روزهایی که با عشق گذشت و شبی که وعده شهادت محقق شد

به گزارش نوید شاهد شهرستانهای استان تهران، آغاز زندگی؛ روزی که همهچیز با عشق شروع شد. سمیه مهری، دانشآموخته علوم تربیتی و مدیر مجموعههای فرهنگی و کودک، روایت زندگیاش را با لبخندی تلخ، اما مطمئن آغاز میکند: «زندگی ما در شانزدهم آذر ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱۱ صبح با عشق به خدا و اهلبیت شروع شد. همسرم پُر از امید، ایمان و لبخند بود.» خانواده او آرام، مذهبی و بسیار مهربان هستند. پدرشان قاری قرآن و اهل مطالعه بود و همین باعث شد صفر سالمه از نوجوانی عاشق قرآن، نهجالبلاغه، کتابهای عرفانی و شعر شود. اما تقدیر برای او سخت آغاز شد: «همسرم فقط ۱۶ ساله بود که پدرش را از دست داد. از همان روز مسئولیتِ همه خانه روی دوشش افتاد… درس میخواند، کار میکرد و میگفت: نمیگذارد مادر و خواهرهایش غم نبود پدر را حس کنند.»
«راهی که به شهادت ختم شد»
مهری همسر شهید از علاقه همسرش به کار نظامی میگوید: «میگفت از بچگی سربازی و پلیسبازی میکرده. عاشق خدمت بود. بالاخره در سالهای ۸۴-۸۵ وارد نظام شد و گفت: میخواهم برای مردمم به درد بخور باشم.»
«مردی امام زمانی»
مهری با تأکید میگوید: «صفر امامزمانی بود… حافظ قرآن بود… نماز اولوقت، نماز شبهای طولانی، روزههای رجب و شعبان و رمضان… او انسان صبور، امین، راستگو و کمکحال همه بود.» از کارهای پنهانی شهید برای مردم بیبضاعت میگوید و اینکه همیشه سفارش میکرد: «کاری کردی نگو… اجرش کم میشود.»
«روایت روزهای سخت؛ بیماری فرزند»
یکی از تلخترین بخشهای زندگی مشترکشان، ابتلای پسرشان «سینا» به سرطان در سال ۱۳۹۳ بود: «دنیایم خراب شد… ولی او آرام بود. میگفت خدا ما را انتخاب کرده. میگفت قوی باش، توکل کن… ایمانش ستون خانه بود.» صفر در سختترین شرایط، حتی با چند شب آمادهباش، باز هم در خانه کمک میکرد و کنار فرزندان بود: «غذا میپخت، ظرف میشست، با بچهها بازی میکرد، درس و ورزششان را دنبال میکرد.»
«پدری نمونه؛ رفیقِ پسرها»
سینا (متولد ۲۵ مهر ۱۳۸۸) و نیما (متولد ۲۵ فروردین ۱۳۹۴) پدرشان را بهترین دوست خود میدانستند. «والیبال، فوتبال، شطرنج، نقاشی، برنامهنویسی، کارهای فنی، قرآن، شعر و شاهنامه… هر کاری بود با بچهها انجام میداد. میگفت مهمترین سرمایهام همین دو تا پسرند.»
خاطرهای که هیچگاه از ذهن همسر شهید پاک نمیشود: خانم مهری یکی از عجیبترین و عمیقترین خاطراتش را با بغض تعریف میکند: «شب ۲۱ رمضان بود… کنار مزار شهدا در بهشت زهرا. نیما داشت شمع روشن میکرد. همسرم با لبخند و بغض گفت: سمیه جان… ناراحت نشو… سال بعد همین موقع، همین ساعت، نیما کنار قبر من شمع روشن میکند. دل من لرزید. باورم نمیشد. اما همان سال، همان ساعت، ما کنار قبرش بودیم…»
«نزدیک شدن به لحظه وعدهدادهشده»
او میگوید شهید در ماههای آخر فقط از شهادت حرف میزد و حتی از او خواسته بود حلالش کند: «میگفت اگر تو حلالم کنی شهادت نصیبم میشود…»
«روز شهادت؛ دقایق آخر»
در ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، زمانی که حمله تروریستی به ستادکل فراجا انجام شد، آخرین پیامهای شهید پر از اطمینان و دعا بوده است: «ساعت ۱۰:۴۷ گفت نگران نباش… فقط دعا کن؛ و آخرین پیامش ساعت ۱۱:۰۳ بود: فقط برای امام زمان دعا کن… بعد از آن دیگر هیچ…» شهید سالمه دو روز زیر آوار، با دهان روزه به شهادت رسید.
«پس از شهادت؛ او هنوز کنار ما زندگی میکند»
همسرش با صدایی آرام، اما مطمئن میگوید: «صفر زنده است… کنار ماست. با هم غذا درست میکنیم، ظرف میشوییم، با بچهها وقت میگذرانیم. او فقط از چشم ما پنهان شده… نه از قلبمان.»
«میراثی که باقی ماند»
«به فرزندانم و نسلهای آینده میگویم: این کشور مهدی صاحب زمان دارد؛ این خاک بوی بهشت میدهد.»
«پیام شهید به مردم و خانواده شهدا»
من و فرزندانم فدای وطن… برای شهیدان گریه نکنید، لبخند بزنید؛ آنها فرشتگان برگزیده خدایند.
گفتگو از تینا سیادولانی
تنظیم از سعیده نجاتی