ایثار در سرمای آموزش

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «حسن جاماسب» پنجم مردادماه ۱۳۴۳ در روستای بالاشهر خفر شهرستان جهرم دیده جهان گشود. دوران کودکی را گذراند و هفت سالگی راهی مدرسه شد. در جریانات انقلاب اسلامی بر علیه رژیم ستمگر پهلوی به مبارزه برخواست. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، به جبهه رفت و سرانجام ۲۹ بهمن ماه ۱۳۶۰ در عملیات طریق القدس در منطقه تنگه چزابه به شهادت رسید و پیکر مطهرش در زادگاهش به خاک سپرده شد.
متن خاطره:
همرزم شهید «حسن جاماسب» در خاطره ای از اولین دیدار خود با شهید روایت می کند و میگوید: «جنگ شروع شده بود و پس از مدتی، من هم تصمیم گرفتم قدم در این راه بگذارم. با همین نیت به سپاه خفر مراجعه کردم. هنوز لحظات ابتدایی حضورم بود که با جوانی آشنا شدم؛ جوانی که در همان نگاه اول، آرامش عجیبی در چهرهاش موج میزد. نگاهش انسان را به یاد خدا میانداخت و دل را بیاختیار آرام میکرد. آن روز نمیدانستم با شهید زندهای روبهرو شدهام؛ آری، او کسی نبود جز حسن جاماسب.
همان روز، پس از انجام مراحل اولیه، به جهرم اعزام شدیم. بعد از سازماندهی نیروها، مسئولان، حسن جاماسب را بهعنوان فرمانده دسته انتخاب کردند؛ انتخابی که خیلی زود، شایستگیاش برای همه ما روشن شد. پس از آن، به کازرون منتقل شدیم و برای گذراندن دوره آموزشی، راهی پادگان شهید دستغیب شدیم.
دوران آموزش بسیار فشرده و طاقتفرسا بود. سرمای هوا استخوانسوز شده بود و همین مسئله باعث شد بسیاری از بچهها دچار سرماخوردگی و بیماری شوند. امکاناتمان بسیار محدود بود؛ هر نفر تنها یک پتو داشت. در همان شرایط، یکی از رزمندگان بهشدت مریض شد. حسن، بدون هیچ تردیدی، پتوی خودش را به او داد و با وجود سرمای شدید، تا صبح کنار او نشست تا حالش بدتر نشود. آن شب، بیش از هر زمان دیگری، روح بزرگ، مهربانی و ایثار او را از نزدیک لمس کردیم.
پس از پایان دوره آموزشی، برای استراحت و مرخصی به خفر بازگشتیم. بعد از اتمام مرخصی، دوباره به کازرون مراجعه کردیم. سازماندهی نهایی انجام شد و سوار اتوبوسها شدیم تا به سمت منطقه اعزام شویم؛ اما از حسن خبری نبود. نگرانی همهمان را فرا گرفته بود. درست زمانی که اتوبوسها آماده حرکت بودند، ناگهان حسن با شتاب وارد محوطه شد و خودش را به اتوبوس رساند، اما دیگر هیچ صندلی خالیای وجود نداشت.
با هم به آسایشگاه رفتیم، یک پتو از آنجا برداشتیم و آن را وسط اتوبوس پهن کردیم. از آن به بعد، در تمام مسیر تا اهواز، نوبتی وسط اتوبوس میخوابیدیم. در همان مسیر از او پرسیدم چرا دیر رسیده است. با همان آرامش همیشگیاش گفت: «نمیگذاشتند بیایم، اما به مادرم گفتم تصمیمم را گرفتهام؛ یا شهادت یا زیارت.»
همین جمله کوتاه، عمق باور، اخلاص و یقین او را بهخوبی نشان میداد. سرانجام به اهواز رسیدیم و وارد پادگان شهید بهشتی شدیم؛ جایی که آغاز مرحلهای تازه از حضورمان در جبهه بود و ادامه راهی که حسن جاماسب با تمام وجود برای آن قدم برداشته بود.
انتهای متن/