وقتی رؤیای هوافضا ناتمام ماند/ روایت مادر از آرزوهای شهید ایلیا شرفی
مادر شهیدان ایلیا و امیرحسین شرفی، در بخش دوم گفتوگو با نوید شاهد فارس از فرزندش ایلیا روایت میکند. او با حسرتی آمیخته به افتخار میگوید: «پسرم میخواست مهندس هوافضا شود. همیشه آرزو داشتم روزی او را با لباس هوافضا ببینم. بارها در رویاهایم آیندهاش را تصور کرده بودم؛ قد کشیده، با لباس نظامی هوافضا روبهرویم ایستاده و با افتخار به من سلام نظامی میدهد…» در بخش دوم گفتوگو با مادر شهیدان شرفی با ما همراه باشید.

تولد نخبهای در گوشهای از شیراز
در ۲۶ اسفندماه ۱۳۹۰، خداوند بار دیگر به من عنایتی بزرگ بخشید و ایلیا را به من هدیه داد؛ هدیهای که از همان لحظه تولد، رنگ و بوی متفاوتی داشت. دوران بارداریام سرشار از لحظههای راز و نیاز بود؛ شبهایی که با نماز شب آرام میگرفت، بارها قرآن را ختم میکردم و سوره والعصر را زمزمه میکردم. گویی همه آن عبادتها مقدمه آمدن پسری بود که قرار است در زندگی ما نوری تازه بیافریند.
ایلیا که به دنیا آمد، از همان ابتدا نشانههای این تفاوت را در چهره آرام و زیبایش میشد دید. کودکی بود آرام، صبور و بیآزار؛ روح لطیفی که سکوتش بیشتر از هزار واژه سخن میگفت. سالهای ابتدایی تحصیل را در مدرسه کتابقلم میانرود گذراند و چند سالی هم در مدرسه شاپورجان، همان مدرسهی شهید آرشام سرایداران درس خواند. دوره متوسطه اول را نیز در مدرسه شهید رستمی شاپورجان ادامه داد.

ماکت لانچر در دست دانش آموزان نخبه
ایلیا همیشه دانشآموزی درسخوان و مؤدب بود؛ در تمام مقاطع تحصیلی ممتاز مدرسه و نمراتش همه ۲۰. آرزو داشت روزی مهندس هوافضا شود، و همین رؤیا بود که او را در اوقات فراغت به طراحی موشک لانچر میکشاند؛ با دستهای کوچک، اما ذهنی بزرگ، با سادهترین امکانات ماکتهایش را میساخت و با ذوق کودکانهاش آنها را به ما نشان میداد.
با وجود اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، نمازهایش را سرِ وقت میخواند و بارها قرآن را ختم میکرد. گویی روحش سالها جلوتر از سنش قدم برمیداشت؛ پسر نخبه، آرام و باایمانی که هر لحظه بودنش برای ما نعمتی دوباره بود.
ایلیا بدون آنکه کسی به او پیشنهادی بدهد یا تشویقش کند، خودش تصمیم گرفت حفظ قرآن را آغاز کند. از همان ابتدا با شوقی عجیب به سراغ آیات قرآن رفت و آرامآرام پیش رفت تا جایی که توانست یک جزء از قرآن کریم را به طور کامل حفظ کند. برای او این کار فقط یک درس یا تکلیف نبود؛ نوعی دلبستگی قلبی بود که با علاقه و انگیزه خودش ادامه میداد.
در سکوی افتخار؛ مقام اول استانی رشته کنگ فو
یک روز قرار بود مسابقات استانی برگزار شود. ایلیا خیلی دوست داشت من هم در سالن باشم و مسابقهاش را ببینم. آن روزها هم نزدیک تولدش بود. من کیکی خریدم و به سالن ورزشی رفتم تا هم در کنار او باشم و هم اگر فرصتی شد، تولد کوچکی برایش بگیریم.
مسابقه که تمام شد، نتایج را اعلام کردند؛ ایلیا اول شد و امیرحسین دوم. خوشحالی در چهرهاش موج میزد. همانجا کیک را آوردیم و در حضور استادان و دوستانی که در سالن بودند، تولد ساده و صمیمانهای برای ایلیا گرفتیم.
در همان برنامه، سرود «سلام فرمانده» هم خوانده شد. ایلیا و دوستانش این سرود را خیلی دوست داشتند و با شوق همراهی میکردند. آن روز برای من فقط یک مسابقه یا یک جشن تولد ساده نبود؛ روزی برایم خاطرهای شیرین و ماندگار ساخت.

اشکهای بی وقفه ایلیا برای شهادت امام امت
چند سالی بود که ایلیا خودش روزه گرفتن را شروع کرده بود. بارها به او میگفتم: «مادر جان، تو بنیهات ضعیف است، روزه نگیر.»، اما با همان لبخند مطمئنش میگفت: «مامان ببین، من قویام.» و واقعاً هم با ارادهای کودکانه، اما محکم، روزههایش را میگرفت.
در خانه هم همیشه همراهم بود؛ پا به پای من سفره را پهن میکرد و بعد از افطار در جمع کردنش کمک میکرد. همین که صدای اذان بلند میشد، بیدرنگ به مسجد میرفت و هر روز یک جزء قرآن میخواند. قرآن برایش فقط یک کتاب نبود؛ انگار با آن انس گرفته بود.
دهم اسفند، مصادف با یازدهم ماه رمضان بود. سحر از خواب بیدار شدیم تا سحری بخوریم. بعد از سحری، هنوز لحظاتی به اذان مانده بود که خبر شهادت حضرت آقا را شنیدیم. ایلیا همانجا مثل ابر بهاری شروع به گریه کرد. بیتابی میکرد و اشک میریخت. تا ظهر یکسره گریه میکرد و آرام نمیشد. هرچه فکر میکردم نمیدانستم چگونه باید آرامش کنم، چه بگویم. تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که بگویم: «آقا به آرزویش رسید…»
چند روز بعد، شب بیستویکم رمضان فرا رسید. امیرحسین به مسجد رفت و ایلیا آن شب در خانه کنار من ماند. دعای جوشن کبیر و ابوحمزه ثمالی را خواندیم و بعد نوبت به دعای قرآن به سر رسید. ایلیا جلوتر از من نشسته بود. صورت زیبایش را میدیدم که زیر نور کم اتاق پیدا بود. قرآن بزرگی را بر سر گذاشته بود و آرام اشک میریخت.
آن شب من خیلی خسته بودم و خواب به چشمانم میآمد. در همان حالِ خستگی نگاهش میکردم و در دلم به حال پسرم غبطه خوردم؛ به اینکه با وجود سن کمش، چنین ارتباط پاک و زیبایی با مولای خود پیدا کرده بود.

ایلیا… نخبهی مامان… بلند شو مامان
چند روزی به تولد ایلیا مانده بود. یک روز پسر برادرم رو به او کرد و پرسید: «امسال تولد میگیری؟»
ایلیا لحظهای مکث کرد و بعد با جدیتی که برای سنش عجیب بود گفت: «رهبرمان شهید شده… خیلی از خانوادهها داغدارند. من تولد نمیگیرم. ما امسال عید نداریم.»
پنجم فروردین از راه رسید. امیرحسین به ایلیا قول داده بود آن روز او را به فرمانده بسیج معرفی کند تا ایلیا هم به عنوان نیروی بسیجی ثبتنام کند. بعد از صرف ناهار، هر دو برای کمک به کارگاه برادرم رفتند. ایلیا شور و شوق عجیبی داشت؛ از همان لحظه رفتن، برق هیجان را در چشمانش میدیدم.
به کارگاه رفتم تا کیف لباس امیرحسین را بدهم. از برگشتمان ۵ دقیقه میگذشت که ناگهان صدای انفجاری مهیب مرا از جا پراند. هنوز در بهت صدا بودم که تلفن زنگ زد. برادرم بود. با صدایی آشفته چیزی گفت که فقط فهمیدم باید فوری خودم را به کارگاه برسانم. سراسیمه راه افتادم. هنوز هم نمیدانم آن مسیر را چگونه طی کردم.
وقتی به کارگاه رسیدم و در باز شد، انگار پا به گودی قتلگاه گذاشتم. چشمم که افتاد، امیرحسینم را دیدم… سر به تن نداشت. دنیا دور سرم چرخید. سرم را چرخاندم و چشمم به ایلیا افتاد. گفتم: «ایلیا… پسر باهوشم… بلند شو مامان… نخبهی مامان…»
پسرم میخواست مهندس هوافضا شود. قرار بود روزی تو را با لباس هوافضا ببینم. در رویاهایم آیندهات را بارها تصور کرده بودم؛ قد کشیدهای، با لباس نظامی هوافضا، روبهرویم ایستادهای و سلام نظامی میدهی…
آه از رویاهایی که نابود شد… ایلیا از پیشانی به پایین را نداشت. چه بر سر چهره نازنینت آمده مادر... نمیدانم آن لحظهها بر من چه گذشت… چگونه ایستادم، چگونه نفس کشیدم.
امیرحسینِ قهرمانم و ایلیای باهوشم، روی دستان مردم شریف شیراز از حرم سیدعلاءالدین حسین (ع) تشییع شدند و در گلزار شهدای شیراز آرام گرفتند؛ و حالا من ماندهام با دو سنگ سرد… با آرزوهایی که هرگز به سرانجام نرسید.
تنها چیزی که اندکی از درد دلم کم میکند و مرهمی بر زخمهایم میشود این است که باور دارم پسرم حالا در آغوش رهبر شهیدمان آرام گرفته است.
تهیه و تنظیم گفتگو: صدیقه هادیخواه