گوشهای از روستای کفری قتلگاه شده بود / پوتینی که نذر مجاهدت شد
به گزارش نوید شاهد فارس، اعظم صفاری مادریست که در هفدهسالگی طعم مادر شدن را چشید. او سالها با عشق و امید، دو جوان رشید را در دامان خود پرورش داد و برای آیندهشان آرزوهای بسیاری در دل داشت. روزگاری بود که حتی طاقت چند دقیقه دوری از پسرش را نداشت، اما امروز همان پسران زیر خروارها خاک آرام گرفتهاند. اکنون این مادر با چشمانی اشکآلود از روزهایی میگوید که خانهاش سرشار از خنده و زندگی بود. هر جملهای که از زبانش جاری میشود، آمیختهای از صبر، اشک و خاطره است.
خانم صفاری در ابتدای گفتوگو، روایت خود را از امیرحسین آغاز میکند؛ با ما همراه باشید.

تولد امیر حسین ونوری در زندگی
پاییز سال ۱۳۸۶ بود؛ نهم آذر ماه. آن روز را هیچوقت فراموش نمیکنم. تنها هفده سال داشتم که امیرحسین به دنیا آمد. وقتی او را در آغوشم گذاشتند، پسری زیبا و آرام بود. دستان کوچکش را گرفتم و با شوق به چهرهی معصومش خیره شدم. همان لحظه حس کردم زندگیام رنگ دیگری گرفته است.
امیرحسین کودکی شیرین و دوستداشتنی داشت. از همان سالهای اول زندگی، حضورش برایمان خوشیمن و پر از برکت بود. پسری جسور، شجاع و پرجنبوجوش که همیشه با شیطنتها و بازیگوشیهای کودکانهاش خانه را پر از خنده میکرد. همه دوستش داشتند؛ هر جا میرفت دلها را به دست میآورد.
ورزشکارِ مادر، بر روی سکوی قهرمانی
وقتی هفت ساله شد، او را راهی مدرسه کردم؛ مدرسه حاج مکتبی در میانرود شیراز. گذر زمان را در بزرگ شدنش به چشم میدیدم. سالها یکییکی گذشتند و امیرحسین پلههای درس و زندگی را طی کرد. دوره متوسطه را در مدرسه روستای کفری گذراند و بعد برای ادامه تحصیل به مدرسه شاپورجان رفت.
او به رشته علوم انسانی علاقه زیادی داشت؛ به همین دلیل این رشته را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد و با علاقه درس میخواند. برای من، دیدن رشد و تلاش پسرم در مسیر زندگی، یکی از شیرینترین لحظات مادری بود.
امیرحسین به ورزش هم علاقه زیادی داشت. برای همین او را در رشته کونگفو ثبتنام کردیم. با پشتکار تمرین میکرد و خیلی زود در این رشته پیشرفت کرد. تلاشهایش نتیجه داد و توانست در سطح استانی مدال به دست بیاورد؛ افتخاری که برای خودش و برای ما بسیار شیرین بود.

دلبستگی امیرحسین به مسجد
ماه رمضان برای ما حال و هوای خاصی داشت. بیشتر شبها با هم به مسجد میرفتیم؛ نمازها را همانجا میخواندیم. امیرحسین همیشه همراه ما بود. در ماه محرم هم کنارمان میآمد تا در عزای سیدالشهدا سینه بزنیم. از همان سالها دلبستهی مسجد و حال و هوای آنجا شده بود. همین دلبستگی باعث شد به بسیج علاقه پیدا کند و از دوران متوسطه دوم به بسیج بپیوندد. رفتوآمدش به مسجد همیشگی شده بود و بیشتر وقتش را آنجا میگذراند.
کمکم سالها گذشت و پسرم از آن بازیگوشیها و شیطنتهای کودکانه فاصله گرفت. دیگر آن کودک پرجنبوجوش دیروز نبود؛ در رفتار و حرفهایش میشد نشانههای بزرگ شدنش را دید.
پسر رشیدم حالا دیگر مردی شده بود که مسئولیت را میشناخت. در اغتشاشات دی ماه، برای امنیت و آرامش مردم، خودش را به خطر انداخت. میگفت: «مادر، اعتراض با اغتشاش فرق دارد. اینکه کسی در خیابان آشوب به پا کند و جان مردم را به خطر بیندازد، اعتراض نیست؛ اغتشاش است.»
او در همان ناآرامیها توانست یکی از لیدرهای اصلی را که جان مردم را به خطر میانداخت، دستگیر کند. امیرحسین زیاد به سخنرانیهای حضرت آقا «رهبرشهیدمان» گوش میداد و همیشه میگفت: «اگر کسی مقابل آقا بایستد، حتی اگر عزیزترین فرد زندگیام باشد، من هم مقابلش میایستم.»
امیرحسین شرفی کی به شهادت میرسه!
دو ماه پیش بود؛ پنجم بهمنماه ۱۴۰۴. آن روز گوشی را در دست گرفته بودم و از بچهها فیلم میگرفتم؛ از حال و احوالشان، از همان لحظههای ساده و صمیمی خانه. امیرحسین ناگهان رو به من کرد و با همان لبخند همیشگیاش گفت: «امیرحسین شرفی کی به شهادت میرسه؟»
مادر به فدای قد و بالایت… زود نبود آرزوی شهادتت. هنوز آن فیلم در گوشیام هست.

پوتینی که نذر مجاهدت شد
به امیرحسین خیلی وابسته بودم. آنقدر که اگر لحظهای از هم دور میشدیم، انگار جانم از تنم جدا میشد. نمیتوانستم دوریاش را تحمل کنم.
برای اولین بار در اربعین سال ۱۴۰۴ بود که تصمیم گرفت به کربلا برود. یک روز به خانه آمد و گفت: «مادر، میخواهم به کربلا بروم.» دلشوره عجیبی به جانم افتاد. گفتم: «پسرم، خطرناک است.» راستش را بخواهید، از ته دل میترسیدم؛ میترسیدم پسرم را از دست بدهم. اما امیرحسین با حرفهایش مرا آرام کرد. با همان اطمینان همیشگیاش دل مرا قرص کرد تا جایی که آرام شدم.
روز رفتنش، او را با سلام و صلوات از زیر قرآن رد کردم. زیر لب مدام ذکر میگفتم و از پشت سر نگاهش میکردم که آرامآرام از در خانه دور میشود. ده روز بعد برگشت. وقتی امیرحسین را دیدم، احساس کردم چهرهاش عوض شده است؛ حال و هوایش رنگ دیگری گرفته بود. چهرهاش برافروخته بود، انگار دلش هنوز آنجا مانده بود. از او پرسیدم: «مادر، چه شده؟» گفت: «مادر، دوست دارم دوباره به حرم برگردم… لحظه آخر، حرم هنوز جلوی چشمم است.». در دستش یک جفت پوتین بود. پرسیدم: «مادر، این چیست؟» گفت: «در کربلا خریدمش. بردم حرم تا متبرک شود.»
از همان روزهای آغاز جنگ، همان پوتین را به پا کرد. بندهایش را محکم بست و برای دفاع از هموطنانش سینه سپر کرد.
یکی از دوستانش بعدها برایم تعریف کرد: «وقتی امیرحسین آن پوتین را خرید، با هم به حرم رفتیم. رو به گنبد امام حسین (ع) ایستاد و گفت: آقا جان من با همین پوتین به شهادت برسم.» و همانگونه هم شد. در آخرین روز، همان پوتین در پاهایش بود؛ پوتینی که در میان آن حادثهها تکهتکه شده بود.
یک مادر وقتی از نوزادی تا جوانی برای فرزندش زحمت میکشد، دلش خوش است به روزی که ثمره آن همه رنج و محبت را ببیند؛ روزی که از دیدن خوشبختی فرزندش لذت ببرد. من هم منتظر چنین روزی بودم. اما امروز پسرم زیر خروارها خاک آرمیده است. با همه اینها، به او افتخار میکنم؛ به پسری که در مسیری ارزشمند قدم گذاشت. هرچند برای رفتنش خیلی زود بود.

آغاز جنگ و مردمی که یتیم شدند / نوروز ۱۴۰۵ و سفره ای که با عکس شهدا مزین شد
ماه رمضان که از راه رسید، مثل هر سال راهی مسجد میشدیم. نمازهایمان را آنجا میخواندیم و حال و هوای مسجد برایمان آرامش داشت. پسرانم هم دیگر از من مسجدیتر شده بودند؛ بیشتر وقتشان را در مسجد میگذراندند و دلبستهی آن فضا بودند.
در همان روزها جنگ شروع شد. روز اول، خبر شهادت حضرت آقا که پیچید، هر دو پسرم بهشدت برافروخته شدند؛ مخصوصاً ایلیا. حال عجیبی داشت. مدام گریه میکرد و آرام نمیشد. اشکهایش بند نمیآمد و تا ظهر یکریز گریه میکرد.
عید نوروز سال ۱۴۰۵ فرا رسید. سفرهی عید را که چیدیم، امیرحسین عکس آقا، سردار حاجیزاده، سردار سلیمانی و سردار باقری را روی سفره گذاشت. بعد رو به من کرد و گفت: «این آخرین عکسی است که میگیرم.» آن لحظه معنی حرفش را درست درک نکردم.

لحظههای انتظار
از همان روزهای آغاز جنگ، خواهرم مدام تماس میگرفت و میگفت اطراف خانهی ما سر و صدا زیاد است و بهتر است به خانهی آنها برویم. چهارم فروردین بود که خواهر بزرگترم دوباره تماس گرفت و با نگرانی گفت: «آنجا خیلی سر و صداست، بیایید خانهی ما.» همان شد که به خانهی خواهرم رفتیم.
نزدیک ساعت یک بامداد بود که ناگهان صدای انفجار مهیبی آمد. از جا پریدم، بلافاصله گوشی را برداشتم و به امیرحسین زنگ زدم. گفت: «مادر، الان میآیم خانه.» از آن لحظه به بعد، لحظهبهلحظه در انتظار رسیدنش بودم. حدود یک ساعت گذشت که دوباره صدای انفجار شدیدی بلند شد. گوشی کنار رختخوابم بود. سریع آن را برداشتم و باز با امیرحسین تماس گرفتم. گوشی را که برداشت، خندید و گفت: «مادر، من در خانهام.» هر دو با هم خندیدیم و دلم کمی آرام گرفت.
صبح پنجم فروردین که شد، امیرحسین از خواب بیدار شد. وقتی نگاهش کردم، دیدم چهرهاش با همیشه فرق دارد؛ حال و هوای دیگری داشت. یادم میآید همیشه میگفتند در زمان جنگ تحمیلی، بعضی از شهدا پیش از شهادت چهرهای متفاوت پیدا میکردند. البته آن لحظه اصلاً ذهنم به این چیزها نرفت، اما واقعاً چهرهاش تغییر کرده بود؛ انگار ذهنش جای دیگری بود و در فکر فرو رفته بود.
آن صبح حتی دو جفت جوراب روی هم پوشیده بود. وقتی دیدم، با تعجب گفتم: «مادر، چرا دو تا جوراب روی هم پوشیدی؟»

چهرهای که در گوشهی ذهن مادر قاب شد
ناهار را که خوردیم، برادرم به خانه آمد و گفت میخواهد به کارگاه برود. امیرحسین و پسرخالهاش هم برای کمک به دایی همراه او شدند. ایلیا هم با آنها رفت. ساعتی بعد، حدود ساعت سه و چهلوپنج دقیقه، امیرحسین تماس گرفت و گفت: «مادر، کیف لباسهایم را میآوری؟ ساعت شش ایست و بازرسی داریم.»
او به لباسهای بسیجیاش «کیف هوافضا» میگفت. همان روز هم به ایلیا قول داده بود که او را برای ایست و بازرسی به فرماندهاش معرفی کند. ایلیا از شوق در پوست خود نمیگنجید؛ ذوق عجیبی داشت.
به جلوی کارگاه که رسیدیم، بوق زدیم. امیرحسین بیرون آمد. به او گفتم: «مامان، کلید خانه را داری؟» با حالت شوخی جیبهایش را گشت، خندید و گفت: «آره، دارم.» همانطور که میخندید، نگاهم روی چهرهی زیبایش قفل شد. کیف را به دستش دادم… نمیدانستم این آخرین باری است که او را میبینم.
چه زود پر کشیدی، مادر… آخرین تصویرش همانجا در گوشهی ذهنم قاب شد.
خود را در میان قتلگاه دیدم / امیرحسینم… سر بر بدن نداشت
کیف لباس را به او دادیم و حرکت کردیم. پنج دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای انفجاری مهیب آمد. قلبم فرو ریخت. لحظهای بعد برادرم تماس گرفت؛ نمیتوانست درست حرف بزند. صدایش میلرزید.
سراسیمه خودم را به کارگاه رساندم. هنوز هم نمیدانم آن مسیر را چگونه طی کردم. وقتی درِ کارگاه باز شد، خودم را در گودی قتلگاه دیدم…
امیرحسینم… سر در بدن نداشت. مادر، دستانت کجاست؟ چرا پا نداری؟ آیا تو امیرحسین منی…؟
سرم را چرخاندم. ایلیا… پسر باهوشم… بلند شو مامان… نخبهی مامان… آه از رویاهایی که در یک لحظه فرو ریخت…
ایلیا از پیشانی به بالا را نداشت. آه… چه بر من گذشت… علیاکبرم ارباً اربا شده بود. در میان آن صحنهها، چشمم به پوتین امیرحسین افتاد؛ تکهتکه شده بود… آری، همان پوتینی بود که از کربلا خریده بودی. دیدی مادر… آرزو داشتی با همین پوتین به شهادت برسی… و به آرزویت رسیدی.
برادرم برایم تعریف کرد که در آن لحظهها چه گذشته است. میگفت: «در کارگاه بودیم که ناگهان صدای جنگنده دشمن در آسمان پیچید. هنوز چند لحظهای نگذشته بود که چیزی شبیه قوطیهای کنسرو از آسمان به زمین پرتاب شد.»
یکی از آن قوطیها از کنار سر امیرحسین رد شد. برادرم میگفت امیرحسین همانجا خندید و با شوخی گفت: «دیدی دایی… شانس شهادت ندارم.».
اما همان لحظه برادرم به او گفته بود: «دایی، این الان منفجر میشود.» امیرحسین بیدرنگ به سمت آن رفت تا قوطی را بردارد و به بیرون پرتاب کند، شاید خطری از دیگران دور شود. ایلیا هم پشت سر برادرش دوید. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که همان قوطی منفجر شد.
چند لحظه بعد، دوباره از آسمان قوطیهای مرگبار بر سرمان ریخت. یکی دیگر از آنها درست همانجا منفجر شد…
پیکر شهید امیرحسین شرفی، همراه با پیکر برادرش ایلیا شرفی، در یازدهم فروردینماه ۱۴۰۵ بر دستان مردم شهیدپرور شیراز تشییع شد و سرانجام در گلزار شهدای شیراز آرام گرفت.
تهبه و تنظیم گفتگو: صدیقه هادیخواه