از دفتر دل یک شهید؛ شعری از شهید «جواد جهانینسب»

من جهاني نسبم هست مرا نام جواد آفرين بر پدرم باد كه اين نام نهاد
غم مخور مادر غم ديده خونين جگرم گرميان من و تو طرح جدايي افتاد
چون به رويم در ديدار تو را بست خدا در ديدار خودش را به روي من بگشاد
جبهه و جنگ و شهادت به خدا شيرين است ميزند تيشه به سر بهر چه آخر فرهاد!
در دل من به خدا حسرت دامادي نيست مادرم غصه مخور زين كه نگشتم داماد
عيش دنيا چه بود عشرت عقبي طلبيد شادم از اينكه شدم از قفس تن آزاد
بي خود از جرعه مي خانه وحدت شده ام پس نگوييد جهاني نسب از پا افتاد
پانزده سال جدايي عزيزان سخت است شكرلله كه سرآمد غم و گشتم دلشاد
استخواني كه زمن بهر شما آوردند گر بپرسيد همين پاسختان خواهم داد
با اميرم به سر سفره يزدان مهمان باورت نيست خداوند مگر وعده نداد ؟
در كنار شهدائيم و سر خوان حسين چون سرايي دل ما نيست سرائي آباد
او به ما درس و ره ورسم شهادت آموخت جان عالم به فداي پسرفاطمه س باد
آنقدر نعمت و ناز است به ما ارزاني كه نيازم ز دنياي شما ديگر ياد
روح ما شاد شد از شعر تو نادم بخدا ميكنم از تو شفاعت به قيامت به وداد
