آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۸۷۹۲
۱۳:۳۲

۱۴۰۵/۰۲/۱۰
گفت‌وگو با آناهیتا دده‌خانی، همسر شهید سرهنگ محمدرضا جهانشاهی‌جو از شهدای جنگ رمضان؛

محمدرضا عاشق شهادت بود و زندگی‌اش با عشق به خدا و تعهد گره‌ خورده بود

شهید سرهنگ محمدرضا جهانشاهی‌جو از نیروهای ستاد فرماندهی شهرستان ملارد بود که صبح روز دهم اسفندماه در حمله رژیم صهیونی _ امریکایی در محل کارش به شهادت رسید، در ادامه روایتی از عشق، ایمان و شهادت در کلام آناهیتا دده‌خانی همسر شهید نهفته که تقدیم مخاطبان نوید شاهد می‌شود.


محمدرضا عاشق شهادت بود و زندگی‌اش با عشق ب خدا و تعهد گره‌ خورده بود

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، صبح روز دهم اسفندماه ۱۴۰۴، در ستاد فرماندهی ملارد، روزی شبیه بسیاری از روزهای دیگر آغاز شد؛ اما آن روز قرار بود نام مردی برای همیشه در حافظه این کشور بماند. سرهنگ محمدرضا جهانشاهی‌جو، متولد نخستین روز بهار ۱۳۶۴، مردی که سال‌ها زندگی‌اش را با ایمان و تعهد به خدا گره زده بود، در همان جایی که سال‌ها خدمت کرده بود به شهادت رسید و از زمین به آسمان پرواز کرد. همسرش، آناهیتا دده‌خانی، وقتی از او یاد می‌کند، برای توصیفش تنها یک جمله دارد: «او یک انسان واقعی بود؛ پُر از صفات خداوند.»

وقتی آناهیتا از محمدرضا سخن می‌گوید، بیش از هر چیز ایمان در کلامش پُررنگ است؛ ایمانی که در رفتارهای روزمره او جاری بود و نه فقط در گفتار. به گفته او، محمدرضا انسانی آرام، صبور و بسیار باگذشت بود؛ کسی که حتی در سخت‌ترین شرایط هم تلاش می‌کرد دل کسی را نشکند و همیشه راه سازش و آرامش را انتخاب کند. شوخ‌طبعی و مهربانی‌اش فضای خانه را گرم می‌کرد، اما در کنار آن، دقت و حساسیت ویژه‌ای نسبت به واجبات دینی و رعایت حلال و حرام داشت. او همه کارهایش را با یک معیار می‌سنجید: رضایت خدا. وابستگی قلبی و فکری او به خداوند، پیامبران و امامان چنان آشکار بود که هرکس مدتی در کنار او قرار می‌گرفت، این پیوند عمیق را به‌خوبی احساس می‌کرد.

محمدرضا عاشق شهادت بود و زندگی‌اش با عشق ب خدا و تعهد گره‌ خورده بود

دده‌خانی ادامه می‌دهد: آشنایی ما در روزهایی شکل گرفت که فضای منطقه آرام نبود. در همان روزهای آغازین جنگ دوازده‌روزه بود که نخستین دیدارها میانشان اتفاق افتاد. آناهیتا با لبخندی که رنگی از دلتنگی دارد تعریف می‌کند؛ تاریخ آشنایی و نامزدی‌شان به شکل عجیبی با عدد چهار گره خورده بود؛ آشنایی در سوم خرداد ۱۴۰۴ و نامزدی در چهارم تیر همان سال. حتی عقدشان نیز در چهارشنبه‌ای در ساعت چهار بعدازظهر خوانده شد. خودش متولد سال ۱۳۷۴ بود و محمدرضا متولد ۱۳۶۴، و این تکرار عدد چهار برایشان به نشانه‌ای دلنشین تبدیل شده بود؛ نشانه‌ای که گویی تقدیر آرام‌آرام در زندگی‌شان نقش می‌زد.

همسر شهید جهانشاهی‌جو گفت: زندگی مشترکشان با سادگی آغاز شد؛ سادگی‌ای که هر دو به آن باور داشتند. یکی از خاطراتی که با علاقه از آن یاد می‌کنم، شبی است که برای خرید وسایل مراسم عقد به قم رفته بودیم. حوالی ساعت هشت شب به شهر رسیدیم و خریدمان تا حدود دو نیمه‌شب طول کشید. وقتی آخرین مغازه‌ها چراغ‌هایشان را خاموش کرد، خریدمان نیز تمام شد. پس از آن، تصمیم گرفتیم به حرم حضرت معصومه(س) برویم. فضای حرم در آن ساعت از شب آرام و دلنشین بود و صدای آرام دعا و زمزمه زائران در فضا می‌پیچید. در همان صحن حرم، خواهر محمدرضا نقل بر سرم ریخت و محمدرضا پیشنهاد داد که پیش از هر مراسم رسمی، صیغه عقدشان را همان‌جا و در آن فضای معنوی جاری کنند. او دوست داشت آغاز زندگی مشترکشان در یک مکان زیارتی و در جوار اهل‌بیت(ع) باشد. همان شب، متن عقد را خودش خواند و فردای آن روز در ساعت چهار بعدازظهر، عقد رسمی‌مان در محضر ثبت شد. آناهیتا می‌گوید آن شب یکی از زیباترین شب‌های زندگی‌اش بود؛ شبی ساده، بی‌تجمل و سرشار از آرامش بود.

همسر شهید افزود: محمدرضا در زندگی روزمره نیز همین سادگی و ایمان را حفظ کرده بود. نماز اول وقت برای او اصل غیرقابل تغییر بود و هرجا که صدای اذان به گوش می‌رسید؛ کارش را متوقف می‌کرد تا نمازش را بخواند. او علاقه عمیقی به امام حسین(ع) داشت و تقریباً هر روز برای آن حضرت اشک می‌ریخت. پیاده‌روی اربعین برایش به یک عهد سالانه تبدیل شده بود و سفرهای هفتگی به قم نیز بخشی از برنامه زندگی‌اش بود؛ سفری که پس از ازدواج، من نیز در آن شریک کرده بود. در کنار این‌ها، کمک به دیگران جایگاه ویژه‌ای در زندگی‌اش داشت. چندین نفر را به سرپرستی مالی پذیرفته بود و هر ماه بی‌آنکه کسی بداند، به آن‌ها کمک می‌کرد. او معتقد بود اگر نعمتی در زندگی انسان قرار گرفته، سهمی از آن نیز برای دیگران است.

دده‌خانی تعریف می‌کند: با وجود تمام مسئولیت‌ها و مشغله‌ها، در خانه مردی صمیمی و عاشق بود. محمدرضا عشقش را پنهان نمی‌کرد و با کلمات و رفتارهایش آن را نشان می‌داد. دست‌ودلباز بود، شوخ‌طبع بود و همیشه تلاش می‌کرد فضای خانه سرشار از محبت باشد.

همسر شهید از آخرین دیدارشان می‌گوید: جمعه هشتم اسفند ۱۴۰۴ برمی‌گردد؛ تنها دو روز پیش از شهادت. آن روز با هم به قم رفتیم. روزه بودیم، افطار کردیم و سپس به جمکران رفتیم. لحظه خداحافظی اما حال و هوای دیگری داشت. وقتی محمدرضا می‌خواست به سمت ستاد فرماندهی برگردد، چندین بار برگشت و به من نگاه کرد.

سه بار با هم خداحافظی کردیم و هر بار که محمدرضا چند قدم دور می‌شد، دوباره برمی‌گشت و نگاهم می‌کرد. آن زمان معنای آن نگاه‌ها روشن نبود، اما حالا وقتی آن صحنه را به یاد می‌آورد، احساس می‌کنم دل او انگار پیش از همه چیز فهمیده بود که این آخرین دیدار است.

آرزوی شهادت سال‌ها در دل محمدرضا وجود داشت. آناهیتا می‌گوید هر بار که به مزار شهدا می‌رفتند، با آرامش خاصی می‌گفت: «یک روز هم من اینجا هستم.» حتی در آخرین سفری که با هم از قم برمی‌گشتند، در مسیر همین جمله را تکرار کرده بود و گفته بود: «من هم یک روز شهید می‌شوم.» با این حال، آرزو داشت پیش از آن چند فرزند داشته باشند و زندگی‌شان را بیشتر تجربه کنند.

محمدرضا عاشق شهادت بود و زندگی‌اش با عشق ب خدا و تعهد گره‌ خورده بود

همسر شهید از آخرین روز حیات همسرش می‌گوید؛ صبح روز دهم اسفند ۱۴۰۴، تا حدود ساعت ده‌ونیم با هم در تماس بودیم. بعد از آن، گوشی محمدرضا خاموش شد. نگرانی آرام‌آرام در دلم شکل گرفت. بارها تماس گرفتم و با افراد مختلف صحبت کردم، اما پاسخی دریافت نکردم. سرانجام خبر را روی صفحه تلفن همراهش دیدم؛ خبری که باور کردنش دشوار بود. او خودش را به ستاد فرماندهی ملارد رساند، اما آنجا با واقعیتی روبه‌رو شد که زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.

دده‌خانی نقل می‌کند: پس از شهادت محمدرضا، همرزمان و فرماندهان محمدرضا از جنبه‌های شخصیت دیگری او سخن گفتند؛ ویژگی‌هایی که حتی همسرش از همه جزئیات آن‌ها خبر نداشت. همه از صداقت و پاکی او می‌گفتند؛ از اینکه دروغ در وجودش جایی نداشت و همیشه تلاش می‌کرد گره‌ای از کار دیگران باز کند. او در محیط کار نیز همان‌گونه بود که در خانه؛ انسانی مؤمن، صادق و مسئولیت‌پذیر بود.

با این حال، برای آناهیتا سخت‌ترین بخش زندگی پس از شهادت، چیزی جز دلتنگی نیست. او می‌گوید: «جای خالی‌اش همیشه با من است. ما فرصت نکردیم زندگی را آن‌طور که می‌خواستیم تجربه کنیم. نشد بچه‌دار شویم، نشد با هم به کربلا و مشهد برویم. دلتنگش می‌شوم.»

امروز آناهیتا خود را تنها «همسر شهید» نمی‌داند، بلکه خود را امانت‌دار راه او می‌بیند. او معتقد است وظیفه‌اش این است که همان ارزش‌هایی را که محمدرضا به آن‌ها پایبند بود زنده نگه دارد؛ نماز و قرآن، صداقت، کمک به دیگران و دل به زرق‌وبرق دنیا نبندد.

او دانش‌آموخته کارشناسی ارشد روان‌شناسی بالینی است و از آرزویی یاد می‌کند که ناتمام مانده است. محمدرضا همیشه می‌گفت؛ برای او مطب روان‌شناسی راه‌اندازی خواهد کرد تا بتواند به مردم کمک کند. آناهیتا می‌گوید: «خیلی دوست داشت پشتم باشد و کمکم کند، اما فرصت نشد.»

در پایان گفت‌وگو، وقتی از او می‌پرسیم اگر امروز می‌توانستی تنها یک جمله به همسرت بگوی چه می‌گفتی؛ لحظه‌ای سکوت می‌کند و سپس آرام می‌گوید: «خیلی دلم برایت تنگ شده. کاش می‌توانستم فقط یک بار دیگر ببینمت. هنوز هم در خواب می‌بینمت و وقتی بیدار می‌شوم، دلتنگی دوباره برمی‌گردد.»

روایت زندگی محمدرضا جهانشاهی‌جو، تنها داستان یک شهادت نیست؛ داستان مردی است که در میان روزهای سخت، عاشقانه زندگی کرد، با ایمان خدمت کرد و سرانجام همان راهی را رفت که سال‌ها در دل آرزویش را داشت.

گفتگو از تینا سیادولانی
تنظیم از سعیده نجاتی


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه