان بلند میکند و میگوید: «الهی شکرت که زنده موندم تا این روز رو ببینم؛ که ببینم مردمم خوابشون نمیبره.»

مادر دیگری را میشناسم که فرزندش در هشت سال دفاع مقدس شهید شده است. امشب او هم آمده. با آن سن و سال، با آن قدمهای لرزان، اما با چشمانی باز و هوشیار. ازش میپرسم: «مادر، خسته نیستی؟» جواب میدهد: «خستگی برای بدن منه، اما قلبم، عشق. اگه امشب نمیآمدم، به بچههای شهیدم خیانت کرده بودم. رهبر ما شهید شد، قبرش تهرانه، اما جانش تو قلب من و تو و این مردمه. من هر شب میام تا بگم همچنان زندم، همچنان میجنگم.»
کودکان قزوین، در کنار پدران و مادران خود، امشب در مصلای بزرگ قزوین فریاد «مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل» سر دادند. اما نه یک فریاد ساده. این فریاد، نتیجه هفتاد و نهمین شب حضور مداوم بود. هفتاد و نهمین شبی که هیچ کس از خانه بیرون نرفته بود، مگر برای اثبات یک حرف: ما پای عهد خود با شهدا و رهبر شهیدمان ایستادهایم.

خط و نشان برای آینده
نکته مهم امشب، این بود که نه خبری از ضعف و زبونی بود، نَه اثری از ناامیدی. همه چیز از امید به آینده ایران مقتدر میگفت. مردم در مصلای روی یک چیز تاکید داشتند: ساختن تمدنی بزرگ با رهبری ولیفقیه جدید، اما با همان خط و نشان قبلی. خطی که در آن، استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی و نابودی استکبار حرف اول و آخر را میزند.
بچهها و نوجوانانی که شبها در کنار پدر و مادران خود زیر بیرقهای سرخ و سفید و سبز جمع میشوند، نه برای شعار دادن که برای فهمیدن یک جریان بزرگ آمدهاند. آنها با همین شبها یاد میگیرند که مقاومت یعنی چه. آنها از همین الآن در حال ساختن نسلی هستند که سالهای بعد، شاید خودشان بر بلندای این مصلا بایستند و فریاد بزنند. فریادی که امروز با صدای بم پدرها و زیری مادرها و نرمی کودکانشان گره خورده است؛ و این را همه فهمیدهاند، آنچه در قزوین میگذرد، ادامه همان جنگی است که در خوزستان شروع شد و حالا در مصلای قزوین به اوج رسیده است. «جنگ تحمیلی سوم» همچنان ادامه دارد. این بار، جغرافیای جنگ، قلب مومن و انقلابی قزوین است؛ و سربازان این جنگ، از کودک شش ساله گرفته تا پدر هشتاد ساله، همه یک صدا میگویند: تا آخرین نفس، پای عهدمان میمانیم.
اثر از زهرا محبی