چهاردهم اردیبهشت؛ روزی که پدرم برای همیشه رفت
به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، شهید کاظم سلیمانی کندجانی هفتم مرداد ۱۳۲۲، در شهرستان تبریز به دنیا آمد. پدرش علی و مادرش رباب نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. سپس کارمند بانک بود. سال ۱۳۴۷ ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد. چهاردهم اردیبهشت ۱۳۵۹ در تبریز، در پی سوء قصد گروههای ضدانقلاب قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله به سینه، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای وادی رحمت، زادگاهش واقع است.

خاطرهای با عنوان آخرین خداحافظی از زبان فرزند شهید سلیمانی تقدیم حضورتان میگردد.
صبح روز چهاردهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۹ بود. با چشم باز کردن، پدرم را بالای سرم دیدم. زودتر از همه بیدار شده بود، برای خرید نان رفته و صبحانهاش را خورده بود. قبل از رفتن سر کار، برای خداحافظی با من و برادرم که کنارم خوابیده بود، بالای سرمان آمده بود.
خودم را به خواب زدم؛ نمیدانم چرا، اما زیرچشمی نگاهش میکردم. دستی به سرم کشید و رفت. بلند شدم، در رختخواب نشستم و از پشت سر نگاهش کردم. خواستم صدایش کنم، اما باز هم نمیدانم چرا، سکوت کردم. او رفت و من پس از خوردن صبحانه، راهی مدرسه شدم. مدرسه نزدیک بود و پیاده میرفتم. کلاس چهارم ابتدایی بودم، شاگرد خوبی که همیشه نمراتم ۲۰ بود.
ظهر که به خانه برگشتم، مادرم از من خواست از ماستبندی چهارراه بالاتر، ماست بخرم. با دوچرخه رفتم و برگشتم. ناهار کوکو سبزی داشتیم؛ من و پدرم هر دو عاشق کوکو سبزی بودیم.
ساعت حدود ۲ بعد از ظهر بود. مادرم ناهار من و برادرم را آماده کرد و خودش منتظر پدرم ماند تا با هم غذا بخورند؛ هر روز همینطور بود. پدرم معمولاً ساعت یک ربع به سه از بانک برمیگشت. ساعت یک ربع به سه، مادرم غذا را کشید و سر سفره گذاشت، چای هم ریخت و برای پدرم منتظر ماند.
چند دقیقهای گذشت. من مشغول انجام تکالیف مدرسه بودم. برادرم چهار ساله بود و به مدرسه نمیرفت؛ داشت با اسباببازیهایش بازی میکرد. ساعت ۳ شده بود و پدرم هنوز نیامده بود. مادرم نگران شده بود و دلشوره داشت. چند دقیقه دیگر گذشت، اما طاقت نیاورد. چادرش را سر کرد و به سر کوچه رفت. دوباره برگشت و به بانک زنگ زد. کسی که پشت خط بود، غریبه بود و حرفهای نامفهومی از اورژانس و بیمارستان میزد. مادرم به همراه خانم همسایه با ماشین آنها رفتند. من و برادرم در خانه تنها بودیم. کمی بازی کردیم. سفره هنوز وسط اتاق بود. از سر شیطنت بچگانه، ناخنک میزدیم و میخندیدیم.
مدتی گذشت. ساعت حدود ۴:۳۰ بعد از ظهر بود. از پنجره به کوچه نگاه کردم. جلوی خانه ما شلوغ بود. همسایهها جمع شده بودند و از کسی که کشته شده بود صحبت میکردند. میگفتند خیلی جوان بود، خدا رحمتش کند. بچههایش خیلی کوچک هستند. بچهها مرا که از پنجره نگاه میکردم، به هم نشان میدادند و سر تکان میدادند. توجهی به آنها نداشتم و تعجب هم نمیکردم که چرا این همه آدم جلوی در خانه ما جمع شدهاند.
بعد از چند دقیقه، در خانه زده شد. مادرم به همراه داییها و عموهایم آمدند. مادرم خیلی گریه کرده بود؛ از چشمهایش پیدا بود. در عرض چند دقیقه، خانه حسابی شلوغ شد. کسی با من حرفی نمیزد؛ همه رفتاری عجیب داشتند. مادرم کنارم نشست و سر صحبت را باز کرد. از زندگی میگفت، از سختیها و مسئولیتهایش. از اینکه باید محکم و استوار باشیم و تنها روی پای خودمان بایستیم. من چیزی نمیفهمیدم؛ این حرفها چه ربطی داشتند!
تلویزیون روشن بود. ساعت ۵ بعد از ظهر، اخبار شهرستان شروع شد. اولین خبر: «ترور کارمند بانک صادرات، شعبه گلزار طالقانی! شهيد كاظم سليماني.»
بهتزده به مادرم نگاه کردم. «داره میگه بابا شهید شده…» مادرم حالش بد شد. زندایی آب قند آورد. کسی به من توجه نداشت. برادرم را صدا کردم، دستش را گرفتم و به اتاق دیگری بردم. اصلاً گریه نمیکردم. پدرم گفته بود: «مرد گریه نمیکنه.» من هم گریه نمیکردم.
تا شب، خیلیها به خانهمان آمدند؛ فرماندار، استاندار، رئیس بانک و افراد دیگر. شب که دیر وقت شد و خانهمان خلوتتر شده بود، داییها و عموها مانده بودند، اما غریبهها رفته بودند. وقتی میخواستم بخوابم، افسوس صبح را میخوردم که چرا وقتی پدرم بالای سرم بود، بلند نشدم تا او را در آغوش بگیرم، گردنش را ببوسم و برای آخرین بار سیر ببوسمش.
صبح روز بعد، دیگر کسی برای صبحانه نان نخریده بود.
انتهای پیام/