آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۶۶۷
۱۷:۲۱

۱۴۰۵/۰۱/۲۹
گفتگو با مادر و پدر شهید رضا رنجبر

جست‌وجوی پدری میان دود و خاکستر / تابوت کودکی هفت‌ساله بر روی دستان مردم

چهل روز از حادثه مدرسه میناب می‌گذرد؛ روزی که دل‌های بسیاری داغدار شد و چهره کودکانی در قاب‌ها ماندگار شد. به همین مناسبت به سراغ فاطمه ملایی مادر شهید رضا رنجبر می رویم. با ما همراه باشید.


به گزارش نوید شاهد فارس، چهل روز از حادثه مدرسه میناب می‌گذرد؛ روزی که دل‌های بسیاری داغدار شد و چهره کودکانی در قاب‌ها ماندگار شد. در میان همان چهره‌های معصوم، صورت پسری هفت‌ساله از فارس توجه مرا گرفت؛ رضا، با نگاهی آرام که در دل می‌نشست. بی‌درنگ شماره‌ای که داشتم را گرفتم تا با خانواده‌اش هم‌صحبت شوم. صدای مادر جوانی را شنیدم؛ لرزان، آرام و پر از بغض فروخورده. کمی بعد، گوشی را به پدر سپرد؛ مردی که از روز حادثه گفت و از محبت پدری که در واژه‌های ساده، اما عمیقش جاری بود. از پسر شش‌ساله‌اش گفت و از شب‌هایی که در آغوشش می‌خوابید و صدایی که هرچه پیش می‌رفت، لرزش اندوه در آن آشکارتر می‌شد. در گفتگو با مادر شهید رضا رنجبر از شهدای مدرسه شجره طیبه «میناب» با ما همراه باشید.

شهید رضا برزگر

از بازی‌های کودکانه تا اولین روز مدرسه رضا

فاطمه ملایی هستم؛ ۳۱ ساله، با مدرک لیسانس. زندگی مشترکم را از سال ۱۳۹۴ آغاز کردم و خداوند در این سال‌ها سه فرزند به ما هدیه داد. ابتدا چند سالی در داراب گذراندیم و بعد راهی شیراز شدیم.
چهارم تیرماه ۱۳۹۸، نخستین فرزندم چشم به جهان گشود. به عشق مولایمان، نامش را رضا گذاشتیم. خردسالی‌اش با بازی‌های کودکانه و شیطنت‌های شیرینش گذشت. دلش می‌خواست روزی فوتبالیست شود؛ هر روز همراه برادرانش در حیاط می‌دوید و توپ را با شوقی کودکانه دنبال می‌کرد.
سال ۱۴۰۲ به میناب نقل‌مکان کردیم. دو سال در آنجا ماندیم تا رضا شش‌ساله شد و وقت آن رسید که قدم در مسیر دانش بگذارد. خانه ما نزدیک مدرسه‌ای بود. یک روز وارد مدرسه شدم تا برای ثبت‌نام اقدام کنم. مدیر، خانمی باایمان و خوش‌برخورد بود؛ همان برخورد اول آرامش دل مادرانه‌ام را بیشتر کرد. مدرسه دو طبقه و دو حیاط داشت؛ طبقه دوم و حیاط پشت مخصوص دختران بود و طبقه همکف با حیاط روبرو مخصوص پسران.

شهید رضا برزگر

مدرسه در آتش می‌سوخت / حیاط مدرسه پر شده بود از خون… و تکه‌های بدن


مهر ۱۴۰۴ فرا رسید. آن صبح، با هزاران آرزو لباس مدرسه را تن پسرم کردم. نگاهش پر از شوق و بی‌قراری بود. او را راهی مسیر علم کردم؛ با امید اینکه قدم‌های کوچک امروز، آینده‌ای بزرگ برای خودش و سرزمینش بسازد.

روز‌ها یکی‌یکی گذشت تا نهم اسفندماه ۱۴۰۴ فرا رسید. صبح، رضا را برای مدرسه آماده کردم. آن روز ورزش داشت؛ یک لباس سبز و شلوار مشکی ورزشی پوشید.‌ای کاش آن روز بیشتر نگاهش می‌کردم… کاش محکم‌تر در آغوشش می‌گرفتم و گونه‌های کوچکش را می‌بوسیدم. رضا را که رساندم، به خانه برگشتم و مشغول کار‌های روزمره شدم. هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای انفجاری مهیب، شهر را لرزاند. قلبم فرو ریخت. صدا از سمت مدرسه رضا می‌آمد. چادر را با دست‌هایی لرزان سر کردم و بی‌اختیار به سمت مدرسه دویدم. وقتی رسیدم، جهان در نگاهم فرو پاشید. مدرسه در آتش می‌سوخت…
حیاطی که باید جای خنده و بازی بچه‌ها باشد، پر شده بود از خون… از تکه‌هایی که باور نمی‌کردم روزی جان‌های کوچکی بوده‌اند. مردم فریاد می‌زدند. بچه‌های این خاک، تکه‌تکه بر زمین افتاده بودند. هیچ‌چیز قابل تشخیص نبود.
با صدایی که از ته جانم بالا می‌آمد، فریاد زدم: رضا… مامان… کجایی؟ صدایم در آتش و دود گم می‌شد. همان لحظه دوباره حمله‌ای نزدیک مدرسه رخ داد. نیرو‌ها ما را مجبور کردند از محوطه دور شویم. پاهایم بی‌جان شده بود، اما نگاه از مدرسه برنمی‌گشت… از جایی که قلبم در آن گیر کرده بود.

شهید رضا برزگر

تابوت کودکی هفت‌ساله بر روی دستان مردم

مجبور شدیم از آن‌جا دور شویم، اما دل‌هایمان همان‌جا مانده بود. دوباره برگشتیم؛ زیر آوارها، در میان دود و خاکستر، به دنبال عزیزانمان می‌گشتیم. ساعت‌ها گذشت تا اینکه پسرم را پیدا کردند. تابوت کوچکِ هفت‌سالگی‌اش را بر دوش گرفتیم و در شهر چرخاندیم؛ شهری که باید شاهد قد کشیدنش می‌بود، نه وداع با او. مامان‌جان… تو باید حالا در آغوشم خوابیده باشی و من برایت قصه بگویم، نه اینکه قصه‌ات را این‌گونه تمام کنم. هر بار که چشمم را می‌بندم، خودم را می‌بینم که برای بردنت به مدرسه می‌رفتم. تو را می‌دیدم که با دوستانت بازی می‌کردی؛ مدرسه حال‌وهوای دیگری داشت، فضایی سرشار از محبت و صفای اهل‌بیتی. بچه‌ها، همه باادب و مهربان؛ معلم‌ها، دلسوز و آگاه و مدیر، مانند مادری مهربان برای همه.
حالا شما همه کنار هم جمع شده‌اید… رضا، هم‌کلاسی‌هایت، و خانم سالاری؛ همان معلم محبوبی که همراه فرزند پیش‌دبستانی‌اش به آسمان رفت.
پیکر کوچک پسرم را به روستای بانش، در شهرستان داراب بردیم و در کنار دلیرمردان ناو دنا و دیگر شهیدانی که برای امنیت این سرزمین جان دادند، به خاک سپردیم. جایی آرام…، اما دور از آغوشی که قرار بود پناه همیشگی‌اش باشد.

جست‌وجوی پدری میان دود و خاکستر / تابوت کودکی هفت‌ساله بر روی دستان مردم

جست‌وجوی پدری میان دود و خاکستر / هنوز بوی دود، بوی سوختن موی بچه‌ها در مشامم مانده

پدر رضا از روز حادثه چنین روایت می‌کند:
روز‌ها مثل یک چشم بر هم زدن گذشت. هنوز باورم نمی‌شد که پسرم کلاس اولی شده است. به‌خاطر شغلم به میناب آمدیم و از قبل تعریف مدرسه شجره را شنیده بودیم. با هزار امید و آرزو رضا را در همان مدرسه ثبت‌نام کردیم؛ مدرسه‌ای که فکر می‌کردم آغاز مسیر آینده‌اش باشد.

نهم اسفند، مثل هر روز، راهی محل کار شدم. حدود ساعت ۱۱ و نیم بود که همسرم تماس گرفت. صدایش می‌لرزید. فقط گفت: «مدرسه رضا را زدند…»
در همان لحظه فهمیدم اتفاقی افتاده که نمی‌توانم تصورش را بپذیرم. همسرم با دیدن آن صحنه‌ها می‌دانست پسرمان دیگر زنده نیست. بلافاصله به سمت مدرسه رفتم. حمله اولیه انجام شده بود. هنوز هم بوی دود، خاکستر، بوی خون، بوی سوختن موی بچه‌ها در مشامم مانده. صحنه‌ای دلخراش.

وقتی رسیدم، تعدادی از کودک را از زیر آوار بیرون کشیده بودند. ما هم همراه نیرو‌ها آوار را کنار می‌زدیم. بلوک‌ها، آهن‌ها و بدن بچه‌ها درهم تنیده بود. نمی‌دانم چطور آن‌همه درد در یک چشم به‌هم زدن بر سر ما آوار شد. ذره‌ذره آوار را کنار می‌زدند و بچه‌ها را بیرون می‌آوردند و به سردخانه منتقل می‌کردند.

بعضی از بچه‌ها، تکه‌تکه شده بودند. یک انگشت، یک دست، یک پا، گوشه‌ای از صورت این فقط یک حادثه نبود؛ یک فاجعه بود. هر کودکی که از زیر آوار بیرون می‌آمد، انگار تیری در قلب همه ما می‌نشست. پدر و مادر‌ها روی جنازه‌ها می‌ریختند تا ببینند فرزندشان است یا نه. از ساعت یازده صبح تا چهار بامدادِ روز بعد، مثل انسانی که رویا و کابوس را باهم زندگی می‌کند، به دنبال پسرم گشتم. هرجا نامی، نشانی، هر چیزی از رضا بود، خودم را به آن‌جا می‌رساندم. اما هیچ ردی از او پیدا نمی‌شد.
 یکی از دوستانم کیف و کفشش را در گوشه نمازخانه پیدا کرده بود. کفش‌هایش پاره شده بود. همان کفش‌هایی که صبح با شوق پوشیده بود. دنیا دور سرم چرخید.

شهید رضا برزگر

کاور‌هایی پر از تکه‌های کودکی؛ اما بی‌ردی از رضا

صبحِ روز بعد، حدود ساعت ۹، دوستم تماس گرفت و گفت: «به‌خاطر تعداد زیاد پیکرها، تعدادی از بچه‌ها را به سردخانه میگو، بندر تیاب برده‌اند.» بی‌درنگ راه افتادیم. یک ساعت بعد به سردخانه رسیدیم. در سالن اول، تک‌تک پیکر‌ها را نگاه کردم. نبود…
از من پرسیدند: «رنگ لباسش چه بوده؟» به همسرم زنگ زدم. گفت: «امروز ورزش داشت. لباس سبز پوشیده بود با شلوار مشکی.» دوستم گفت: «پیکر پسری را آوردند… شلوار مشکی داشت، اما نیم‌تنه‌اش نبود.»

همان‌جا سرم را به آسمان بلند کردم. گفتم: «خدایا… فقط بگذار آخرین بار، صورت بچه‌ام را ببینم. من که می‌دانم شهید شده… فقط صورتش… فقط همین.» پدرم همراهم بود. رو به او گفتم: «بابا دعا کن؛ دعا کن صورت پسرم سالم باشد، بتوانم یک‌بار دیگر صورتش را ببینم.» رفتم و آن نیم تنه را دیدم. نه رضا نبود.

دستان رضا را می شناختم / رضا منتظر بود که باباش برسه...

من دست‌ها و پا‌های پسرم را می‌شناختم. ناخن‌های کوچکش، انگشت‌های ظریفش همیشه در ذهنم حک شده بود. آخه هر بار که به خانه می‌رسیدم. تا در را باز می‌کردم، انگار از سفری طولانی برگشته باشم، خودش را در آغوشم می‌انداخت. با همان شوق همیشگی، محکم بغلم می‌کرد. من هم دست‌های کوچکش را می‌گرفتم، پاهایش را می‌بوسیدم. همه زندگی‌ام همان لحظه‌ها بود. با حالی نزار به خودم گفتم: «اگر صورتش نباشد. از روی دست‌هاش شناسایش می‌کنم.»
دوستم گفت: یک کاور فقط دست و پای بچه‌هاست. رفتم با دستانی لرزان زیپ کاور را باز کردم. میان آن بدن‌های تکه تکه شده گشتم. نه رضا آنجا هم نبود.

یکی از دوستان گفت: «یک سالن دیگر هم هست. برو آنجا را هم ببین.» به سالن بعدی رفتم. پیکر اول را نگاه کردم نبود. همان لحظه چشمم افتاد به کاوری که وسط سالن گذاشته بودند. کاور باز بود. به سمتش رفتم. روی زانوهایم افتادم. گوشه کاور را کنار زدم. بله رضا بود. چشم هایش نیمه باز بود. رضا منتظر من بود، رضا منتظر بود که باباش برسه...
برای لحظه‌ای موهایش را دیدم و گفتم: «مو‌های بچه من که فر نبود.» گفتند: «همه بچه‌ها موهاشون سوخته، از آتش و موج انفجار.» صورتش، اما سالم بود. دستش شکسته بود و گوشه‌ای از صورتش کمی سوخته بود.

رضا را در آغوش گرفتم؛ حال خودم را نمی‌فهمیدم. یاد روز‌هایی افتادم که می‌پرید توی بغلم. بازی‌های بچه گانه اش، خنده‌های کودکانه‌اش. بوسه‌های بی‌وقفه‌ام که بر صورت و دست و پاهایش می‌زدم. اشک امانم نمی‌داد. چقدر برای بزرگ شدنت نقشه‌ها داشتم. خاکستر‌های صورتش را با دستانم کنار زدم و آرام نوازشش کردم. گفتم: دیدی بابا اومد؟ چقدر منتظر بابا بودی، عزیز دلم. بمیرم واست اون لحظه چقدر ترسیدی بابا...

دستان کوچکش را در دست گرفتم؛ دستش شکسته بود. همان دست‌هایی که همیشه با آنها به گردنم می‌چسبید، حالا بی‌جان در دستانم افتاده بودند. آهی از سینه‌ام بلند شد»


همان‌جا زیر لب گفتم: «خدایا شکرت… حداقل صورت بچه‌ام سالمه. حداقل چهره‌اش را دیدم.» همان لحظه پدرم زنگ زد. گریه کردم و گفتم: «بابا… چهره بچه‌ام سالمه. همین‌جا پیداش کردم.» انگار دنیا را دوباره به من داده بودند.
کمی که به خود آمدم ذهنم پیش پدر و مادر‌هایی می‌رفت که هنوز پیکر بچه‌هایشان را پیدا نکرده بودند. با خود گفتم: «ای کاش حداقل یک نشانی… یک تکه… چیزی از فرزندشان پیدا شود تا دلشان آرام بگیرد.» دو روز انتظار… سخت‌ترین دو روز عمرم بود.

تهیه و تنظیم گفت‌و‌گو: صدیقه هادی‌خواه


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه