آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۳۱۹
۰۹:۵۰

۱۴۰۴/۱۱/۳۰
مصاحبه اختصاصی نوید شاهد خراسان رضوی با آزاده و جانباز سرافراز «علی یوسفی»

روایت سال‌های آتش و اسارت؛ از کوره‌های آجرپزی تا اردوگاه‌های عراق

آزاده و جانباز سرافراز «علی یوسفی» از شهرستان تربت جام، از جمله رزمندگانی است که نوجوانی خود را در سختی گذراند، جوانی‌اش را در جبهه‌های دفاع مقدس سپری کرد و هفت سال از بهترین سال‌های عمرش را در اسارت دشمن بعثی تحمل کرد. او در گفت‌وگوی اختصاصی با نوید شاهد خراسان رضوی، از روز‌های کار در کوره‌های آجرپزی، حضور در جبهه، مجروحیت، اسارت در عملیات خیبر و مقاومت در اردوگاه‌های عراق سخن گفته است.


روایت سال‌های آتش و اسارت؛ از کوره‌های آجرپزی تا اردوگاه‌های عراق

به گزارش نوید شاهد خراسان رضوی ، سال‌های دفاع مقدس، روایتگر ایستادگی مردانی است که بی‌ادعا، جوانی خود را در راه دفاع از میهن و ارزش‌های انقلاب اسلامی سپری کردند؛ مردانی که برخی در میدان نبرد مجروح شدند و برخی دیگر سال‌ها طعم تلخ اسارت را چشیدند، اما ایمان و امیدشان هرگز خاموش نشد.

علی یوسفی، آزاده و جانباز سرافراز شهرستان تربت جام، از جمله همین رزمندگانی است که پس از حضور در جبهه‌های جنوب و غرب کشور، در عملیات خیبر به اسارت نیرو‌های بعثی درآمد و هفت سال از عمر خود را در اردوگاه‌های دشمن گذراند. او پس از بازگشت به وطن، همچنان در مسیر خدمت باقی ماند و سال‌ها در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایفای نقش کرد.

آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت صمیمانه و بی‌پیرایه این آزاده سرافراز از سال‌های کودکی، حضور در جبهه، دوران اسارت و بازگشت به میهن است؛ روایتی که بخشی از حافظه زنده دفاع مقدس را پیش روی نسل امروز قرار می‌دهد.

علی یوسفی، آزاده و جانباز دفاع مقدس، در ابتدای گفت‌وگو با معرفی خود می‌گوید:

«اینجانب علی یوسفی، فرزند رضا، متولد سال ۱۳۴۱ از شهرستان تربت جام هستم.»

او از همان ابتدا با واقعیت‌های سخت زندگی روبه‌رو بوده است. شرایط اقتصادی خانواده باعث شد دوران کودکی‌اش با کار و تلاش سپری شود، نه با بازی و مدرسه:

«ما پدر را ندیدیم. از حدود هفت، هشت سالگی همراه دو برادرم سر کوره‌های آجرپزی کار می‌کردیم. تابستان‌ها کار می‌کردیم و زمستان‌ها بیکار بودیم. کسی نبود خرجی ما را بدهد، به همین دلیل نتوانستیم مدرسه برویم.»

این محرومیت‌ها اما نتوانست روحیه او را تضعیف کند. نوجوانی‌اش همزمان با روزهای پر التهاب انقلاب اسلامی سپری شد.

نوجوانی در روزهای انقلاب

وی درباره حال و هوای آن روزها می‌گوید:

«زمان انقلاب حدود چهارده یا پانزده سال داشتم. سال ۵۷ بود. وقتی از کوره برمی‌گشتیم، می‌دیدیم مردم در روستاهای اطراف مثل خرم‌آباد و ولنج راهپیمایی می‌کنند. ما هم می‌رفتیم در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردیم. آن زمان زیاد نمی‌فهمیدیم ماجرا چیست، اما همراه مردم بودیم.»

او تأکید می‌کند در آن دوران درک عمیقی از مسائل سیاسی نداشت، اما فضای جامعه به گونه‌ای بود که همه در جریان حرکت مردم قرار می‌گرفتند.

آغاز سربازی؛ ورود به جبهه‌های جنگ

با آغاز جنگ تحمیلی، مسیر زندگی علی یوسفی وارد مرحله‌ای تازه شد. او در سال ۱۳۶۰ به خدمت سربازی اعزام شد:

«خرداد سال ۶۰ برای آموزش به بیرجند رفتم. بعد از سه ماه، ما را به اهواز اعزام کردند و به لشکر ۹۲ زرهی منتقل شدیم.»

وظیفه او در جبهه، یکی از مسئولیت‌های حیاتی جنگ بود:

«کار ما پل‌سازی بود. پل‌های شناور روی آب می‌زدیم تا نیروها بتوانند از رودخانه عبور کنند. منطقه بیشتر آبی بود و بدون پل امکان عبور وجود نداشت.»

او از سختی‌های این مأموریت چنین یاد می‌کند:

«هر ده یا پانزده روز به منطقه می‌رفتیم، یک هفته کار می‌کردیم و دوباره به پادگان برمی‌گشتیم. این کار مرتب ادامه داشت.»

مجروحیت در میدان نبرد

در جریان حضور در جبهه، علی یوسفی بر اثر اصابت خمپاره مجروح شد:

«یک خمپاره ۶۰ کنارم منفجر شد و ترکش به پایم خورد. منطقه کاملاً آبی و شنی بود و جابه‌جایی تجهیزات هم سخت بود. دشمن هم مدام با تانک و خمپاره حمله می‌کرد.»

این مجروحیت بخشی از یادگارهای سال‌های جنگ است که تا امروز با او باقی مانده است.

حضور در عملیات خیبر؛ آغاز اسارت

پس از پایان دوره سربازی، او بار دیگر داوطلبانه به جبهه بازگشت و در عملیات خیبر حضور یافت؛ عملیاتی که سرنوشتش را تغییر داد:

«در اسفند سال ۶۲ در عملیات خیبر شرکت کردم. منطقه هورالهویزه بود. منطقه کاملاً آبی بود و فقط یک مسیر باریک داشت که عراقی‌ها آن را گرفته بودند.»

او ادامه می‌دهد:

«۴۸ ساعت در یک قلعه گلی مقاومت کردیم، اما در نهایت دشمن ما را محاصره کرد و اسیر شدیم.»

آغاز هفت سال اسارت؛ روزهای سخت و طاقت‌فرسا

پس از اسارت، او و دیگر رزمندگان به شهر العماره عراق منتقل شدند:

«ما را در شهرهای مختلف عراق می‌گرداندند و در هر شهر یک یا دو شب نگه می‌داشتند. با کابل، شلنگ و لگد ما را می‌زدند. هدفشان تبلیغات بود که نشان دهند اسیر گرفته‌اند.»

پس از آن، او به اردوگاه اسرا منتقل شد و تا سال ۱۳۶۹ در اسارت باقی ماند.

شرایط اردوگاه بسیار سخت بود:

«برای هشت نفر فقط یک ملاقه غذا می‌دادند. شام هم معمولاً چیزی نبود. آب کم بود و امکانات بهداشتی بسیار محدود.»

شکنجه برای یک آینه

یکی از خاطرات تلخ او مربوط به شکنجه به دلیل داشتن یک آینه کوچک است:

«یک آینه کوچک داشتیم تا رفت‌وآمد نگهبان‌ها را ببینیم. یک روز نگهبان آینه را از من گرفت و گفت فردا حساب تو را می‌رسم. فردا مرا بردند و با کابل زدند تا اعتراف کنم. آنقدر زدند که بیهوش شدم.»

او می‌گوید این شکنجه‌ها تقریباً هر روز ادامه داشت.

مقاومت معنوی در اردوگاه

با وجود ممنوعیت‌های شدید، اسرا تلاش می‌کردند روحیه خود را حفظ کنند:

«نماز جماعت ممنوع بود. با کمک همدیگر و با علامت دادن، نماز و دعا می‌خواندیم. اگر نگهبان می‌آمد، سریع پراکنده می‌شدیم.»

این روحیه جمعی، عامل مهمی در تحمل سال‌های اسارت بود.

پایان جنگ و آزادی

پس از پذیرش قطعنامه، خبر آزادی اسرا اعلام شد، اما باور آن برایشان دشوار بود:

«از طریق بلندگو گفتند جنگ تمام شده و آزاد می‌شوید، اما باور نمی‌کردیم. بعد از مدتی صلیب سرخ آمد و برای بازگشت ثبت‌نام کردیم.»

او مسیر بازگشت به وطن را چنین روایت می‌کند:

«از عراق به مرز آمدیم، بعد به کرمانشاه و تهران منتقل شدیم و پس از چند روز به مشهد و سپس تربت جام رفتیم.»

بازگشت به زندگی؛ خدمت در سپاه و تشکیل خانواده

پس از آزادی، او خدمت خود را در سپاه پاسداران ادامه داد:

«حدود ۹ سال در سپاه خدمت کردم و بعد بازنشسته شدم.»

او در همان سال ازدواج کرد و اکنون دارای سه فرزند است.

ایمان؛ رمز آرامش در جنگ و اسارت

او درباره احساس ترس در جنگ می‌گوید:

«ما با هم بودیم و ترسی نداشتیم. همیشه خدا را شکر می‌کردیم.»

و در پاسخ به این سؤال که آیا امروز هم برای دفاع از کشور آماده است، می‌گوید:

«اگر لازم باشد، باز هم برای دفاع از وطن می‌روم. دفاع از کشور وظیفه ماست.»

سخن پایانی؛ تفاوت نسل‌ها

علی یوسفی در پایان با اشاره به تفاوت نسل‌ها می‌گوید:

«نسل امروز با نسل گذشته تفاوت دارد. ما سختی زیادی کشیدیم. امیدوارم نسل جوان قدر آرامش و امنیت کشور را بداند.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه