در گوش همسرم آرام گفتم «رفیق نیمهراه سلام من را به امام حسین (ع) برسان»
به گزارش نوید شاهد خراسان شمالی، برخی قصهها از آخر به اول خواندنیترند؛ مثل قصهی «مریم»، همسر جوانی که هنوز مُهرِ عهد بستنش در گلزار شهدا خشک نشده، باید در میان همهمهی تلخِ آشوبهای اخیر، با پیکر غرق در خونِ تکیهگاهش وداع میکرد.

عهدی که در معراج بسته شد مریم و رضا، زوجی که زندگیشان را از ایستگاه شهدا آغاز کرده بودند، تنها دو سال طعمِ سادگیِ زیر یک سقف بودن را چشیدند.
حاصل این دو سال، «کیانِ» ۵ ماههای است که حالا باید نام پدر را از روی سنگ مزار بیاموزد.
رضا که نام فرزندش را به عشقِ نامِ یکی از یاران امام حسین «ع» انتخاب کرده بود، خودش زودتر از پسر، در رکابِ همان ارباب، فدایی شد.
لبخندی که جراحت را میپوشاند در روزهایی که خیابانها ناآرام بود، رضا با جراحت به خانه میآمد، اما با لبخند وارد میشد.
مریم میگوید: «رضا از مهربانیاش چیزی نمیگفت؛ با زخم میآمد، اما لبخند میزد مبادا من نگران شوم.» او مردی بود که مظلومیتش را پشت درِ خانه جا میگذاشت تا آرامشِ کیان و مریم خدشهدار نشود.
ساعت ۹:۳۰ شب؛ آخرین تماس در شب حادثه، وقتی مریم با دلشوره تماس میگیرد، رضا با همان شوخطبعی همیشگی میگوید: «یک ساعت دیگر میآیم». اما آن یک ساعت، هرگز به پایان نرسید. ساعت ۱۲:۳۰ شب، وقتی صدای برادر رضا از پشت گوشیِ رضا شنیده شد، مریم لرزید.
برادرشوهری که سعی داشت با واژهی «فقط سرش شکسته»، آوارِ حقیقت را دیرتر روی سرِ این همسر جوان خراب کند.
وداع در آیسییو؛ بیمارستان شاهدِ جانسوزترین صحنهی تاریخِ یک عشق بود.
مریمی که گمان میکرد همسرش تنها جراحتی سطحی دارد، با پیکری روبهرو شد که دیگر توان حرف زدن نداشت. وقتی رضا را دید، تمام خاطرات چهارساله در یک لحظه از پیش چشمان مریم گذشت. او در میان بهت و اشک، سرش را نزدیک برد و آخرین جملهاش را در گوش رضا زمزمه کرد:
«رفیق نیمهراه من خداحافظت باشه... سلام منو به امام حسین (ع) برسون.»
شهید رضا قدیمی، مردی که همیشه زیر تابوت شهدا بود، حالا خود بر روی دستها رفت تا ثابت کند امنیت این خاک، مدیونِ غیرت مردانی است که حتی مظلومیتشان را هم از همسرانشان پنهان میکنند.
او رفت و حالا مریم مانده است و کیانی که باید با افتخار بگوید: «پدرم برای آرامشِ شهر، بیصدا جنگید و بی صدا رفت.»